دین باید انسانی باشد

Image and video hosting by TinyPic

دین باید انسانی باشد. همانقدر که آدمیان برای دین‌اند، دین هم برای آدمیان است. عادلانه بودن، فطری بودن، حق بودن و انسانی بودن، از جمله اوصافی است که هر دین باید واجد باشد و احکام درونی دین باید با آن اوصاف بیرونی موافق افتد تا پذیرفتنی گردد.

هیچ‌کس را نمی‌توان مجبور کرد که به نام خدا و به نام تاریخ و به نام ملت و امثال آن، به امر ضدانسانی و ضدحقیقت و ضدعدالت گردن نهد؛ پس تشخیص انسانی بودن دین مقدم بر تشخیص خدایی بودن آن است. و حق بشر است که دین‌های غیرانسانی را نپذیرد و بلکه آنها را به دلیل غیرانسانی بودن، غیرآسمانی هم بشناسد.

هر مذهبی، معرف رابطه‌ی خاصی بین انسان و خداست. همین رابطه‌ی خاص، شکل‌دهنده‌ی سمت‌گیری‌ها و رفتارهای مؤمنان با یکدیگر است. اعتقاد به خدایی رحیم نوعی رفتار را ایجاب ‌می‌کند، و پرستش خدایی غیراخلاقی رفتاری دیگر را. رد دین یهود توسط هگل، دقیقاً مبتنی بر همین نکته بود. هگل می‌اندیشید که در دین یهود رابطه‌ی بین خدا و مؤمنان، رابطه‌ی ارباب و برده است که بسیار غیرانسانی است. از نظر وی مسیحیت از این نظر وضع بهتری دارد.

دموکراسی راستین نیازمند معیارهای عالی اخلاقی است و از این رو در سنت‌های مذهبی که خدایشان رعایت این معیارها را واجب نمی‌شمرد، دموکراسی دست یافتنی نیست. این امر نشان‌دهنده‌ی اهمیت نقش نگرش‌های مذهبی در فراز و فرود دموکراسی است. داشتن پارلمان یا نهاد رأی‌‌‌‌گیری، دموکراسی را به هیچ وجه تضمین نمی‌کند. برای آن منظور، اصلاح گرایش نسبت به ارزش‌ها و حقایقی چون «خدا»، «انسان»، «علم»، «عدالت»، «قدرت»، «ثروت» و غیره، فوق‌العاده ضروری است.

دکتر عبدالکریم سروش، کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی»، بخش دوم، موسسه فرهنگی صراط، ۱۳۷۲.

Advertisements

انقلاب بی‌تئوری

Image and video hosting by TinyPic

هنر جوامع دموکراتیک، این است که انقلاب‌ها را بدل به اصلاح می‌کنند؛ یعنی، تحولات بزرگ را هم در هاضمه‌ی خود چنان هضم می‌کنند که جامعه دچار تلاطم‌های عظیم نشود و نظم و نظام آن به‌هم نخورد. اما در جوامع استبدادی، در جوامع بسته، هوس کوچکترین اصلاح ناگهان سر از یک انقلاب درمی‌آورد. اگر همین امروز، حکومت ما رضایت بدهد به اینکه مطبوعات را آزاد بگذارند، واقعاً این نسیم کوچک بدل به یک طوفان در جامعه خواهد شد و سر از انقلاب در خواهد آورد. این البته تقصیر کسانی است که این جامعه را چنان بستند و امکان و مجال تحول فکر و آزادی‌‌ها را محدود کردند که دیگر امکان اصلاح باقی نمانده است.

ما گروه‌های انقلابی فراوانی داشتیم. از یک طرف چپ‌ها بودند، از یک طرف ملی‌ها و مذهبی‌ها بودند و از یک طرف هم روحانیون بودند. در نهایت، روحانیت برنده این ماجرا شد و بالاخره آنان هم به سر کار آمدند. اما با کمال تأسف، باید بگوییم، باید اعتراف کنیم و امروز البته بیش از هر وقت دیگری آشکار است که روحانیت ما، هیچ تئوری‌ای نداشت؛ نه درباب آزادی، نه درباب اقتصاد، نه درباب غرب حتی نه درباب دین، در مورد هیچ یک از اینها روحانیت ما به طور جدی نیندیشیده بود. اصلا ایده و ذهن روشنی نداشت و امروز هم که سه دهه از آن انقلاب می‌گذرد ما در همین فقدان تئوری دست و پا می‌زنیم. همین امروز هم، روحانیون حاکم ما، ایده‌ی روشنی از آزادی ندارند، ایده روشنی از برابری ندارند، از اقتصاد ندارند، از غرب ندارند. مواجهه‌ای که اینها[روحانیون] با غرب می‌کنند، سخنانی که درباب تمدن مغرب‌زمین می‌گویند، آنقدر خام و ناپخته‌ است که پرده از این جهالت بر می‌دارد، حتی اطلاع درستی از دین ندارند. خدا شاهد است که در زمینه‌ی دین‌شناسی، در جهان ما در قرن بیستم، به قدری نکته‌های ناب و نغز و نفیسی گفته شده است، تحقیقات عالی صورت گرفته است در همین مغرب‌زمین که عده‌ای آنجا را «کافرستان» می‌دانند، ولی مطلقاً اینها به عالم روحانیت ما نفوذی نکرده است. چیزی به نام «توهم استغنا»، یعنی اینکه خیال کنیم که ما مستغنی هستیم، ما به چیزی و به کسی محتاج نیستیم، کی باشد که به ما درسی یاد دهد، ما نخوانده ملاییم، ما از قبل همه چیز را می‌دانیم، همین چند کتابی که از گذشتگان و از علمای پیشین به ما رسیده است، همه مسائل را دارد، اگر در متن ندارد در پاورقی‌هایش دارد! یک چنین تصوری و توهم استغنایی، ما را کُشت. گفت:
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
(مولوی)
خیلی از شاهان با توهم قدرت از میان رفتند. فکر کردند مقتدرند اما وقتی که نوبت مواجهه و منازعه شد، ضعغشان آشکار شد.

توهم استغنا و نداشتن تئوری است که آدمی را به خشونت می‌کشاند. اگر می‌خواهید سر اینکه این حکومت چرا زود دست به خشونت شد را بدانید، یکی از عوامل این است. یک پدر و مادری را تصور کنید که برای بچه‌هایش حرفی برای زدن ندارد، منطقی ندارد که آنها را قانع کند، بلافاصله شروع می‌کند به کشیده زدن، راهی جز کتک زدن باقی نمی‌ماند. مردی و زنی، مادری و پدری که روش تربیت می‌داند، آموخته است، فرهیخته است، می‌تواند با فرزندانش حرف بزند، می‌تواند اقناع‌شان کند، می‌تواند با آنان گفتگو کند اما اگر هیچکدام از این راه‌ها نبود تنها راهی که باقی می‌ماند، دست بردن به خشونت و اهانت است. نظامات سیاسی، حکومت‌ها و دولت‌هایی هم که منطق اقناع‌کننده‌ای ندارند، نمی‌توانند روشنفکران و متفکران و فرهیختگان جامعه‌شان را اقناع بکنند، حرف‌هایی در این جامعه برمی‌خیزد که برتر است از حرف‌های آنان(حاکمان)، منطقش قوی‌تر است از منطق حرف آنان(در این سی و سه سال، یک دلیل محکم برای ولایت فقیه نیامده است اما صد دلیل محکم بر ضدش در جامعه ما ارائه شده است، از لحاظ فقهی، سیاسی، اخلاقی و…). وقتی که (حکومت) دست‌تهی است، چنته خالی‌ست، تنها راهی که می‌ماند این است که اعمال زور کند و با زور و تحمیل مردم را ساکت کند و دهانشان را ببندد و این اتفاق افتاده است. اگر این حکومت ما، منطق قوی داشت، زبانش زبان زمانه‌ بود، خیلی کمتر لازم می‌آمد که دست به خشونت ببرد، متفکران جامعه هم با آن همکاری و همفکری می‌کردند و این کاروان را با یکدیگر و به مدد یکدیگر به پیش می‌بردند. اما وقتی که لنگ شد، آن موقع جز فشار سیاسی و نظامی راه دیگری باقی نمی‌ماند. انسان دو نیرو دارد، یا نیروی عقل است یا نیروی بدنی و زور، اگر آن یکی(عقل) کار نکرد مجبور است(نیروی بدنی و زور) را به کار بگیرد.

من البته، انصاف را رعایت کنم. فقط ماجرا این نبود. از اول انقلاب، گروه‌های مسلحی که مثل قارچ این سو و آن سو، در جامعه‌ی ما، روییدند و ما شاهد آنها بوده‌ایم، اینها اولاً، حکومت را دعوت به خشونت متقابل کردند و ثانیاً، قبح خشونت را ریختند و با کمال تأسف، این اتفاقات نامیمون هم رخ داد. هیچ حکومتی، یک مخالف و اپوزیسیون مسلح را تحمل نمی‌کند. دموکرات‌ترین حکومت‌ها هم تحمل نمی‌کنند چه برسد به یک حکومت انقلابیِ تازه نفسی که از راه رسیده و تازه می‌خواهد خود را جمع و جور کند و نظام خودش را مستقر کند. همین که این گروه‌های مسلح برآمدند، حکومت هم بهترین مجوز را پیدا کرد برای مقابله‌ی مسلحانه با آنها، برای زندان، برای دستگیری، برای کشتن. باید خدا را شکر کنیم که یک «خلخالی» در این میان رویید و الا امکان روییدن ده‌ها و صدها خلخالی بود. از آن طرف جنگ هم که شد که با خودش بستن جامعه را می‌آورد و نوع دیگری از خشونت را تجویز می‌کند و ما دچار یک سرنوشت تاریخی تلخی شدیم.

آدمی اگر فکر و تئوری نداشت، تنها راهی که جلوی او باز می‌ماند، دست بردن به خشونت است هیچ راه دیگری وجود ندارد. این همان سرنوشتی است که همه‌ی حکومت‌های استبدادی پیدا می‌کنند چون با تعطیل کردن فکر، راه را برای خشونت باز می‌کنند، خشونتی که نسبت به مردم‌شان است، عدم مدارایی که نسبت به گروه‌های مختلف دارند و برخوردی که با جهان خارج می‌کنند. اصلاحاتی که در کشور ما قرار است صورت بگیرد، نباید بدون تئوری بماند، نباید سرنوشت انقلاب ما را پیدا بکند که حجم عظیمی از عشق در آن جاری شد اما سهم عقل در آن اندک بود و این سهم اندک عقل، اندک‌تر هم شد و این توازن بیشتر به‌هم خورد. در اصل، هیچ انقلابی، عاقلانه نیست. انقلاب، انفجار عشق است، انفجار نفرت و عواطف است اما بعداً، خردمندان و خردورزان باید سهم عقل را هم ادا بکنند، باید آن را از جاده‌ی عاطفه‌ی محض و داغ و پرحرارت، بیرون آورند و آن را بکشانند به بوستان پرعطر و پرنسیم عقلانیت. اما اگر این اتفاق نیفتاد، آن عشق نخستین ما هم، بدل به نفرت خواهد شد و آن نفرت هم پوستین و پوست ما را خواهد کند.

