انقلاب بی‌تئوری

Image and video hosting by TinyPic

هنر جوامع دموکراتیک، این است که انقلاب‌ها را بدل به اصلاح می‌کنند؛ یعنی، تحولات بزرگ را هم در هاضمه‌ی خود چنان هضم می‌کنند که جامعه دچار تلاطم‌های عظیم نشود و نظم و نظام آن به‌هم نخورد. اما در جوامع استبدادی، در جوامع بسته، هوس کوچکترین اصلاح ناگهان سر از یک انقلاب درمی‌آورد. اگر همین امروز، حکومت ما رضایت بدهد به اینکه مطبوعات را آزاد بگذارند، واقعاً این نسیم کوچک بدل به یک طوفان در جامعه خواهد شد و سر از انقلاب در خواهد آورد. این البته تقصیر کسانی است که این جامعه را چنان بستند و امکان و مجال تحول فکر و آزادی‌‌ها را محدود کردند که دیگر امکان اصلاح باقی نمانده است.

ما گروه‌های انقلابی فراوانی داشتیم. از یک طرف چپ‌ها بودند، از یک طرف ملی‌ها و مذهبی‌ها بودند و از یک طرف هم روحانیون بودند. در نهایت، روحانیت برنده این ماجرا شد و بالاخره آنان هم به سر کار آمدند. اما با کمال تأسف، باید بگوییم، باید اعتراف کنیم و امروز البته بیش از هر وقت دیگری آشکار است که روحانیت ما، هیچ تئوری‌ای نداشت؛ نه درباب آزادی، نه درباب اقتصاد، نه درباب غرب حتی نه درباب دین، در مورد هیچ یک از اینها روحانیت ما به طور جدی نیندیشیده بود. اصلا ایده و ذهن روشنی نداشت و امروز هم که سه دهه از آن انقلاب می‌گذرد ما در همین فقدان تئوری دست و پا می‌زنیم. همین امروز هم، روحانیون حاکم ما، ایده‌ی روشنی از آزادی ندارند، ایده روشنی از برابری ندارند، از اقتصاد ندارند، از غرب ندارند. مواجهه‌ای که اینها[روحانیون] با غرب می‌کنند، سخنانی که درباب تمدن مغرب‌زمین می‌گویند، آنقدر خام و ناپخته‌ است که پرده از این جهالت بر می‌دارد، حتی اطلاع درستی از دین ندارند. خدا شاهد است که در زمینه‌ی دین‌شناسی، در جهان ما در قرن بیستم، به قدری نکته‌های ناب و نغز و نفیسی گفته شده است، تحقیقات عالی صورت گرفته است در همین مغرب‌زمین که عده‌ای آنجا را «کافرستان» می‌دانند، ولی مطلقاً اینها به عالم روحانیت ما نفوذی نکرده است. چیزی به نام «توهم استغنا»، یعنی اینکه خیال کنیم که ما مستغنی هستیم، ما به چیزی و به کسی محتاج نیستیم، کی باشد که به ما درسی یاد دهد، ما نخوانده ملاییم، ما از قبل همه چیز را می‌دانیم، همین چند کتابی که از گذشتگان و از علمای پیشین به ما رسیده است، همه مسائل را دارد، اگر در متن ندارد در پاورقی‌هایش دارد! یک چنین تصوری و توهم استغنایی، ما را کُشت. گفت:
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
(مولوی)
خیلی از شاهان با توهم قدرت از میان رفتند. فکر کردند مقتدرند اما وقتی که نوبت مواجهه و منازعه شد، ضعغشان آشکار شد.