هیچ کدام ما، انقلاب دیگری را نمی‌خواهیم. در انقلاب‌ها، آدم‌های بیمار روی کار می‌آیند، آدم‌هایی که وزنه‌ی سنگین‌اند، عاقل‌ترند جلو نمی‌آیند یا به عقب می‌روند و غرق می‌شوند. اینهایی که کم‌وزن‌اند، سبک‌وزن‌‌اند، بیمارند، سایکوپاتند و خلاصه یک عقل سالمی ندارند، عدم توازن دارند، رشد می‌کنند و جلو می‌آیند. آدم‌‌های عاقل‌تر و سنگین‌تر، با آنان همگامی نمی‌کنند، دو قدم هم بروند در قدم سوم پشیمان می‌شوند، می‌بینند جای آنها و در شأن آنها نیست. آن قاضی که تند تند فتوای کشتن می‌دهد، می‌شود قاضی اصلی، آن کسی که دستش به احتیاط می‌رود و جان مردم را قدر می‌شناسد، پیش نمی‌آید و بر صدر نمی‌نشیند و همچنین است در هر امر دیگری. لذا، خواستار انقلاب دیگری نباید شد، ظاهرش خونریزی است ولی بسی بدتر از این، باطنش سطحی شدن است، دشمنی با هر چیز غیرخود ورزیدن است و بسی بواطن فاسده‌ی دیگر دارد.

با آرزوی آزادی برای عزیزان‌مان که در بندند، در حبس‌اند، در زنجیر و زندان‌اند، کسانی که حقیقتاً و ناجوانمردانه مورد انواع تطاول‌ها، چپاول‌ها و تجاوز‌ها قرار گرفتند، کسانی که قساوت‌های قصابان این رژیم مال و جان و آبرو و آینده‌شان را از آنها ستانده است. امیدواریم وضعیتی پیش آید که اولاً، نسیم فرح‌بخش آزادی دوباره وزیدن بگیرد ثانیاً، همه‌ی ما چنان همدل شویم و در کنار هم بنشینیم که دشمنی‌های گذشته، نفرت‌ها و کینه‌ها را فراموش کنیم و چشم تازه‌ای به دنیا و زندگی باز کنیم و ظرفیت بخشیدن یکدیگر و همزیستی با یکدیگر را پیدا کنیم و برای نسل‌های بعد از خودمان ان‌شاءالله طرح تازه‌ای بریزیم.

دکتر عبدالکریم سروش، بخش‌هایی از سخنرانی «۳۳ سال انقلاب بی‌تئوری»، ایراد شده در بهمن ۱۳۹۰.

روحانیت و روشنفکری دینی از زبان سروش

PicsArt_1437845145346

من در اینجا،به روشنی و دلیری،اعلام می‌کنم که این افتخار برای روشنفکران دینی بس که بر خلاف روحانیان،ارتزاق از راه دین نمی‌کردند و بر ابلاغ رسالت،اجرت نمی‌طلبیدند و لقمه‌ی معیشت را از سفره‌ی شریعت برنمی‌گرفتند و با این عدم ارتزاق،هویت و حریتی را به ثبت رساندند و درسی از عشق و ایثار به مومنان و خادمان دین دادند که تا ابد بر تاریخ عمل و اندیشه‌ی دینی،چون گوهری خواهد درخشید.

نهاد روحانیت دو مقوم دارد:یکی در عمل و دیگری در نظر.عملاً روزی‌خوار دین است و نظراً تک‌منبعی است.یعنی نگاهش دوخته به متون دین است و از معارف بشری کمتر بهره می‌جوید.در مقابل،روشنفکری دینی،هویتی است عملاً و مکسباً مستقل،که سقف معیشت را بر ستون شریعت نمی‌زند و نظراً چند‌منبعی است و اگر توانسته است،علی‌رغم پراکندگی و بی‌سازمانی‌اش،چنین جنباننده‌ی جامعه‌ی دینی و روحانیت باشد و مقبول دانش‌آموختگان جدید افتد و به جای دنباله‌رو بودن پیش‌رو بماند،و اگر توانسته است هویت غیرصنفی خود را حفظ کند و به نیازهای دینی و اجتماعی پاسخ ویژه و بی‌جانشین بدهد،سرّش و سببش،همین حریت و عزت و استغنایی است که در اوست.

پیوند روحانیت با حکومت دینی،امروز و هر روز،در درجه‌ی اول،نه مذهبی،که مکسبی است و همین پیوند است که حریت‌ستان است و همین پیوند حریت‌ستان است که روشنفکری دینی از آن آزاد است و باید آزاد بماند.امر دین،عظیم‌تر از آن است که فقط به روحانیت سپرده شود و روشنفکران دینی،اثبات‌کنندگان این اصل اصیلند.

«دکتر عبدالکریم سروش-نوشته‌ی قرائت فاشیستی از دین در دی ماه سال ۱۳۷۵  چاپ شده در کتاب رازدانی و روشنفکری و دینداری.»

حدیث بندگی و دل‌بردگی سروش

PicsArt_1436471259077

در اصل،این شب‌ها بهار توبه است و از هر وقت دیگری مطلوب‌تر است که انسان‌ها به آمرزش خواستن رو بیاورند.اگر کسی در این شبها موفق به توبه‌ی واقعی شود،شب او شب قدر است.یعنی دلش و حالش و جانش عوض شده‌است و همچنان که گفته‌اند،تقدیر سال و بلکه همه‌ی عمر آینده‌اش را رقم زده‌است.اصلی‌ترین بهره‌ای که می‌توان برد،بهترین و شریف‌ترین میوه‌ای که از شاخسار رحمت خداوندی در این شب‌ها می‌توان چید،توفیق در توبه است که عبارت است از به خود آمدن و در پیش خود و خداوند،شخصیت خود را عریان نهادن و دفتر گذشته‌ی خود را ورق زدن،و در برابر خود عصیان کردن،و از افراط‌ها و تفریط‌ها ندامت حاصل کردن،به کژی‌ها و نقص‌های خود اعتراف کردن و از خداوند مغفرت خواستن و پشیمانی و تلخی ندامت را با ژرفای جان احساس کردن،و عزم اکید بر ترک گناهان و تغییر مسیر در باقی‌مانده‌ی عمر ورزیدن است.

تکیه کردن بر خداوند در مقام توبه،از ویژگی‌های اندیشه‌ی دینی است.این فضیلت بیرون از دین یافت نمی‌شود.انسان اگر می‌توانست با خویشتن خویش هم‌آوردی کند و به تنهایی قدم بر سر نفس خود گذارد و گذشته‌ی خود را بشوید و جامه‌ی چرکین پیشین خود را درآورد و جامه‌ی پاک و پیراسته‌ی تازه بر تن کند،در مقام توبه این همه عذر نمی‌تراشید و این‌قدر از آن دور نمی‌ماند و این‌قدر اسیر غفلت نمی‌شد.این کار به تنهایی شدنی نیست.نفس ما،یعنی همان که به ما جفا کرده است،بی‌جهت برنمی‌گردد و وفا نمی‌کند.کس دیگری را باید در میان آورد.از جای دیگر باید مدد جست.قرآن به ما آموخته است که خداوند توّاب است.او نیز به سوی توبه‌گران گرایش دارد و توبه‌ی آنها را می‌پذیرد.توّاب بودن خداوند یعنی این که در واقع،توبه از او شروع می‌شود و حداقل هنگامی که از این سو کسی بر توبه عزم می‌کند،خداوند نیز از آن‌سو دستش را می‌گیرد.

در این کشاکش دوسویه است که شخص از غربت و تنهایی،از ضعف و زبونی، بیرون می‌آید و نیرویی تازه می‌یابد.بر پیشینه‌ی خود که بر او چیره بود،غالب می‌شود و از پوستهی پیشین خود می‌شکفد و بیرون می‌رود.اما توبه کردن در پیشگاه خداوند،تنها مددخواهی از وی نیست.اقرار کردن به گناه نیز می‌باشد.پس در توبه،در وهله‌ی نخست،مفهوم گناه نهفته است.اگر کسی یا کسانی به امری به نام گناه معتقد نباشند،توبه هم برای آن‌ها معنای روشنی نخواهد داشت.این تفکر را ادیان آموزش داده‌اند.

دکتر عبدالکریم سروش-حدیث بندگی و دل‌بردگی،سخنرانی ایراد شده در ۲۱  رمضان سال ۱۳۷۱ در مسجد عیسی وزیر.

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد-دکتر عبدالکریم سروش

یکم: رُبع ساکنانِ رُبعِ مسکون، به تقریب مسلمانان‌اند که نام محمّد (ص)،  ناموس وپرچم آنان است و آلودن این نام، نهادشان را ناآرام می‌کند. سخره‌گران و هجوپردازان، حقّ خود دانسته‌اند که صورت وی را زشت بنگارند و حرمت و مهابت او رادر چشم مردم بشکنند.

مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست. ولی هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را “دژم‌روی و زشت و سیاه” می‌کند،و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.

از ناروایی اخلاقی این عمل بگذریم که به هیچ روی بخشودنی نیست که چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت، نقشی منکر بیافرینند و عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء بگیرند و دلشان را پریشان کنند و از آن بدتر، دور باطل تروریسمی کور را جان بخشند که نه حقّ را می‌فهمد، نه اخلاق را، و نه تکلیف را.