توهم استغنا و نداشتن تئوری است که آدمی را به خشونت می‌کشاند. اگر می‌خواهید سر اینکه این حکومت چرا زود دست به خشونت شد را بدانید، یکی از عوامل این است. یک پدر و مادری را تصور کنید که برای بچه‌هایش حرفی برای زدن ندارد، منطقی ندارد که آنها را قانع کند، بلافاصله شروع می‌کند به کشیده زدن، راهی جز کتک زدن باقی نمی‌ماند. مردی و زنی، مادری و پدری که روش تربیت می‌داند، آموخته است، فرهیخته است، می‌تواند با فرزندانش حرف بزند، می‌تواند اقناع‌شان کند، می‌تواند با آنان گفتگو کند اما اگر هیچکدام از این راه‌ها نبود تنها راهی که باقی می‌ماند، دست بردن به خشونت و اهانت است. نظامات سیاسی، حکومت‌ها و دولت‌هایی هم که منطق اقناع‌کننده‌ای ندارند، نمی‌توانند روشنفکران و متفکران و فرهیختگان جامعه‌شان را اقناع بکنند، حرف‌هایی در این جامعه برمی‌خیزد که برتر است از حرف‌های آنان(حاکمان)، منطقش قوی‌تر است از منطق حرف آنان(در این سی و سه سال، یک دلیل محکم برای ولایت فقیه نیامده است اما صد دلیل محکم بر ضدش در جامعه ما ارائه شده است، از لحاظ فقهی، سیاسی، اخلاقی و…). وقتی که (حکومت) دست‌تهی است، چنته خالی‌ست، تنها راهی که می‌ماند این است که اعمال زور کند و با زور و تحمیل مردم را ساکت کند و دهانشان را ببندد و این اتفاق افتاده است. اگر این حکومت ما، منطق قوی داشت، زبانش زبان زمانه‌ بود، خیلی کمتر لازم می‌آمد که دست به خشونت ببرد، متفکران جامعه هم با آن همکاری و همفکری می‌کردند و این کاروان را با یکدیگر و به مدد یکدیگر به پیش می‌بردند. اما وقتی که لنگ شد، آن موقع جز فشار سیاسی و نظامی راه دیگری باقی نمی‌ماند. انسان دو نیرو دارد، یا نیروی عقل است یا نیروی بدنی و زور، اگر آن یکی(عقل) کار نکرد مجبور است(نیروی بدنی و زور) را به کار بگیرد.

من البته، انصاف را رعایت کنم. فقط ماجرا این نبود. از اول انقلاب، گروه‌های مسلحی که مثل قارچ این سو و آن سو، در جامعه‌ی ما، روییدند و ما شاهد آنها بوده‌ایم، اینها اولاً، حکومت را دعوت به خشونت متقابل کردند و ثانیاً، قبح خشونت را ریختند و با کمال تأسف، این اتفاقات نامیمون هم رخ داد. هیچ حکومتی، یک مخالف و اپوزیسیون مسلح را تحمل نمی‌کند. دموکرات‌ترین حکومت‌ها هم تحمل نمی‌کنند چه برسد به یک حکومت انقلابیِ تازه نفسی که از راه رسیده و تازه می‌خواهد خود را جمع و جور کند و نظام خودش را مستقر کند. همین که این گروه‌های مسلح برآمدند، حکومت هم بهترین مجوز را پیدا کرد برای مقابله‌ی مسلحانه با آنها، برای زندان، برای دستگیری، برای کشتن. باید خدا را شکر کنیم که یک «خلخالی» در این میان رویید و الا امکان روییدن ده‌ها و صدها خلخالی بود. از آن طرف جنگ هم که شد که با خودش بستن جامعه را می‌آورد و نوع دیگری از خشونت را تجویز می‌کند و ما دچار یک سرنوشت تاریخی تلخی شدیم.

آدمی اگر فکر و تئوری نداشت، تنها راهی که جلوی او باز می‌ماند، دست بردن به خشونت است هیچ راه دیگری وجود ندارد. این همان سرنوشتی است که همه‌ی حکومت‌های استبدادی پیدا می‌کنند چون با تعطیل کردن فکر، راه را برای خشونت باز می‌کنند، خشونتی که نسبت به مردم‌شان است، عدم مدارایی که نسبت به گروه‌های مختلف دارند و برخوردی که با جهان خارج می‌کنند. اصلاحاتی که در کشور ما قرار است صورت بگیرد، نباید بدون تئوری بماند، نباید سرنوشت انقلاب ما را پیدا بکند که حجم عظیمی از عشق در آن جاری شد اما سهم عقل در آن اندک بود و این سهم اندک عقل، اندک‌تر هم شد و این توازن بیشتر به‌هم خورد. در اصل، هیچ انقلابی، عاقلانه نیست. انقلاب، انفجار عشق است، انفجار نفرت و عواطف است اما بعداً، خردمندان و خردورزان باید سهم عقل را هم ادا بکنند، باید آن را از جاده‌ی عاطفه‌ی محض و داغ و پرحرارت، بیرون آورند و آن را بکشانند به بوستان پرعطر و پرنسیم عقلانیت. اما اگر این اتفاق نیفتاد، آن عشق نخستین ما هم، بدل به نفرت خواهد شد و آن نفرت هم پوستین و پوست ما را خواهد کند.