بلی به مسلمانان می‌توان گفت که نرنجند (اگر بتوانند) اما به کافران هم باید گفت که نرنجانند و حرمت عزیزان یک قوم را (مقّدسات نمی‌گویم تا غیرت کافران را نجنبانم) به لوث اهانت نیالایند، و به حکمت مولانا جلال‌الدین گوش بسپارند:

تو چه دانی که ما چه مرغانیم

هر زمان زیر لب چه می‌خوانیم

تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم

باده حقّ را به اندازه نوشیدن و بر حقّ جامه تکلیف نپوشیدن، عین ادب باده‌گساری و شرط حق‌ّ‌شناسی ست، که:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش    باد

چالش حقوق و اخلاق وتکالیف، امروز از جدّی‌ترین چالش‌ها در مغرب‌زمین است. هیچ اجتماعی فقط با حقوق و بی‌اعتنا به اخلاق نمی‌تواند زنده و رستگار باشد. توهین به پرچم و ناموس دیگران، نه تکلیف اخلاقی است (مکتب کانت)، نه فضیلت است (مکتب فضیلت‌گرایی)، نه سودش بر زیانش می‌چربد (مکتب فایده‌گرایی)؛ و در همة صورت‌ها ناروا و رذیلت است. به بیان هوشمندانۀ پوپر در جامعۀ باز و دشمنانش تقلیل مرارت به جای تکثیر سعادت، جایگزین اخلاقی نیکویی برای فایده گرایی ست.. چه سود و فضیلتی دارد دل‌ها را آزردن و رنج بیهوده بر جانها نهادن؟

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازارند

دوم: معرفت، چنانکه پوپر گفت، از طریق نقد سامان می‌پذیرد و معرفت دینی هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر زشت‌نگاری صورت رسول اکرم، شرعاً گناه و اخلاقاً نارواست، نقد شخصیت و رفتار و گفتار او مطلقاً نه گناه است، نه ناروا. نیم آیه قرآن که هیچ، حتی نیم روایت ضعیف هم وجود ندارد که بگوید نقدعلمی و اخلاقی رفتار و گفتار پیامبر یا محکمات و متشابهات قرآن جایز نیست.

اینکه جامعه مسلمانان تاکنون چنین نکرده است، قطعاً هیچ دلیل درون دینی ندارد. حرمت وشخصیت محوری پیامبر و قداست قرآن و ترس از لغزیدن در ورطه گناه، عالمان و عامیان را از خطر کردن برحذر داشته است، غافل از اینکه نقدکردن نه قداست‌زدایی است نه حرمت‌ستانی. مؤمنان باید آرام آرام بپذیرند که نقد علمی و اخلاقی و تاریخی قرآن و حدیث و انبیاء و اوصیاء، لازمة عقلانیت است و حرمت نهادن به نقد، عین حرمت نهادن به عقل است. عاشقان نیز نباید بهراسند که نقد چهره معشوقشان را مخدوش کند، بلکه به حکم ایمان باید انتظار داشته باشند که زرّ ناب دیانت از کوره نقد، پاک‌تر و ناب‌تر سر برآورد و سیاوش‌وار از آتش امتحان به سلامت بگذرد. آنکه خداوند عالمیان است در واقعه خلقت آدم قال ومقال عالمی رااز عرش نشینان میشنود و از”نَفَس فرشتگان ملول” نمیشود. قرآن خود صلا زده است که تا قیامت کسی از جنّ و انس نمی‌تواند سبک آن را تقلید کند و مثل آن بیاورد. این ندا لاجرم از اطمینانی برمی‌خیزد. و جامعه مؤمنان ناچار باید بی‌دلهره و هراس راه را بر ورود رقبای قرآن باز کندتا متاع خود را بنمایند و « سیه‌روی شود هر که در او غشّ باشد!».

حافظ با کمال بلاغت و ظرافت باب این هماوردی را گشوده است و درنهایت شرم وادب خطر کرده وبا ایهام پردازی خاص خود گفته است که در قرآن هم سخنی بلیغ تر و خوشتر از شعر حافظ پیدا نمیشود:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ                به قرآنی که اندر سینه داری!

اگر رقابت و هماوردی با قرآن جایز و آزادست که هست، نکته‌سنجی‌های نقّادانه دیگر هم ممنوع و محرّم نیست. نقد کردن، نه توهین است نه تمسخر، نه شبهه پراکنی  نه دشمنی و ریشه‌کنی، بل رواج خردورزی است و رشد دین‌شناسی و ارتقاء آستانه تحمّل و مدارای دینی. مؤمنان اگر با مقوله نقد دینی آشتی کنند و فقیهان اگر بر نقد و تنقیح مقولات «مقدّس» صحّه بگذارند (که هیچ منع شرعی ندارد)، آنگاه با دیدن کاریکاتوری زشت و موهن (که البته نقیض نقد عالمانه است) چنان برآشفته نخواهند شد که دکّان روزنامه‌نگاران را به آتش بسوزانند، یا شکمشان را با خنجر بدرند.

می‌دانم که از این مقوله بسی دوریم، و «مقدّسات»مان چنان عبوس و محتشم نشسته‌اند که خیال نقدشان، قوّه واهمه‌ما را می‌سوزاند،‌ امّا بدانیم که همین پیاله‌های نقد است که دماغ خرد را تر می‌کند، و دل قوی داریم که این آیین اگر حقّ است، همان حقّانیت پشتیبانش خواهد بود.

هنوز فقیهان ما در رساله‌های عملیه خود می‌نویسند: «دادن قرآن به کافر حرام و گرفتن آن از کافر واجب است». آنگاه با چنین فتاوایی می‌خواهیم در دیالوگ ادیان هم دستی گشاده و پایی ثابت داشته باشیم ودرس مدارا وتحمل به مومنان بیاموزیم و به رشد دین‌شناسی هم کمک کنیم!

سال‌ها پیش که در باب «حوزه و دانشگاه» سخنانی نامتعارف گفتم و باب جرح و ضرب را بر خود گشودم، در آنجا بدین نکته مغفول اشارت کردم که حوزویان فقط به فهم دین و هرمنوتیک متن مقدّس مشتغل‌اند که کاری نیکوست، اما برتر از فهم هم، کاری هست و آن نقد است و حوزویان تا از فهم نوازشگر به نقد چالشگر عبور نکنند، خدمت‌شان به دین کمال و سامان نخواهد یافت. طالبان علم که در چنان سپهری از نقد و جدل پرورش می یابند، هاضمه‌ای نیرومند برای فروخوردن خشم و تحمّل جفاها و «شبهه‌«ها خواهند داشت. جامعه بسته فقهی را به جامعه باز اخلاقی بدل کردن، پادزهر غالب خشونت‌هاست.

سوم: مسلمانان (و شرقیان) حق دارند مباهی و مبتهج باشند که از نعمت «ناتوانی»  و”دولت فقر”برخوردار بوده‌اند و لذا دستانی نیالوده دارند. بر دامن مسلمانان، نه لکّه استعمار نشسته است، نه یهودسوزی، نه انکیزیسیون، نه ساختن سلاح‌های اتمی و شیمیایی، نه پروردن بلشویسم و نازیسم و فاشیسم، نه جنگ‌های جهانی، نه ویتنام، نه الجزایر، نه …

نمی‌دانم اگر مسلمانان قدرتمندتر بودند چه می‌کردند، شاید از این بدتر می‌کردند و در تباهی بیشتر می‌غلتیدند. اما بختیارانه و خوشبختانه از نحوست قدرت جستند و این ناتوانی، ننگی برای آنان رقم نزد. گویا سعدی از زبان همه مسلمانان می‌گفت که:

چگونه شکر این نعمت گزارم

که زور مردم‌آزاری ندارم

حفظ این عصمت و بکارت تاریخی، فریضه امروزین ماست. اندرز من به امیران ایران همین بوده و هست که سلاح اتمی را نه به سبب تضییقات جهان‌خواران، بل به‌خاطر پاکدامنی سیاست، نخواهند و نسازند. بگذارند آیندگان بگویند که قومی می‌توانستند، اما نخواستند”آبروی فقر و قناعت ” را ببرندو زور مردم‌آزاری داشته باشند وچندان توانا شوند که توانایی عدل و انصاف را از کف بدهند. بگذارند سلاح‌سازی و سلاح‌فروشی از آنِ دیگران باشد. قدرت واقعی در کف مردم است و حکومتی که به عدل و انصاف مردم را راضی نگه می‌دارد، نیرومندترین سلاح‌ها را در اختیار دارد. به قول سعدی:

با رعیّت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

زانکه شاهنشاه عدل را رعیّت لشکر است

امروز، بازرگانی جنگ‌افزارهای آدمیخوار و مهیب که بشریت را ناامن و بی‌زینهار کرده است، سودآورترین سوداگری غرب ست. نمی‌دانم  لیبرالیسم مدرن برای این خشونت‌پروری و خشونت‌گستری چه عذری می‌آورد، اما تمدّن اسلامی را که هیچ‌گاه سلاح‌پروری نکرده است، به ننگ این سودا آلودن، ملامتی اخلاقی و عقوبتی تاریخی در پی دارد. این ماکیاولیسم مسلّح، هرچه باشد الگوی خوبی برای آینده مسلمانان نیست. نگویید قدرت را می‌پذیریم و با فسادش می‌ستیزیم، «ای قصاب این گِرد ران با گردن است»؛‌ فکری دیگر باید کرد.

گویا سیاست غرب از دوران روشنگری به این طرف هرچه سکولارتر می‌شود،  خشن‌تر وضعیف کُش تر می‌شود. باده قدرت را به اندازه نمینوشد وپاس ضعیفان را نمیدارد. آیا بازگشت اخلاق دینی به صحنه، می‌تواند مهاری بر این خشونت‌پروری و ستیزه‌گری باشد؟

چهارم: پیتر برگر (Peter Berger) جامعه‌شناس اتریشی ـ آمریکایی، که روزگاری کتاب کلاسیک Sacred Canopy (1967) را نوشت، چندی بر آن بود که آینده جوامع به دست سکولاریزم خواهد افتاد. او سپس با مشاهده احوال جاری جهان و قوّت گرفتن دین و بازگشت نیرومندش به تاریخ، رأی خود را دیگر کرد و به زوال تاریخی سکولاریزم فتوا داد:

 The Desecularization of the World (1999)

این بازگشت دریغا که با ابراز هویّت، بیشتر عجین شده است تا با تولید معرفت.

دین سرچشمه سه چیز است: هویّت و معرفت و نجات. هم هویّتی ستبر و غرورآمیز به پیروان می‌دهد، هم معرفتی یقین‌آور به مبدأ و معاد، و هم وعده‌هایی شیرین در باب نجات و رستگاری واپسین. موازنه‌ای معقول میان هویّت و معرفت، شرط دلربایی و مقبولیت هر دیانت است. مسلمانان پس از تجربه قرن‌ها ناکامی و استعمار، اینک به فکر بنای مجدّد معرفت و عزّت خویشتن‌اند و در این طریق گام‌های بلند برداشته‌اند. مجدّدان و مصلحان دینی، دست‌کم یک قرن است که به بازاندیشی و بازسازی معرفت دینی مشغول‌اند و کامیابی‌هایی حاصل کرده‌اند، اما صدای فرخنده معرفت‌آموز آنان، در میان غوغای بلند هویّت‌اندیشان، کمتر به گوش‌ها می‌رسد: یکی غوغای سنّت و دیگری غوغای سلفی‌گری و ناب‌گرایی. از یک طرف، سنّت‌گرایان با تمسّک به دستاوردهای غربال ناشده تاریخ و تمدّن اسلامی، از رویارویی با اندیشه‌های جدید سرمی‌پیچند و به «آنچه خود داشت» قناعت می‌کنند و می‌کوشند تا «از بیگانه تمنّایی» نکنند و بر پای چوبین بی‌تمکین خود بایستند و «دین عجایز» پیشه کنند و مبتلا به بیماری «غربزدگی» نشوند، و از سوی دیگر ناب‌گرایان و سلفی‌اندیشان، در خیال محال بازگشت به «دیانت ناب نخستین» و «اسلام ناب محمّدی»اند و می‌خواهند جنینی را که هزار و چهارصد سال از زاده شدنش می‌گذرد و بلوغ و تکامل تاریخی یافته و هویّت و تشخّص حاصل کرده است، دوباره از زهدان تاریخ درآورند و آن بذر نخستین را که اینک درختی برومند و تنومند شده، از نو کشف کنند و دوباره در خاک تاریخ بیفشانند. «چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش؟» و همین محال‌اندیشی‌هاست که راه به خشونت می‌دهد. هویّتی که بر پایه معرفت ننشیند، و تنها و تنها به گذشته «پرافتخار» خود بیندیشد و با داغ انحطاط بر پیشانی، و زخم استعمار در پهلو، به عزم انتقام و سروری برخیزد، چاره‌ای ندارد جز اینکه خشونت ورزد و هویّت را به مصاف معرفت برد و پارگی معرفت را به سوزن هویّت رفو کند و گمان باطل ورزد که لافِ غرور و عزّت زدن و باد در آستین ژنده هویّت افکندن، به او قدرت هماوردی با علم و صنعت وسیاست مدرن را خواهد داد!

اینکه کسی بوده‌ایم و لذا اینک هم کسی هستیم، حجّت موجهی نیست، باید بکوشیم دوباره کسی بشویم. و این کوشش، نه از طریق کافرکشی و خلافت‌طلبی و امّت‌سازی (که همه مؤلفه‌های هویّت‌اند) به ثمر می‌رسد؛ بل با معرفت‌ورزی و اندیشه‌پروری و نقد و بازسازی فکر دینی و داد و ستد با پهلوانان فکر و فضیلت بشری پیش خواهد رفت. نه قناعت به آنچه داریم، نه بازگشت به آنچه بودیم و نه کشیدن سلاح وکشتن مردم بی گناه و بی پناه، هیچکدام جهانیان را قانع نخواهد کرد که ما کسی هستیم. هویّتی فربه در کنار معرفتی لاغر، تصویری  کوژ و مضحک از ما خواهد ساخت. با دو پای سالم و موزون می‌توان دوید و با دو بال سالم می‌توان پرید، اما با دو پای لنگ فقط می‌توان لنگید. مولانا فرمود:

چون که سرکه سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی کند

حالا که جاهلان و کژاندیشان به نام دین سرکه می‌ریزند و ترشی می‌کنند و خلقی را به عذاب می‌افکنند، نوبت و تکلیف عالمان است که شکر بیفشانند و عسل بریزند تا جهل جاهلان را خنثی کنند. عالم اسلام محتاج نواندیشان دلیری است که به مؤمنان بیاموزند، عشق کافی نیست، عقل هم لازم است. امر دین عظیم‌تر از آنست که فقط به عاشقان راستین سپرده شود، چه جای عاشقان دروغین!  عاقلان هم باید تکلیف خود را ادا کنند و عشق گرم مهاجم را با عقل سرد ملائم درآویزند و بیامیزند.

پنجم: تمدّن و فرهنگ اسلامی،در منحنی سیر خویش چهار دوران کلان را سپری کرده واینک در آغاز دورۀ پنجم است. این ادوار،با تسامح و تداخل، به نوبت چنین‌اند: دورۀ تاسیس و جهاد، دورۀ نظم و قانون، دورۀ هنر و فلسفه و عرفان، دورۀ ناکامی و انحطاط و سرانجام دورۀ بیداری.

دوران نخست، دوران تأسیس بود. اسلام در میان اعراب قبیله‌نشین تولد یافت که در جنگ و جدال دائم بودند و فقط چهار ماه «حرام» را برای توّقف جنگ‌ها و امنیت تجارت، برگزیده بودند که همان حرمت را هم گاه می‌شکستند و به نزاع و ستیز برمی‌خاستند (به گفته قرآن: یحلّونه عاماً‌ و یحرّمونه عاماً).تنازع دائم برسر بقاء به این قبائل آموخته بود که «حمله بهترین دفاع ست». پیامبر نیز به حکم  زیستن درحصار تهدیدات دائم،  از همین اصل پیروی می‌کرد و وقتی قدرت گرفت، علاوه بر دفاع، به حمله هم دست برد  تا از حملات محتمل در امان ماند و آیین نوپایش در هم نشکند. «جهاد»، مقتضا و مولود چنین جهانی بود. امّا رسول اکرم وقتی قدرت تامّه یافت،‌ رسم مهاجمت را برانداخت  و آئین اخوت را به جای آن نشاند . قرآن بر اعراب منّت می‌نهد که فراموش نکنیدکه  «اذ کنتم اعداءً فألّف بین قلوبکم… شما اعراب دشمن یکدیگر بودید،خدا دل‌های شما را با هم آشتی داد و اینک برادر یکدیگر شده‌اید. بر لبه گودال آتش بودید و او نجاتتان بخشید». بی‌جهت نبود که ابن خلدون می‌گفت: رسول اکرم دو معجزه بیشتر نداشت: یکی قرآن و دیگری آشتی افکندن میان قبائل عرب.

فتوحات مسلمانان پس از درگذشت پیامبر رنگی از جهاد نخستین و نشانی از حیات و همبستگی تازه اعراب و سازگار با مشی و مرام عموم جهانداران بود. هیچ سرزمینی در آن عصر از آنِ کسی نبود. هنوز دولت ـ ملّت از مادر تاریخ نزاده بود. شاهان و امپراتوران به هر جا لشکر می‌کشیدند و ظفر می‌یافتند، آنجا را از آنِ خود می‌کردند. مردم رعیّت پادشاه بودند،‌ نه شهروندان آزاد. سرزمین‌ها دست‌به‌دست می‌شد و مساحت کشورها به تبع هزیمت و ظفر شاهان، قبض و بسط می‌یافت. کشور مصر را که اعراب فتح کردند، قرن‌ها قبل کمبوجیه پادشاه ایران فتح کرده بود و عراق که قرن‌ها بعد ،از آنِ ترکان عثمانی شد قبلاً‌ از آنِ ایرانیان بود و قس ‌علیهذا. و البته در این فتوحات شرارت‌ها و شقاوت‌هایی می‌رفت که شهوت و غضب آدمیان در آن نقش عمده داشت. شاعری حکیم چون سعدی که در دل چنان دورانی می‌زیست، و غارت مغولان را به چشم دیده بود و هجوم محمود غزنوی به هند را هم در تواریخ خوانده بود، نه فتح و ظفر غازیان را مذمّت می‌کرد، نه مردمان را به شورش می‌خواند، بل همواره روی سخنش با پادشاهان بود که با رعیّت به عدالت رفتار کنند و آسایش و رضایت آنان را بخواهند که:

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

و خواب بلکه مرگ ظالمان را به دعا می‌خواست تا دمی کمتر ظلم کنند:

ظالمی را خفته دیدم نیمروز

گفتم این فتنه است خوابش برده بِه

آنکه خوابش بهتر از بیداری ا‌ست

آن چنان بد‌ زندگانی، مرده بِه

باری در این دوران تأسیس وماقبل ارتودوکسی که به تقریب یک قرن درازا یافت، و اوج آن در دوران عبدالملک مروان، سلطان  مقتدر اموی بود، مجاهدان دست برتر را داشتند و حرف اوّل را می‌زدند. آنان محافظان طفل نوپایی بودند که از همه سو در محاصره و تهدید بود و بیم هلاکتش می‌رفت. در صدرهمین دوران بود که قرآن مجاهدین را بر قاعدین برتری می‌بخشید و شهید برترین لقب و نشان افتخار هر مسلمان بود. حتی زهد و صبر و قناعت و … که بعدها از ارکان اخلاق اسلامی شدند، در دل همین فضای جنگی و چریکی  روییدند، و ادب این مقام بودند. یک  مجاهد حربه بر دوش، چگونه می‌توانست اهل رفاه و عشرت باشد و به ثروت و مکنت بیندیشد؟ درین دوران ماقبل ارتودوکسی‌ همه چیز سیّال بود از مرزهای جغرافیایی گرفته تا معنی کفر و ایمان، و حدود حلال و حرام، و مفهوم توحید وصفات و کلام باری و…

وقتی نوبت استقرار در رسید و مسلمانان از تهدید مهاجمان برآسودند و خانۀ امنی برای خود ساختند و صاحب ممالک تازه‌ای شدند و مدیریت اراضی مفتوحه به گردنشان افتاد،‌ اصحاب قلم رفته‌رفته جای اصحاب سیف را گرفتند (به تعبیر ابن‌خلدون) و فقیهان و محدّثان سر برآوردند و به تبیین قواعد کشورداری و تدوین احکام حلال و حرام، و حقوق و تکالیف و نحوه معیشت مؤمنانه پرداختند. در تناسب با روح عصر و مقتضای دوران، اینجا وآنجا روایاتی رواج یافت که گویا پیامبر فرموده‌اند که «مرکّب قلم دانشمندان از خون شهیدان برتر است» یا «از جهاد اصغر بازگشته‌ایم و به جهاد اکبر می‌رویم» و امثال آن. یعنی مجاهدان و شهیدان نقش تمدّن‌ساز خود را اینک به عالمان می‌سپردند تا هویّتی امنیّت‌یافته و جاافتاده را با معرفت و مدنیّت بیامیزند و جسم و جانش را فربه کنند. در قرون دوم و سوم وچهارم هجری است که فقیهان شأن برتر می‌یابند و تدوین کتب فقهی و حدیثی رونق می‌یابد و مُلک‌داری بر «احکام سلطانی» بنا می‌شود و مسلمانان با تکیه بر اقوال فقهی، معیشت دیندارانة خود را نظم و سامان می‌بخشند، و قانون به پریشانیها خاتمه می‌دهد. مدارس فقهی و کلامی پدید می‌آیند و فقیهان و متکلّمان بزرگ درمی‌رسند وارتودوکسی را استوار می‌کنند. ترجمه رسالات یونانی آغاز می‌شود و مسلمانان از دیگر ادیان و فرهنگ‌ها،‌ علم و فلسفه و سیاست می‌آموزند و ذخیره فرهنگی خود را غنی می‌کنند.