هیچ کدام ما، انقلاب دیگری را نمی‌خواهیم. در انقلاب‌ها، آدم‌های بیمار روی کار می‌آیند، آدم‌هایی که وزنه‌ی سنگین‌اند، عاقل‌ترند جلو نمی‌آیند یا به عقب می‌روند و غرق می‌شوند. اینهایی که کم‌وزن‌اند، سبک‌وزن‌‌اند، بیمارند، سایکوپاتند و خلاصه یک عقل سالمی ندارند، عدم توازن دارند، رشد می‌کنند و جلو می‌آیند. آدم‌‌های عاقل‌تر و سنگین‌تر، با آنان همگامی نمی‌کنند، دو قدم هم بروند در قدم سوم پشیمان می‌شوند، می‌بینند جای آنها و در شأن آنها نیست. آن قاضی که تند تند فتوای کشتن می‌دهد، می‌شود قاضی اصلی، آن کسی که دستش به احتیاط می‌رود و جان مردم را قدر می‌شناسد، پیش نمی‌آید و بر صدر نمی‌نشیند و همچنین است در هر امر دیگری. لذا، خواستار انقلاب دیگری نباید شد، ظاهرش خونریزی است ولی بسی بدتر از این، باطنش سطحی شدن است، دشمنی با هر چیز غیرخود ورزیدن است و بسی بواطن فاسده‌ی دیگر دارد.

با آرزوی آزادی برای عزیزان‌مان که در بندند، در حبس‌اند، در زنجیر و زندان‌اند، کسانی که حقیقتاً و ناجوانمردانه مورد انواع تطاول‌ها، چپاول‌ها و تجاوز‌ها قرار گرفتند، کسانی که قساوت‌های قصابان این رژیم مال و جان و آبرو و آینده‌شان را از آنها ستانده است. امیدواریم وضعیتی پیش آید که اولاً، نسیم فرح‌بخش آزادی دوباره وزیدن بگیرد ثانیاً، همه‌ی ما چنان همدل شویم و در کنار هم بنشینیم که دشمنی‌های گذشته، نفرت‌ها و کینه‌ها را فراموش کنیم و چشم تازه‌ای به دنیا و زندگی باز کنیم و ظرفیت بخشیدن یکدیگر و همزیستی با یکدیگر را پیدا کنیم و برای نسل‌های بعد از خودمان ان‌شاءالله طرح تازه‌ای بریزیم.

دکتر عبدالکریم سروش، بخش‌هایی از سخنرانی «۳۳ سال انقلاب بی‌تئوری»، ایراد شده در بهمن ۱۳۹۰.

Advertisements

آیت الله چگونه امام شد؟

به بهانۀ سی و پنج سالگی انقلاب ایران و نظام جمهوری اسلامی،فرصت را مناسب دیدم که در جایگاه آیت الله خمینی در میان مردم در این سه دهه،تأمل و نظری کنم که چگونه،او بدل به یک تقدیس و بتی شد که او را امام خواندند و پس از بیان نام او،سه مرتبه صلوات فرستادند.

سی و پنج سال از انقلاب اسلامی ایران و بیست و چهار سال از درگذشت آیت الله خمینی،می گذرد.امروز او،هم موافقان و حامیانی متعصب و هم مخالفان و منتقدانی تند دارد و بر شدت تعصب حامیان و تندی مخالفان،افزوده می گردد و مخالفان و منتقدان،می کوشند او را شخصیتی جانی و نادان و بی سواد جلوه دهند و موافقان و دلبستگان نیز،بر ارزش و کرامت و ارج آقای خمینی می افزایند؛به طوری که موافقان او،از لقب امام و مخالفان او از لقب جلاد و سفاک برای معرفی ایشان استفاده می کنند و این مسئله کاملا در میان مخالفان و موافقان آقای خمینی مشهود است؛به خصوص میان موافقان تند و افراطی نظام جمهوری اسلامی و سلطنت طلب ها و مجاهدین خلق.

در معرفی آیت الله خمینی توسط موافقان و مخالفان،تواضع و اعتدال،انصاف و عدل دیده نمی شود و بیشتر،در مقام مدح و ذم او سخن می گویند؛یعنی،آقای خمینی یا امام است یا جلاد،یا مهربان است یا سفاک،یا فضیلت دارد یا رذیلت،یا حق است یا باطل،یا تقدیس است یا ابلیس،یا سیاه است یا سفید.این چنین نگاه سیاه و سفیدی نسبت به آقای خمینی و تقدیس سازی و ابلیس سازی در مورد شخصیت و تفکرات او وجود دارد که خیلی سخت می توان،این نقابی را که بر صورت او کشیدند،کنار زد.

در داخل کشور و در نظام جمهوری اسلام،آنچه دیده می شود،فقط تحسین و ستایش آقای خمینی است،آنچه در خارج کشور دیده می شود،میان مخالفان او،فقط دشنام و اهانت نسبت به اوست.امروز،آقای خمینی در ایران،آنچنان جایگاهی دارد که اگر کسی او را به غیر از امام بخواند،گویی پا در رکاب دشمنان اسلام و ایران نهاده و اهانت فجیع و بزرگی به او کرده است و اگر کسی لب به انتقاد از او گشود،هر تهمتی را بر او روا می دارند و حکم ارتداد او را صادر می کنند و حتما او را،مخل امنیت ملی و برانداز قلمداد می کنند تا هرگونه حد و کیفر ضد انسانی و غیر اخلاقی بر ناقدان را توجیه کنند.