پس ازدوران‌های  جهاد و قانون ونظم بخشی جامعه مؤمنان  از درون و برون، آنگاه دوران سوم یعنی دوره طلایی فلسفه و عرفان و شعر و ادب و هنر درمی‌رسد که حاجات لطیف و ثانویه بشرند و آدمیان عادتاً در امن و فراغ به سراغ‌شان می‌روند. این دوران که پرورنده و پرورده فارابی و ابن‌سیناوناصرخسرو و فردوسی و غزّالی وسهروردی و خواجه نصیرطوسی و سعدی و مولوی و … است، کمابیش تا هجوم مغولان ادامه می‌یابد و پس از آنست که دوران ناکامی و انحطاط این تمدّن آغاز می‌شود و مسلمانان به «تعطیلات تاریخ» می‌روند و اینجا و آنجا جز تک ستاره هایی چون صدرالدین شیرازی در آسمان فرهنگ به چشم نمی آیند.

عبدالرحمن‌ ابن‌خلدون تونسی و شمس‌الدین‌محمّد حافظ‌شیرازی که هر دواز فرزندان قرن هشتم‌‌اند واز معاصران تیمورلنگ،در دوسوی عالم اسلامی این فروپاشی و سراشیبی را به نیکی دیده ودریافته بودند که یکی در فلسفه اجتماعی خود (در کتاب العبر و دیوان المبتداء و الخبر…) انحطاط دول و ملل را تئوریزه می‌کند و دیگری در اشعار آبدار خود از تباهی مزاج دهر سخن می‌گوید:

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

درین چمن که گلی بوده است یا سمنی

مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی

این تباهی مزاج دهر وفساد طبیعت تاریخ. که بخت باژگون مسلمین بود، کمابیش تا آستانه قرن چهاردهم هجری چون موریانه‌ای، پیشه و اندیشه آنان را از درون می‌خورد و از آن جز پوسته‌ای باقی ‌نمی‌گذارد. استعمار هم بدتر و شرورتراز چنگیز و تیمور از بیرون در‌‌می‌رسد و نیم‌جان باقیمانده آن را می‌ستاند و چنین است که خانه‌ای را که مجاهدان ساخته و از دشمن پیراسته بودند، و فقیهان به نظم، و عارفان به هنر آراسته بودند، فرومی‌ریزد، و مزرعۀ تمدّن را آب، و دهقان مصیبت‌زده را خواب فرا می‌گیرد.1

در قرن چهاردهم است که بیداران و بیدارگران در اکناف و اقطار عالم اسلام به ظهور می‌رسند و طالب رستاخیز مسلمانان می‌شوند. مسلمانان را می‌نگرند با هویّتی پاره‌پاره و معرفتی منجمد و سنگواره. کوشش‌ها از دو سو آغاز می‌شود تا هویّت و عزّت و حرمت را به آنان بازگردانند و معرفت‌شان را پاره‌دوزی کنند. بانگ احیاء خلافت و اتّحاد مسلمانان از یک سو، و بانگ نوخوانی و بازسازی شریعت و دیانت از سوی دیگر درهم می‌آمیزند تا آن بخت باژگون را باژگون کنند.

پس از بیدارگریهای کسانی چون سیّدجمال و محمدعبده و اقبال لاهوری که آمیزه ای از هویّت‌گرایی و معرفت‌پروری بود، اینک در عالم اسلام نومعتزلیانی به ظهور رسیده‌اند تا داد عقل را بستانند، و داد و ستد بیرون و درون عالم اسلام را سامانی مؤمنانه و عالمانه بخشند. هم‌راستا با این نومعتزلیان معرفت‌پرور، سلفی‌ها و ناب‌گرایان هم، به نمایش اقتدار مشغول‌ شده اند و می‌خواهند با نظامی‌گری و جهاد فی سبیل‌الله، رعب در دل دشمنان بیفکنند و خلافت اسلامی را احیاء کنند‌، و مرزهای دولت ـ ملّت ها رافروکوبند و تاریخ را در نوردند، و آب را از سرچشمه بردارند و اسلام را به روزهای نخستین بازگردانند، و هویّتی ستبر و ستیهنده برسازند تا حمله دشمنان را دفع کنند، و مکرشان را به خودشان بازگردانند. نهضت آیت الله خمینی هم، نهضتی هویّت‌پرور و جهاداندیش وماکسیمالیست  بود و میخواست بر همه چیز صورت دین بپوشاند و داعیۀ ناب‌گرایی در سر داشت، و تمدّن سازی را وجهه همّت خویش قرار داده بود. هرچه حرکت نومعتزلیان مصلِح، به مقتضای ماهیت امر، آهسته و گام‌به‌گام است، حرکت جهادیان، پرغوغا و چشم رباست، و جهانیان اینک جهادیان را می بینند و بس! و بر آتش این وسوسه دامن می‌زنند که گویا اسلام جز کین‌توزی و جنگ‌افروزی چیزی در انبان ندارد. فقاهتش هم در خدمت بدویّت است وبس.

تردید نباید کرد که سهم عظیمی ازخشونت‌گرایی جهادیان بازتاب امنیّت‌ستانی و خشونت‌پروری غربیان است، و اصلاح دینی نومعتزلیان وامدار دستاوردهای علمی و فلسفی و حقوقی و دینی مغرب زمینیان است. مدرنیته ما را هم به زهر خود آلوده است، هم به غذا و داروی خود نواخته است. اما هویّت‌اندیشان خواستار میانبُر زدن و یک شبه راه صد ساله پیمودن‌اند. گمان می‌کنند اقتدار نظامی و ویرانگری و رعب‌آفرینی، تمدّن سازند. و اگر مجاهدانی چند در عصر رسول اکرم و در کورۀ داغ وحی، جان تازه گرفتند و مشعل مسلمانی را با خود به جهان پیرامون بردند، امروز هم می‌توان همان الگو را تکرار کرد و با لافِ مسلمانی زدن و تیر و کمان به دست گرفتن، زبردستان را فرو کشید و فرودستان را فرادست نشاند. رجعت محال‌اندیشانه به گذشته و نادیدنِ تاریخ و نشناختنِ روزگار مدرن کار به دست همه داده است. اسلام ازنبوّتی و معرفتی وحیات تازه یی آغاز شد و سپس هویّتی فراخ و فراگیر بر آن نشست. از وقتی که چرخۀ معرفت از کار افتاد آن هویّت هم به پوسته‌ای پوک بدل شد. حیات دوبارۀ مسلمانان را معرفت‌اندیشان تأمین خواهند کرد، نه هویت‌اندیشانی که می‌خواهنددرجهانی که دولت –ملت ها به تمکین برجای خود نشسته اند وعلوم طبیعی و انسانی  رازهای طبیعت ودیانت را گشوده اند  وهویت ملی جارابر هویت دینی تنگ کرده است وحقوق بشر آئین مشترک همه اقوام و ملل شده است ،قشری بی‌مغز را جانی نو بخشند و پوستین وارونه بر تن اسلام بپوشانند. باید به دوران ماقبل ارتدوکسی بازگشت و همه چیز را از کفر و ایمان، و حلال و حرام، و وحی و نبوّت، و حق و تکلیف و فقه و کلام رااز نو سیّالیّت بخشید.

ششم: از مسلمانی و مسلمانان و نیک و بدشان گفتم، بیفزایم که مسلمانان هم انسان‌اند و چون دیگران اسیر شهوت و غضب و خواستار سود و ظفرند. نام مسلمانی کسی را بافضیلت  نمی‌کند. دیانت معیشت‌اندیش که قوت غالب عموم دینداران است، نیکان را نیک‌تر و بدان را بدتر می‌کند. مولانا فرمود:

زانکه از قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درونِ چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عَنود

چون تو را سودایِ سربالا نبود

طالب هرچیز ای یارِ          رشید

جز همان چیزی که میجوید ندید

سودای مقدّم بر دینداری، دینداری را جهت می‌بخشد:اگر در آن رحمت بجویی رحمت خواهی یافت و اگر خشونت بجویی خشونت خواهی یافت.همچنانکه با رسن میتوانی درچاه درآیی یا از چاه برآیی.درهنگامه خطر،دین تیغ میشود ودر هنگام رفاه ،میغ. مسلمانان جمعی نا همگونند ودین بر زبان کثیری از آنان لقلقه یی بیش نیست ( به تعبیر رسای امام حسین ع )2وکم نیستند کسانی که نه از اسلام و تاریخش اطلاع درستی دارند نه پای بند احکام شرع اند بل دیانتی آمیخته به جهل و خرافه دارند و در چنگال رهبر خواندگانی قدرت طلب و خشونت گرا اسیرند واستبداد درونی و دخالت های بیرونی آنانرا به طاقت آورده است. وقتی قومی احساس ناامنی و خطر و تحقیر و تبعیض کند، آشناترین سلاح را برای دفع خطر به دست می‌گیرد. و دین همان سلاح آشنای  اینگونه دینداران است. دیندارانِ سودایی را باید دارو کنند، دین شناسان از درون و نیکخواهان از برون.

فریضۀ روشنفکران مسلمان است که جایگاه درشتی و نرمی، و جهاد اصغر و اکبر را به دینداران بیاموزند و سودای شان را سلامت وسربالا بخشند و اجتهاد در اصول کنند، فقه را با اخلاق و حقوق بیامیزند و عَرَضیّات را از ذاتیات دین جدا کنند، و به بسط عدالت اقتصادی و سیاسی بپردازند. از آن سو، روشنفکران نامسلمان هم مسئولیتی سنگین دارند و بدون همیاری آنان کار روشنفکران دینی کمال نمی‌پذیرد. آنان هم باید با دولت‌های مقتدر خود درآویزند و از حقّ آزادی بیان بهرۀ نیکو جویند و به حکومت‌ها و هموطنان خود حالی کنند که خشونت آشکار و نهان در حقّ مسلمانان، خشونت‌های آشکار و نهان در پی می‌آورد و تخم تحقیر و تبعیض کاشتن، فساد و فتنه می‌پرورد، و ترشی و تلخی، ترشی و تلخی می‌زاید.