چنین فضایی که اجازه هرگونه انتقاد و مخالفت را،به مخالفان و ناقدان مواضع آقای خمینی نمی دهد،خود پدید آورندۀ یک استبداد است.اصلا وقتی صحبت از حق انتقاد از آقای خمینی می شود،خیلی از حامیان او،این حق را به مثابۀ اقدام برای براندازی نظام و اهانت به آقای خمینی می دانند؛ هر نویسنده ای را که در نقد افکار و شخصیت او بنویسد تحمل نمی کنند و این حق و این قلم را از او می ستانند.در نزد نظام جمهوری اسلامی،آقای خمینی شخصیت بسیار عزیزی است که اگر توقیع او،بر امر و نظری باشد،اجرا و انجام آن واجب است؛از این جهت،سیاستمداران ایرانی،برای آنکه اعتباری به کار و ایده خود ببخشند،ناگزیرند که از افکار او مایه بگذارند و ایده خود را در ترازوی افکار و عقاید آقای خمینی قرار دهند تا اگر نمره قبولی گرفت و میزان آن مناسب و متناسب با اندیشه های آیت الله بود،مجوز اجرا و بیان آن صادر شود.

چنین فضایی،فضای خوبی نیست و حکایت از استبداد و تمامیت خواهی نظام دارد.آنچنان شخصیتی از آقای خمینی ساختند که گویی او همه چیز دان بوده که باید مهر تایید او بر هر کاری باشد.هرچه سیاستمداران، خود را به او نزدیکتر کنند،احترام و اعتبار آنها در نزد نظام بیشتر می شود؛یعنی،چندان هم مهم نیست که اشخاص تا چه حد تخصص دارند،تا چه حد اعتبار علمی و عملی دارند،مهم این است که مورد تایید امام باشند.نمونه های بسیاری وجود دارد،در حوزۀ دیپلماتیک،در فرهنگ،در هنر،در دین و…اگر قرار است که سیاستی اجرا و انجام شود،باید از نظر آقای خمینی،مطلوب باشد و بایستی که سیاستگذاران در این عرصه ها،مقلد تام افکار و عقاید آقای خمینی باشند؛بدون توجه به آنکه،هر کسی حق اظهار نظری را دارد و آقای خمینی،دیپلمات و هنرمند نبود که قرار باشد ما از او تقلید کنیم،اگر هم در فقه تبحری داشت،قرار نیست که تمام احکام دینی،در اندیشه های روح الله خمینی خلاصه شود.

در مسئلۀ سیاست خارجی،ایران در آن زمان وضعیتی داشت،امروز وضعیت دیگری دارد،ضمن اینکه ایشان دیپلمات نبود و سیاست های او در این زمینه قابل نقد است.امروز ما باید به آنچه عقل رای می دهد عمل کنیم؛قرار نیست بر سر شعار و حرکتی که اهانت به هویت ملی یک کشور است و باعث کینه و نفرت می شود و هیچ رنگ و بوی دیپلماتیک ندارد و منافع ملی ما را تهدید هم می کند،از نظر آقای خمینی استفاده کنیم و طبق سخنی از او،بگوییم فلان شعار را ندهیم یا فلان شعار را بدهیم.ضمن اینکه فکر نمی کنم،سیاست هایی که افراطیون در نظر می گیرند،مورد تایید روح الله باشد؛آیت الله خمینی،وقتی که آقای رجایی،نامه ای تند خطاب به رئیس جمهور فرانسه نوشت،رجایی را به شدت مورد نکوهش قرار داد و از او انتقاد کرد و به او گفت:«رئیس‌جمهور مملکت باید به عرف سیاسی عمل کند. در عرف سیاسی جواب می‌دهی اما حق توهین که نداری. در حالی که اگر کسی به تو گفت تبریک عرض می‌کنم هر کس بوده باشد تو باید بگویی متشکرم. تمام. دوستت است از او تعریف می‌کنی، نیست می‌گویی متشکر آقا».[1]در مسائل فرهنگی و هنری،همین کافی است که آقای خمینی،هنرمند نبود و اصولا اهل هنر نبود و نمی توان،با نگاه محض فقهی و شرعی،به فرهنگ و هنر نگریست.

تمام این مسائل،حاکی از آن است که از آقای خمینی،در ایران،یک تقدیس ساختند.یک تقدیس و یک رهبری که باید بی چون و چرا،از او اطاعت کرد،آنچنان که گویی،سخن او سخن خدا و سخن دین محسوب می شود.به همین علت است که کسی رخصت نقد افکار و عقاید آقای خمینی را ندارد و حتی کسانی به سبب علاقه به آقای خمینی،به خود اجازه نقد نسبت به او را نمی دهند و محدودیتی برای خود گماشته اند.