هیچ‌چیز ویرانگرتر از زخم زدن به غرور یک قوم نیست. مسلمانان آگاه امروز، خفتگان استعمارزدۀ قرون پیشین نیستند که از فقر صورت و معنای خویش هم خبر نداشتند. اینان اینک نیک می دانند که قومی هستند  بادستاوردهاو افتخاراتی درخشان و دست و دامنی نیالوده به استعمار و آدم سوزی ،و اسلامی هویّت بخش که می‌تواند چون لنگری در زلزله‌های تاریخ معاصر ثباتشان بخشد.این قوم شایسته حرمت اند وبدون آنان فرهنگ بزرگ بشری نقشی ناتمام خواهد داشت.سکولاریزم که روزگاری لاف از مدارا میزدوبه گمان اینکه روزگار دین به سر آمده است آنراتحمّل میکردوازسر تخفیف وترحّم به چیزی نمی گرفت اینک باید دست از ستیزه گری بردارد واین خفته بخود آمده را به رسمیّت بشناسدوبا سخره و هجو و خشونت آنرا به سوی خشونت نراندوبداند(و میداند)که چند بوته خار بی بر معرّف یک بوستان دماغ پرور نیستند .همه دانند که در صحبت گل خاری هست.اگر داعشیانی هستند که کژ می‌اندیشندوکژمیروند، دانشیانی هم هستند که پادزهر آن کژی هارا در داروخانۀ خوددارندومی‌خواهندو می‌توانندآن کژی هاراراست کنند.

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابُن که خزف می شکند بازارش

عبدالکریم سروش

بهمن ماه 1393

فوریه   2015

1.خطابه هایی در باب “منحنی تمدن اسلامی” و “علل ناکامی مسلمین” و”گفتمان مسلمانی معاصر” را در وبسایت مولّف این مقال می توانید بیابیدوبشنوید:www.drsoroush.com

2.انّ النّاس عبید الدنیا والدّین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرّت به معائشهم واذا مُحّصوا بالبلاء قلَّ الدّیّانون:آدمیان برده دنیایند ودین لقلقه یی ست بر زبانشان .تازندگیشان میچرخد آنرا هم میچرخانند وهمینکه پای امتحان پیش آید کمتر کسی در صحنه میماند.(تحف العقول-ابن شعبه حرانی)

 

خداشناسی و انسان نوین-دکتر عبدالکریم سروش

خداباوری یکی از اندیشه هایی است که چندین قرن است که بسیار مورد نقد ناقدان قرار گرفته است و بسیاری از فیلسوفان و اندیشمندان و دانشمندان بزرگ معاصر،در مقام نقد و نفی آن لب به سخن می گشایند و آن را در ترازوی علم،در ترازوی فلسفه و در ترازوی اخلاق قرار می دهند و براهین و ادله خداباوران را هم،به طور کلی مردود می دانند.

بسیاری از منکران و خداناباوران هم،این اندیشه را،یک اندیشۀ کاملا خرافی و سطحی می دانند که آدمیان در گذشته،برای آرامش خود،یک خدایی آفریدند و آن را عبادت کردند تا هم دل خود را خوش کنند و هم منافع و مقاصد خود را،از آن استخراج نمایند.از طرف دیگر،برخی از خداباوران و دینداران هم،وقتی در پاسخ به این انتقادات،عاجز می مانند،خطاب به خداناباوران می گویند که خدا،قابل اثبات نیست،خدا احساسی است و او را باید احساس کرد،که همین بیانات و افاضات،راه را بیشتر برای بی خدایان می گشاید.

جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش،فیلسوف و روشنفکر دینی،در یک سخنرانی تحت عنوان«خداشناسی و انسان نوین»که در دانشگاه استنفورد،در سال 2012 انجام شد،به پاره ای از این هجمه ها و انتقادات منکران و خداناباوران،پاسخ داده است و در واکاوی اعتقاد خداشناسی سخن گفته است.دکتر عبدالکریم سروش در این سخنرانی،می کوشد تا بیان کند که اندیشۀ خداباوری،آنچنان که مخالفان این اندیشه گفته اند،خرافی و سطحی نیست،بی پایه و بی اساس نیست،منطق آن سست نیست؛بلکه منطق آن بسیار محکم و مستحکم است و بر پایه براهین و ادله فلسفی و اخلاقی قرار گرفته است تا بطلان این پندار باطل برخی از بی خدایان را اعلام نماید که گفته اند:عقاید خداباوران،خرافی است و آنان منطق سستی دارند و با چند دلیل و برهان و ایجاد چند شبهه،می توان این اندیشه و این اعتقاد را،نابود و مضمحل کرد.

این سخنرانی دکتر سروش،شامل دو بخش است؛یکی مربوط به سخنان ایشان و دیگری مربوط به بخش پرسش و پاسخ.دکتر سروش ابتدا در مقدمۀ بخش اول،ریشه های اندیشه خداناباوری در قرون گذشته را تبیین می کند و اینکه چرا امروز،اندیشۀ خداشناسی،مورد نقد و طعن منکران قرار گرفته است و پس از آن،به بیان سه دلیل از ادله خداشناسی می پردازد و توضیح اینکه چرا «جهان به حیث بودن و آدمی به لحاظ آدم بودن»واجد خداست؛که یکی از این دلایل،فلسفی است و دو دلیل دیگر هم اخلاقی است.بخش دوم سخنرانی هم،قسمت پرسش و پاسخ است.

فکر می کنم گوش دادن به این سخنان،برای کسانی که دغدغه وجود یا عدم وجود خدا را در این جهان دارند و مسئلۀ وجود خدا برای آنها مهم است و اهمیت دارد،بسیار مفید باشد.

دانلود کنید:

خداشناسی و انسان نوین 1

خداشناسی و انسان نوین 2

آیت الله چگونه امام شد؟

به بهانۀ سی و پنج سالگی انقلاب ایران و نظام جمهوری اسلامی،فرصت را مناسب دیدم که در جایگاه آیت الله خمینی در میان مردم در این سه دهه،تأمل و نظری کنم که چگونه،او بدل به یک تقدیس و بتی شد که او را امام خواندند و پس از بیان نام او،سه مرتبه صلوات فرستادند.

سی و پنج سال از انقلاب اسلامی ایران و بیست و چهار سال از درگذشت آیت الله خمینی،می گذرد.امروز او،هم موافقان و حامیانی متعصب و هم مخالفان و منتقدانی تند دارد و بر شدت تعصب حامیان و تندی مخالفان،افزوده می گردد و مخالفان و منتقدان،می کوشند او را شخصیتی جانی و نادان و بی سواد جلوه دهند و موافقان و دلبستگان نیز،بر ارزش و کرامت و ارج آقای خمینی می افزایند؛به طوری که موافقان او،از لقب امام و مخالفان او از لقب جلاد و سفاک برای معرفی ایشان استفاده می کنند و این مسئله کاملا در میان مخالفان و موافقان آقای خمینی مشهود است؛به خصوص میان موافقان تند و افراطی نظام جمهوری اسلامی و سلطنت طلب ها و مجاهدین خلق.

در معرفی آیت الله خمینی توسط موافقان و مخالفان،تواضع و اعتدال،انصاف و عدل دیده نمی شود و بیشتر،در مقام مدح و ذم او سخن می گویند؛یعنی،آقای خمینی یا امام است یا جلاد،یا مهربان است یا سفاک،یا فضیلت دارد یا رذیلت،یا حق است یا باطل،یا تقدیس است یا ابلیس،یا سیاه است یا سفید.این چنین نگاه سیاه و سفیدی نسبت به آقای خمینی و تقدیس سازی و ابلیس سازی در مورد شخصیت و تفکرات او وجود دارد که خیلی سخت می توان،این نقابی را که بر صورت او کشیدند،کنار زد.

در داخل کشور و در نظام جمهوری اسلام،آنچه دیده می شود،فقط تحسین و ستایش آقای خمینی است،آنچه در خارج کشور دیده می شود،میان مخالفان او،فقط دشنام و اهانت نسبت به اوست.امروز،آقای خمینی در ایران،آنچنان جایگاهی دارد که اگر کسی او را به غیر از امام بخواند،گویی پا در رکاب دشمنان اسلام و ایران نهاده و اهانت فجیع و بزرگی به او کرده است و اگر کسی لب به انتقاد از او گشود،هر تهمتی را بر او روا می دارند و حکم ارتداد او را صادر می کنند و حتما او را،مخل امنیت ملی و برانداز قلمداد می کنند تا هرگونه حد و کیفر ضد انسانی و غیر اخلاقی بر ناقدان را توجیه کنند.

چنین فضایی که اجازه هرگونه انتقاد و مخالفت را،به مخالفان و ناقدان مواضع آقای خمینی نمی دهد،خود پدید آورندۀ یک استبداد است.اصلا وقتی صحبت از حق انتقاد از آقای خمینی می شود،خیلی از حامیان او،این حق را به مثابۀ اقدام برای براندازی نظام و اهانت به آقای خمینی می دانند؛ هر نویسنده ای را که در نقد افکار و شخصیت او بنویسد تحمل نمی کنند و این حق و این قلم را از او می ستانند.در نزد نظام جمهوری اسلامی،آقای خمینی شخصیت بسیار عزیزی است که اگر توقیع او،بر امر و نظری باشد،اجرا و انجام آن واجب است؛از این جهت،سیاستمداران ایرانی،برای آنکه اعتباری به کار و ایده خود ببخشند،ناگزیرند که از افکار او مایه بگذارند و ایده خود را در ترازوی افکار و عقاید آقای خمینی قرار دهند تا اگر نمره قبولی گرفت و میزان آن مناسب و متناسب با اندیشه های آیت الله بود،مجوز اجرا و بیان آن صادر شود.

چنین فضایی،فضای خوبی نیست و حکایت از استبداد و تمامیت خواهی نظام دارد.آنچنان شخصیتی از آقای خمینی ساختند که گویی او همه چیز دان بوده که باید مهر تایید او بر هر کاری باشد.هرچه سیاستمداران، خود را به او نزدیکتر کنند،احترام و اعتبار آنها در نزد نظام بیشتر می شود؛یعنی،چندان هم مهم نیست که اشخاص تا چه حد تخصص دارند،تا چه حد اعتبار علمی و عملی دارند،مهم این است که مورد تایید امام باشند.نمونه های بسیاری وجود دارد،در حوزۀ دیپلماتیک،در فرهنگ،در هنر،در دین و…اگر قرار است که سیاستی اجرا و انجام شود،باید از نظر آقای خمینی،مطلوب باشد و بایستی که سیاستگذاران در این عرصه ها،مقلد تام افکار و عقاید آقای خمینی باشند؛بدون توجه به آنکه،هر کسی حق اظهار نظری را دارد و آقای خمینی،دیپلمات و هنرمند نبود که قرار باشد ما از او تقلید کنیم،اگر هم در فقه تبحری داشت،قرار نیست که تمام احکام دینی،در اندیشه های روح الله خمینی خلاصه شود.

در مسئلۀ سیاست خارجی،ایران در آن زمان وضعیتی داشت،امروز وضعیت دیگری دارد،ضمن اینکه ایشان دیپلمات نبود و سیاست های او در این زمینه قابل نقد است.امروز ما باید به آنچه عقل رای می دهد عمل کنیم؛قرار نیست بر سر شعار و حرکتی که اهانت به هویت ملی یک کشور است و باعث کینه و نفرت می شود و هیچ رنگ و بوی دیپلماتیک ندارد و منافع ملی ما را تهدید هم می کند،از نظر آقای خمینی استفاده کنیم و طبق سخنی از او،بگوییم فلان شعار را ندهیم یا فلان شعار را بدهیم.ضمن اینکه فکر نمی کنم،سیاست هایی که افراطیون در نظر می گیرند،مورد تایید روح الله باشد؛آیت الله خمینی،وقتی که آقای رجایی،نامه ای تند خطاب به رئیس جمهور فرانسه نوشت،رجایی را به شدت مورد نکوهش قرار داد و از او انتقاد کرد و به او گفت:«رئیس‌جمهور مملکت باید به عرف سیاسی عمل کند. در عرف سیاسی جواب می‌دهی اما حق توهین که نداری. در حالی که اگر کسی به تو گفت تبریک عرض می‌کنم هر کس بوده باشد تو باید بگویی متشکرم. تمام. دوستت است از او تعریف می‌کنی، نیست می‌گویی متشکر آقا».[1]در مسائل فرهنگی و هنری،همین کافی است که آقای خمینی،هنرمند نبود و اصولا اهل هنر نبود و نمی توان،با نگاه محض فقهی و شرعی،به فرهنگ و هنر نگریست.

تمام این مسائل،حاکی از آن است که از آقای خمینی،در ایران،یک تقدیس ساختند.یک تقدیس و یک رهبری که باید بی چون و چرا،از او اطاعت کرد،آنچنان که گویی،سخن او سخن خدا و سخن دین محسوب می شود.به همین علت است که کسی رخصت نقد افکار و عقاید آقای خمینی را ندارد و حتی کسانی به سبب علاقه به آقای خمینی،به خود اجازه نقد نسبت به او را نمی دهند و محدودیتی برای خود گماشته اند.

در ایران،حتی کسانی که نسبت به نظام نقد دارند،اعتراض دارند،مخالفت دارند،آقای خمینی برای آنها،شخصیتی بسیار محترم است و عزیز است و زبان آنها در نقد افکار و شخصیت و اندیشه های آیت الله،عاجز است؛حتی او را نقد نمی کنند و دوران رهبری آیت الله خمینی،برای آنها،همان دوران طلایی است.

در ایران که آقای خمینی بدل به یک تقدیس و امامی بدون خطا و اشتباه شده است،در خارج کشور که فضای بهتری برای نقد او وجود دارد،ناقدان و مخالفان آقای خمینی،مجال انتقاد را یافته اند.نه اینکه در داخل،راهی برای نقد نیست،در نتیجه راهی که در خارج،برای منتقدان گشوده می شود،این راه به هجو و توهین و دشنام هم کشیده می شود و گاه نقد هایی نسبت به ایشان وارد می شود که واقعا ناعادلانه و غیرمنصفانه است و به دشنام و توهین و حتی تهمت،آمیخته می شود که این خوب نیست.

اما این پرسش که چگونه آقای خمینی، به یک رهبر کاریزماتیک و یک تقدیس مذهبی مبدل شد و امام نام گرفت،سخن اصلی من در این نوشتار است.بسیاری،وقتی بخواهند به این پرسش پاسخ دهند و آن را تحلیل کنند،پاسخ و تحلیل آنها به سبب تعلقات سیاسی و مذهبی که دارند،نگاه شخصی که نسبت به آقای خمینی دارند،نفرت یا عشقی که نسبت به او دارند،سطحی و مغرضانه است.

اینکه چه شد که آقای خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،به یک تقدیس تبدیل شد،امام نام گرفت و محبوب مردم شد،سرمشق و الگوی راه سیاستمداران و دولتمردان شد،می تواند دلایل عمده ای داشته باشد که پاسخ به آن،چندان هم مشکل نیست.

عده ای که به طور کلی،محبوبیت آقای خمینی چه در آغاز انقلاب و چه در امروز را نفی می کنند؛یعنی،آقای خمینی اصلا محبوب نبود و آن همه مردمی که به استقبال او رفتند و یا در مراسم تشییع جنازه آیت الله خمینی،رخت عزا بر تن کردند و گریستند آنچنان که گویی به عزای پدر نشسته اند و در سوگ او می گریند،همگی درخت بودند.

اما در جواب به این پرسش که چرا آیت الله خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،پاسخ های متعددی وجود دارد؛نه اینکه چون او آدم خیلی خوبی بود پس طرفداران بسیاری داشت یا چون آدم بدی بود حامیان زیادی داشت،نه اینکه امام زمان در این ماجرا دست داشت و باعث محبوبیت روح الله شد،نه اینکه چون مردم آن زمان عامی و بی سواد و جاهل بودند و فریب خوردند و به سراغ امام رفتند؛هیچ کدام از این پاسخ ها،مطلوب نیست و سطحی است.

اینکه کسی طرفدار زیادی داشته باشد،محبوب باشد،ملاک و معیار درستی بر خوب بودن و بد بودن کسی نیست.کسانی در طول تاریخ بودند،آدم های خیلی بدی هم بودند ولی طرفداران زیادی داشتند،آدم های خیلی خوبی بودند که حامیان زیادی داشتند؛آدولف هیتلر هم طرفداران بسیاری داشت که حاضر بودند جان خود را برای هیتلر بدهند،نلسون ماندلا هم طرفداران و حامیان خیلی زیادی داشت.اگر امام زمان کمک کرد،پس امام زمان هم به هیتلر کمک کرد،به ماندلا هم کمک کرد.

مردمی که به حمایت از آیت الله برخاستند،همه عامی و بی سواد نبودند،اتفاقا خیلی از آنها فرهیخته و باسواد بودند و تحصیلات آکادمیک داشتند،بسیاری از دانشجویان،تحصیل کردگان،اساتید و روشنفکران انقلاب کردند و به دنبال آیت الله خمینی رفتند.

آنچه باعث شد که تمام مردم تابع محض و مطیع آقای خمینی شوند،از او تبعیت بی چون و چرا کنند،وابسته به شرایط و وضعیت اجتماعی مردم،در قبل و بعد از انقلاب است که آقای خمینی را برای مردم تبدیل به یک بت و تقدیس کرد.

آقای خمینی،پیش از انقلاب از حرف مردم دفاع کرد و سخن آنان را تکرار کرد؛پس از انقلاب،مردم از سخن او دفاع کردند و حرف او را تکرار کردند.از همان زمان که آقای خمینی منتقد رژیم شاه شد،مردم را با خود همراه کرد.مردم هم او را تکیه گاه مناسبی برای خود دیدند و آقای خمینی،مردم را به اعتراض علیه رژیم شاه بیشتر ترغیب کرد.مردم هم از استبداد می نالیدند.

همین که یک فردی تکیه گاه مردم شد،حرف آنان را تکرار می کرد،از حق آنان دفاع می کرد،باعث شد که وابستگی عمیقی میان مردم و آیت الله خمینی پدید آید.از طرفی،شاه اعتراضات مردم را سرکوب کرد،آنان را کشت و هرچه بیشتر نفرت و کینه مردم نسبت به رژیم سلطنتی بیشتر می شد،عشق و اعتماد آنها نیز به آیت الله خمینی،که در صدر آن اعتراضات قرار داشت،بیشتر شد.

مردم تحت تاثیر استبداد سلطنتی،به سوی آیت الله خمینی که همراه آنان شده بود گرایش یافتند.همین امر سبب شد که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شود و وقتی انقلاب هم شد،تحت تاثیر آن فضا،آقای خمینی برای مردم ستم دیده،چون منجی بود که ظهور کرد و آنان را از چنگال ظلم و ستم رژیم شاه نجات داد.مردم هم در آن زمان، منتظر یک منجی بودند که آنها را نجات دهد.

همین که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شد،او را بدل به یک تقدیس کرد که اطاعت و تبعیت از او واجب است؛به عبارت دیگر،حکومت سلطنتی و دژخیم شاه بود که از آقای خمینی یک منجی ساخت،او را امام کرد و کاریزمایی به او بخشید که او را به یک رهبر کاریزماتیک بدل کرد.

انقلاب وفور و طلوع احساسات،عواطف و هیجان مردم و افول و غروب عقل و عقلانیت است.نه اینکه خواسته و مطالبات مردم،عقلانی نبود که معقول و حق هم بود؛اما همین که انقلاب شد،مردم به هیجان آمدند و دیگر امور مردم به رای عقل نبود،بلکه به رای احساسات و عواطف آنان بود.وقتی آقای خمینی،منجی و ناجی بخش مردم از ظلم و استبداد بود،عشقی در مردم نسبت به او پدید آمد و ارزشی به او بخشید و او را در مقام خدایی بالا برد؛مردم هم،چه بی سواد و باسواد،چه دیندار و بی دین،تابع او شدند و از تمام تفکرات او حمایت کردند.

چنین فضایی هم،این راه را برای آقای خمینی گشود و فراهم کرد که در مقام قدرت-قدرتی که مردم به او بخشیدند-اجازه داشته باشد هر کاری بکند و مردم را تسلیم خود نماید.مردم هم حاضر و آماده بودند که تسلیم ایشان شوند و آنقدر نقد نکردند که حاصل انقلاب آنها،رفتن استبداد سلطنتی و آمدن استبداد دینی و فقهی شد.

از طرف دیگر،مردم ایران،مردمی مذهبی بودند و اکثریت کسانی هم که انقلاب کردند،مذهبی و مسلمان بودند.آقای خمینی،یک فقیه و روحانی بود،در نتیجه برای جامعۀ مذهبی ایران،آقای خمینی هم به خاطر اینکه منجی آنها بود و هم یک فقیه و روحانی بود،یک تقدیس مذهبی برای آنها شد،یک امام برای آنها شد و چهره ای معنوی و آسمانی به آقای خمینی بخشید و تبدیل به اسطوره ای مذهبی شد و یک مقام والای دینی برای آنها شد که اطاعت از او،چون اطاعت از خدا و تمرد از دستور او،چون تمرد از دستور خداست.همین امر،سبب تعصبات مذهبی در آغاز انقلاب شد.