در ایران،حتی کسانی که نسبت به نظام نقد دارند،اعتراض دارند،مخالفت دارند،آقای خمینی برای آنها،شخصیتی بسیار محترم است و عزیز است و زبان آنها در نقد افکار و شخصیت و اندیشه های آیت الله،عاجز است؛حتی او را نقد نمی کنند و دوران رهبری آیت الله خمینی،برای آنها،همان دوران طلایی است.

در ایران که آقای خمینی بدل به یک تقدیس و امامی بدون خطا و اشتباه شده است،در خارج کشور که فضای بهتری برای نقد او وجود دارد،ناقدان و مخالفان آقای خمینی،مجال انتقاد را یافته اند.نه اینکه در داخل،راهی برای نقد نیست،در نتیجه راهی که در خارج،برای منتقدان گشوده می شود،این راه به هجو و توهین و دشنام هم کشیده می شود و گاه نقد هایی نسبت به ایشان وارد می شود که واقعا ناعادلانه و غیرمنصفانه است و به دشنام و توهین و حتی تهمت،آمیخته می شود که این خوب نیست.

اما این پرسش که چگونه آقای خمینی، به یک رهبر کاریزماتیک و یک تقدیس مذهبی مبدل شد و امام نام گرفت،سخن اصلی من در این نوشتار است.بسیاری،وقتی بخواهند به این پرسش پاسخ دهند و آن را تحلیل کنند،پاسخ و تحلیل آنها به سبب تعلقات سیاسی و مذهبی که دارند،نگاه شخصی که نسبت به آقای خمینی دارند،نفرت یا عشقی که نسبت به او دارند،سطحی و مغرضانه است.

اینکه چه شد که آقای خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،به یک تقدیس تبدیل شد،امام نام گرفت و محبوب مردم شد،سرمشق و الگوی راه سیاستمداران و دولتمردان شد،می تواند دلایل عمده ای داشته باشد که پاسخ به آن،چندان هم مشکل نیست.

عده ای که به طور کلی،محبوبیت آقای خمینی چه در آغاز انقلاب و چه در امروز را نفی می کنند؛یعنی،آقای خمینی اصلا محبوب نبود و آن همه مردمی که به استقبال او رفتند و یا در مراسم تشییع جنازه آیت الله خمینی،رخت عزا بر تن کردند و گریستند آنچنان که گویی به عزای پدر نشسته اند و در سوگ او می گریند،همگی درخت بودند.

اما در جواب به این پرسش که چرا آیت الله خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،پاسخ های متعددی وجود دارد؛نه اینکه چون او آدم خیلی خوبی بود پس طرفداران بسیاری داشت یا چون آدم بدی بود حامیان زیادی داشت،نه اینکه امام زمان در این ماجرا دست داشت و باعث محبوبیت روح الله شد،نه اینکه چون مردم آن زمان عامی و بی سواد و جاهل بودند و فریب خوردند و به سراغ امام رفتند؛هیچ کدام از این پاسخ ها،مطلوب نیست و سطحی است.

اینکه کسی طرفدار زیادی داشته باشد،محبوب باشد،ملاک و معیار درستی بر خوب بودن و بد بودن کسی نیست.کسانی در طول تاریخ بودند،آدم های خیلی بدی هم بودند ولی طرفداران زیادی داشتند،آدم های خیلی خوبی بودند که حامیان زیادی داشتند؛آدولف هیتلر هم طرفداران بسیاری داشت که حاضر بودند جان خود را برای هیتلر بدهند،نلسون ماندلا هم طرفداران و حامیان خیلی زیادی داشت.اگر امام زمان کمک کرد،پس امام زمان هم به هیتلر کمک کرد،به ماندلا هم کمک کرد.

مردمی که به حمایت از آیت الله برخاستند،همه عامی و بی سواد نبودند،اتفاقا خیلی از آنها فرهیخته و باسواد بودند و تحصیلات آکادمیک داشتند،بسیاری از دانشجویان،تحصیل کردگان،اساتید و روشنفکران انقلاب کردند و به دنبال آیت الله خمینی رفتند.

آنچه باعث شد که تمام مردم تابع محض و مطیع آقای خمینی شوند،از او تبعیت بی چون و چرا کنند،وابسته به شرایط و وضعیت اجتماعی مردم،در قبل و بعد از انقلاب است که آقای خمینی را برای مردم تبدیل به یک بت و تقدیس کرد.

آقای خمینی،پیش از انقلاب از حرف مردم دفاع کرد و سخن آنان را تکرار کرد؛پس از انقلاب،مردم از سخن او دفاع کردند و حرف او را تکرار کردند.از همان زمان که آقای خمینی منتقد رژیم شاه شد،مردم را با خود همراه کرد.مردم هم او را تکیه گاه مناسبی برای خود دیدند و آقای خمینی،مردم را به اعتراض علیه رژیم شاه بیشتر ترغیب کرد.مردم هم از استبداد می نالیدند.

همین که یک فردی تکیه گاه مردم شد،حرف آنان را تکرار می کرد،از حق آنان دفاع می کرد،باعث شد که وابستگی عمیقی میان مردم و آیت الله خمینی پدید آید.از طرفی،شاه اعتراضات مردم را سرکوب کرد،آنان را کشت و هرچه بیشتر نفرت و کینه مردم نسبت به رژیم سلطنتی بیشتر می شد،عشق و اعتماد آنها نیز به آیت الله خمینی،که در صدر آن اعتراضات قرار داشت،بیشتر شد.

مردم تحت تاثیر استبداد سلطنتی،به سوی آیت الله خمینی که همراه آنان شده بود گرایش یافتند.همین امر سبب شد که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شود و وقتی انقلاب هم شد،تحت تاثیر آن فضا،آقای خمینی برای مردم ستم دیده،چون منجی بود که ظهور کرد و آنان را از چنگال ظلم و ستم رژیم شاه نجات داد.مردم هم در آن زمان، منتظر یک منجی بودند که آنها را نجات دهد.

همین که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شد،او را بدل به یک تقدیس کرد که اطاعت و تبعیت از او واجب است؛به عبارت دیگر،حکومت سلطنتی و دژخیم شاه بود که از آقای خمینی یک منجی ساخت،او را امام کرد و کاریزمایی به او بخشید که او را به یک رهبر کاریزماتیک بدل کرد.

انقلاب وفور و طلوع احساسات،عواطف و هیجان مردم و افول و غروب عقل و عقلانیت است.نه اینکه خواسته و مطالبات مردم،عقلانی نبود که معقول و حق هم بود؛اما همین که انقلاب شد،مردم به هیجان آمدند و دیگر امور مردم به رای عقل نبود،بلکه به رای احساسات و عواطف آنان بود.وقتی آقای خمینی،منجی و ناجی بخش مردم از ظلم و استبداد بود،عشقی در مردم نسبت به او پدید آمد و ارزشی به او بخشید و او را در مقام خدایی بالا برد؛مردم هم،چه بی سواد و باسواد،چه دیندار و بی دین،تابع او شدند و از تمام تفکرات او حمایت کردند.

چنین فضایی هم،این راه را برای آقای خمینی گشود و فراهم کرد که در مقام قدرت-قدرتی که مردم به او بخشیدند-اجازه داشته باشد هر کاری بکند و مردم را تسلیم خود نماید.مردم هم حاضر و آماده بودند که تسلیم ایشان شوند و آنقدر نقد نکردند که حاصل انقلاب آنها،رفتن استبداد سلطنتی و آمدن استبداد دینی و فقهی شد.

از طرف دیگر،مردم ایران،مردمی مذهبی بودند و اکثریت کسانی هم که انقلاب کردند،مذهبی و مسلمان بودند.آقای خمینی،یک فقیه و روحانی بود،در نتیجه برای جامعۀ مذهبی ایران،آقای خمینی هم به خاطر اینکه منجی آنها بود و هم یک فقیه و روحانی بود،یک تقدیس مذهبی برای آنها شد،یک امام برای آنها شد و چهره ای معنوی و آسمانی به آقای خمینی بخشید و تبدیل به اسطوره ای مذهبی شد و یک مقام والای دینی برای آنها شد که اطاعت از او،چون اطاعت از خدا و تمرد از دستور او،چون تمرد از دستور خداست.همین امر،سبب تعصبات مذهبی در آغاز انقلاب شد.

آقای خمینی،نظریه ولایت فقیه را مطرح کرد.ولایتی که از جنس سلطنت است اما با رنگ و بوی مذهبی.همان قدرت مطلقه را درون خود دارد و خود آقای خمینی،معتقد بود که این ولایت،از سوی خدا نصب شده است.و این می شود همان حکومت مذهبی که دکتر شریعتی از آن می گوید:

«حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد مخالف با او را ندارند، یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند، به عبارت اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم; بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است چون خود را در سایه و نماینده خدا می‌داند، برجان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می‌کنند.»[2]

در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه چهره ای مقدس از شاه و ولی و حاکم،نمایان می شود و عظمت و ارزش بسیار والایی به پادشاه و حاکم نسبت داده می شود و القابی که در معرفی حاکم و پادشاه وجود دارد،تصدیق این سخن است که در یک حکومت سلطنتی،پادشاه و حاکم،بالاترین جایگاه را دارند و از احترام بسیار زیادی برخوردارند؛از طرفی،مداحان نیز در غلو کردن در وصف جمالات و کمالات نداشتۀ حاکم،هیچ کم نمی گذارند و طرفداران نیز،فقط در تحسین و ستایش والی صحبت می کنند.این خاصیت حکومت های سلطنتی است که از فرد حاکم و شاه،یک تقدیس می سازند،آنچنان بتی از او درست می کنند که اگر کسی از وی اطاعت نکند و از لقبی دیگر برای وصف او استفاده نماید،در سرکوب و مقابله با او،درنگ نمی کنند؛پادشاه و حاکم هم امتیازاتی دارند که دیگر مردم ندارند،موافقان آنها نیز حقوقی دارند که مخالفان ندارند،برای پادشاه راه ها و درهایی باز است که برای هیچ کس باز نیست و او می تواند در قدرت با اختیار کامل،هر اقدامی را انجام دهد و به این دلیل که دارای عزت و کمال خوانده شده است،نقد او ممکن نیست.

تاریخ گویای این سخن است.در طول تاریخ و در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه القابی برای شاهان معرفی شده است که بیانگر،بزرگی و عظمت آنها باشد و از طرفی،شاه در جایگاه قدرت قرار دارد و از طرف دیگر او همیشه مورد ستایش است و این امر بر تکبر و غرور او می افزاید و دیگر کسی اجازه نقد را نخواهد داشت.از زمان هخامنشیان تا پهلوی در ایران،این لقب ها وجود داشته است و در وصف شاهان دیگر کشورها ها گفته اند.مثل شاه شاهان و شاهنشاه بزرگ و اعلی حضرت و …که در قبل یا پس از نام آنان استفاده می کردند.

ولایت فقیه هم از جنس حکومت های مطلقه و سلطنتی است.ولایت فقیه یا همان ولایت مطلقه فقیه،همان ویژگی هایی را دارد که حکومت های سلطنتی دارند.ولی فقیه،همان نقش پادشاه را در حکومت های مطلقه دارد،از هر کس بالاتر است و مقام و جایگاه بالایی در قدرت دارد،همان تکبر را دارد و سرپرست مردم است و همان القاب برای وصف و شرح او خوانده می شود؛فقط به جای اعلی حضرت،از معظم له و به جای شاه شاهان از امام امت و حضرت استفاده می کنند که همان معنی را می دهد.

ولایت مطلقه فقیه،از نوع مطلقه و سلطنتی است،فقط رنگ و بوی دینی دارد و ولایت فقیه،تجلی استبداد دینی است یا به قول دکتر عبدالکریم سروش:«تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است؛از همان آغاز یک تئوری غیر اخلاقی بود».[3]اما این رنگ و بوی دینی وضع را بدتر می کند چون ولی فقیه تنها جایگاه مادی ندارد،بلکه از نظر حامیان او،ولی فقیه جایگاه معنوی و الهی هم دارد و از سوی خدا منصوب شده است.این جایگاه مذهبی وضع را بسیار بدتر می کند و بر جلال و عزت و عظمت مجعول و موهم او بیشتر می افزاید و در این نوع حکومت،ولی فقیه یک تقدیس مذهبی است.

البته،ناگفته نماند که آیت الله خمینی،در کتاب ولایت فقیه خود می گوید که:«ولایت فقیه،مطلقه نیست و مشروطه است».[4]اما در حقیقت،ذات ولایت فقیه،مطلقه است و امروز هم حامیان ولایت فقیه،آن را تحت عنوان«ولایت مطلقۀ فقیه»بیان می کنند و خود آقای خامنه ای،به کرات از کلمۀ«ولایت مطلقۀ فقیه»نام برده است.[5]در قدرت مطلقه،فساد مطلقه وجود دارد.همان طور که،جان امریچ ادوارد دالبرگ به شهادت تاریخ،در نامه به اسقف مندل کریتون گفت:«قدرت فساد می آورد،و قدرت مطلق فساد مطلقه می آورد.»[6]

علی ایحال آنچه سبب شد که آیت الله خمینی،بدل به یک امام و تقدیس شود،شرایط اجتماعی و سیاسی جامعۀ ایران در آن سالها و فقیه و روحانی بودن او و مذهبی و مسلمان بودن مردم و تاثیر ولایت فقیه بود.

باری؛امروز باید با دیدی بازتر به افکار و شخصیت آقای خمینی نگریست و حامیان و طرفداران و مخالفان و منتقدان او،باید متواضع تر به او بنگرند.دلبستگان باید باور کنند که آقای خمینی،شخصیتی سفید و تقدیس نبود،بدون اشتباه نبود،خطا داشت و کارهای او قابل نقد است و اقلا،حق انتقاد را به دگراندیشان دهند و مخالفان او،باید قبول کنند که آقای خمینی،تماما سیاه نبود،سخنانی داشت که قابل تحسین بود،سیاست هایی داشت که قابل قبول بود.آقای خمینی البته خطا و اشتباهات بزرگی داشت که قابل نقد است.

اما نمی توان کسانی را که در آغاز انقلاب،همیشه آقای خمینی را مورد ستایش و تحسین و تمجید قرار دادند اما بعدها،منتقد او شدند،مورد نکوهش قرار داد و آنان را ملامت کرد؛چراکه در آغاز انقلاب،وضعیتی وجود داشت و فضایی در آن دوران حاکم بود که افراد به دلیل محبت و علاقه به ایشان،نمی توانستند نقد کنند؛یا از مسائلی خبر نداشتند. اگر هم امروز نقد می کنند،چرا باید آنها را سرزنش کرد.اگر هم نقد می کنیم،نقد ما باید عقلانی و معقول و منطقی باشد نه نقدی که حاصل کینه و عقده های شخصی و درونی است.اگر هم کسی آقای خمینی را مورد ستایش قرار می دهد،لزوما آن کس ناآگاه و احمق نیست.

اما انتقاداتی که مخالفان آیت الله خمینی از اصلاح طلبان دارند این است که چرا آنها آن دوران را نقد نمی کنند و از نقد آقای خمینی هراس دارند.البته در میان اصلاح طلبان،کسانی بودند که از مواضع آقای خمینی انتقاد کردند و بسیاری از اصلاح طلبان،از حق انتقاد از ایشان،دفاع کردند که خیلی خوب است.اما باید مصالح سیاسی و حزبی را هم در نظر گرفت.امروز که اصلاح طلبان چندان نقد نمی کنند،مورد هجمه گروه های افراطی ولایی و نظام جمهوری اسلامی قرار می گیرند و اصلاح طلبان را،عملۀ آمریکا و صهیونیسم می دانند و آنان را ضد اسلام و ضد قرآن و برانداز خطاب می کنند؛حالا،وقتی آنها امام نقد کنند قطعا حکومت سرکوب آنان را روا می دارد به راحتی تمام اصلاح طلبان را حذف کند و آنان را از چرخۀ قدرت بیرون کند و مردمی که دوستدار آیت الله هستند را هم به مقابله با اصلاح طلبان ترغیب می کند؛و اصلاح طلبان این را نمی خواهند،اصلاح طلبان می خواهند در حکومت و قدرت باشند تا بتوانند اصلاح کنند.

مهندس میرحسین موسوی-کسی که بسیار مورد انتقاد قرار گرفت که چرا دوران امام را،دوران طلایی نامید-حرف بسیار نیکویی را بیان کرده است:«یکی از اجزاء اعتقادات همه ما این است که تعداد معصومین ۱۴ نفر است و بقیه بندگان خدا جایز الخطا هستند و همیشه در معرض لغزش. مگر آنکه خدا آنها را حفظ کنددر مورد دوران مورد بحث هم همینطور است. ولی چه ضرورتی دارد که وقتی دو تیغه قیچی، یعنی متحجران داخلی و دشمنان بی نقاب خارجی آن دوران و تصویر حضرت امام را هدف قرار داده اند،  من هم زبان به نقد بگشایم. مسلما به دلیل فضای زهرآگین موجود، کلام گفته نشده از دهان ربوده خواهد شد و درست شبیه  چارچوب توطئه ای که به عنوان پاره کردن تصویر حضرت امام پیاده شد، مورد سوء استفاده داخلی و خارجی قرار خواهد گرفت. امروز دشمنان جنبش سبز دنبال طعمه و بهانه هستند تا پیوندی که همه ما را به هم وصل می کند از بین ببرند.»[7]

اما در کل،باید این ذهنیت که هر کس آن دوران را نقد کرد یا آقای خمینی را نقد کرد،دشمن است،برانداز است،مرتد است،از بین برد و اصلاح کرد و نباید کسی را از این حق طبیعی و مسلم،محروم کرد.

______________________________________________________________

1.ماجرای نامه گل‌آقا به میتران و واکنش امام

2.مذهب علیه مذهب،دکتر علی شریعتی-ص 206 و 207

3.با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود-گفتگویی با عبدالکریم سروش

4.ولایت فقیه،آیت الله خمینی-ص43

5.عدم اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه، اعم از این که بر اثر اجتهاد باشد یا تقلید، در عصر غیبت حضرت حجت(ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از دین اسلام نمى‏شود.(آیت الله خامنه ای)

6.«Power tends to corrupt, and absolute power corrupts absolutely»جان امریچ ادوارد دالبرگ مورخ و معلم اخلاق،در نامه به اسقف مندل کریتون،در سال 1887

7.موسوی: «امام» را نقد نمی‌کنم