آقای خمینی،نظریه ولایت فقیه را مطرح کرد.ولایتی که از جنس سلطنت است اما با رنگ و بوی مذهبی.همان قدرت مطلقه را درون خود دارد و خود آقای خمینی،معتقد بود که این ولایت،از سوی خدا نصب شده است.و این می شود همان حکومت مذهبی که دکتر شریعتی از آن می گوید:

«حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد مخالف با او را ندارند، یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند، به عبارت اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم; بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است چون خود را در سایه و نماینده خدا می‌داند، برجان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می‌کنند.»[2]

در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه چهره ای مقدس از شاه و ولی و حاکم،نمایان می شود و عظمت و ارزش بسیار والایی به پادشاه و حاکم نسبت داده می شود و القابی که در معرفی حاکم و پادشاه وجود دارد،تصدیق این سخن است که در یک حکومت سلطنتی،پادشاه و حاکم،بالاترین جایگاه را دارند و از احترام بسیار زیادی برخوردارند؛از طرفی،مداحان نیز در غلو کردن در وصف جمالات و کمالات نداشتۀ حاکم،هیچ کم نمی گذارند و طرفداران نیز،فقط در تحسین و ستایش والی صحبت می کنند.این خاصیت حکومت های سلطنتی است که از فرد حاکم و شاه،یک تقدیس می سازند،آنچنان بتی از او درست می کنند که اگر کسی از وی اطاعت نکند و از لقبی دیگر برای وصف او استفاده نماید،در سرکوب و مقابله با او،درنگ نمی کنند؛پادشاه و حاکم هم امتیازاتی دارند که دیگر مردم ندارند،موافقان آنها نیز حقوقی دارند که مخالفان ندارند،برای پادشاه راه ها و درهایی باز است که برای هیچ کس باز نیست و او می تواند در قدرت با اختیار کامل،هر اقدامی را انجام دهد و به این دلیل که دارای عزت و کمال خوانده شده است،نقد او ممکن نیست.

تاریخ گویای این سخن است.در طول تاریخ و در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه القابی برای شاهان معرفی شده است که بیانگر،بزرگی و عظمت آنها باشد و از طرفی،شاه در جایگاه قدرت قرار دارد و از طرف دیگر او همیشه مورد ستایش است و این امر بر تکبر و غرور او می افزاید و دیگر کسی اجازه نقد را نخواهد داشت.از زمان هخامنشیان تا پهلوی در ایران،این لقب ها وجود داشته است و در وصف شاهان دیگر کشورها ها گفته اند.مثل شاه شاهان و شاهنشاه بزرگ و اعلی حضرت و …که در قبل یا پس از نام آنان استفاده می کردند.

ولایت فقیه هم از جنس حکومت های مطلقه و سلطنتی است.ولایت فقیه یا همان ولایت مطلقه فقیه،همان ویژگی هایی را دارد که حکومت های سلطنتی دارند.ولی فقیه،همان نقش پادشاه را در حکومت های مطلقه دارد،از هر کس بالاتر است و مقام و جایگاه بالایی در قدرت دارد،همان تکبر را دارد و سرپرست مردم است و همان القاب برای وصف و شرح او خوانده می شود؛فقط به جای اعلی حضرت،از معظم له و به جای شاه شاهان از امام امت و حضرت استفاده می کنند که همان معنی را می دهد.

ولایت مطلقه فقیه،از نوع مطلقه و سلطنتی است،فقط رنگ و بوی دینی دارد و ولایت فقیه،تجلی استبداد دینی است یا به قول دکتر عبدالکریم سروش:«تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است؛از همان آغاز یک تئوری غیر اخلاقی بود».[3]اما این رنگ و بوی دینی وضع را بدتر می کند چون ولی فقیه تنها جایگاه مادی ندارد،بلکه از نظر حامیان او،ولی فقیه جایگاه معنوی و الهی هم دارد و از سوی خدا منصوب شده است.این جایگاه مذهبی وضع را بسیار بدتر می کند و بر جلال و عزت و عظمت مجعول و موهم او بیشتر می افزاید و در این نوع حکومت،ولی فقیه یک تقدیس مذهبی است.

البته،ناگفته نماند که آیت الله خمینی،در کتاب ولایت فقیه خود می گوید که:«ولایت فقیه،مطلقه نیست و مشروطه است».[4]اما در حقیقت،ذات ولایت فقیه،مطلقه است و امروز هم حامیان ولایت فقیه،آن را تحت عنوان«ولایت مطلقۀ فقیه»بیان می کنند و خود آقای خامنه ای،به کرات از کلمۀ«ولایت مطلقۀ فقیه»نام برده است.[5]در قدرت مطلقه،فساد مطلقه وجود دارد.همان طور که،جان امریچ ادوارد دالبرگ به شهادت تاریخ،در نامه به اسقف مندل کریتون گفت:«قدرت فساد می آورد،و قدرت مطلق فساد مطلقه می آورد.»[6]

علی ایحال آنچه سبب شد که آیت الله خمینی،بدل به یک امام و تقدیس شود،شرایط اجتماعی و سیاسی جامعۀ ایران در آن سالها و فقیه و روحانی بودن او و مذهبی و مسلمان بودن مردم و تاثیر ولایت فقیه بود.

باری؛امروز باید با دیدی بازتر به افکار و شخصیت آقای خمینی نگریست و حامیان و طرفداران و مخالفان و منتقدان او،باید متواضع تر به او بنگرند.دلبستگان باید باور کنند که آقای خمینی،شخصیتی سفید و تقدیس نبود،بدون اشتباه نبود،خطا داشت و کارهای او قابل نقد است و اقلا،حق انتقاد را به دگراندیشان دهند و مخالفان او،باید قبول کنند که آقای خمینی،تماما سیاه نبود،سخنانی داشت که قابل تحسین بود،سیاست هایی داشت که قابل قبول بود.آقای خمینی البته خطا و اشتباهات بزرگی داشت که قابل نقد است.

اما نمی توان کسانی را که در آغاز انقلاب،همیشه آقای خمینی را مورد ستایش و تحسین و تمجید قرار دادند اما بعدها،منتقد او شدند،مورد نکوهش قرار داد و آنان را ملامت کرد؛چراکه در آغاز انقلاب،وضعیتی وجود داشت و فضایی در آن دوران حاکم بود که افراد به دلیل محبت و علاقه به ایشان،نمی توانستند نقد کنند؛یا از مسائلی خبر نداشتند. اگر هم امروز نقد می کنند،چرا باید آنها را سرزنش کرد.اگر هم نقد می کنیم،نقد ما باید عقلانی و معقول و منطقی باشد نه نقدی که حاصل کینه و عقده های شخصی و درونی است.اگر هم کسی آقای خمینی را مورد ستایش قرار می دهد،لزوما آن کس ناآگاه و احمق نیست.

اما انتقاداتی که مخالفان آیت الله خمینی از اصلاح طلبان دارند این است که چرا آنها آن دوران را نقد نمی کنند و از نقد آقای خمینی هراس دارند.البته در میان اصلاح طلبان،کسانی بودند که از مواضع آقای خمینی انتقاد کردند و بسیاری از اصلاح طلبان،از حق انتقاد از ایشان،دفاع کردند که خیلی خوب است.اما باید مصالح سیاسی و حزبی را هم در نظر گرفت.امروز که اصلاح طلبان چندان نقد نمی کنند،مورد هجمه گروه های افراطی ولایی و نظام جمهوری اسلامی قرار می گیرند و اصلاح طلبان را،عملۀ آمریکا و صهیونیسم می دانند و آنان را ضد اسلام و ضد قرآن و برانداز خطاب می کنند؛حالا،وقتی آنها امام نقد کنند قطعا حکومت سرکوب آنان را روا می دارد به راحتی تمام اصلاح طلبان را حذف کند و آنان را از چرخۀ قدرت بیرون کند و مردمی که دوستدار آیت الله هستند را هم به مقابله با اصلاح طلبان ترغیب می کند؛و اصلاح طلبان این را نمی خواهند،اصلاح طلبان می خواهند در حکومت و قدرت باشند تا بتوانند اصلاح کنند.

مهندس میرحسین موسوی-کسی که بسیار مورد انتقاد قرار گرفت که چرا دوران امام را،دوران طلایی نامید-حرف بسیار نیکویی را بیان کرده است:«یکی از اجزاء اعتقادات همه ما این است که تعداد معصومین ۱۴ نفر است و بقیه بندگان خدا جایز الخطا هستند و همیشه در معرض لغزش. مگر آنکه خدا آنها را حفظ کنددر مورد دوران مورد بحث هم همینطور است. ولی چه ضرورتی دارد که وقتی دو تیغه قیچی، یعنی متحجران داخلی و دشمنان بی نقاب خارجی آن دوران و تصویر حضرت امام را هدف قرار داده اند،  من هم زبان به نقد بگشایم. مسلما به دلیل فضای زهرآگین موجود، کلام گفته نشده از دهان ربوده خواهد شد و درست شبیه  چارچوب توطئه ای که به عنوان پاره کردن تصویر حضرت امام پیاده شد، مورد سوء استفاده داخلی و خارجی قرار خواهد گرفت. امروز دشمنان جنبش سبز دنبال طعمه و بهانه هستند تا پیوندی که همه ما را به هم وصل می کند از بین ببرند.»[7]

اما در کل،باید این ذهنیت که هر کس آن دوران را نقد کرد یا آقای خمینی را نقد کرد،دشمن است،برانداز است،مرتد است،از بین برد و اصلاح کرد و نباید کسی را از این حق طبیعی و مسلم،محروم کرد.

______________________________________________________________

1.ماجرای نامه گل‌آقا به میتران و واکنش امام

2.مذهب علیه مذهب،دکتر علی شریعتی-ص 206 و 207

3.با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود-گفتگویی با عبدالکریم سروش

4.ولایت فقیه،آیت الله خمینی-ص43

5.عدم اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه، اعم از این که بر اثر اجتهاد باشد یا تقلید، در عصر غیبت حضرت حجت(ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از دین اسلام نمى‏شود.(آیت الله خامنه ای)

6.«Power tends to corrupt, and absolute power corrupts absolutely»جان امریچ ادوارد دالبرگ مورخ و معلم اخلاق،در نامه به اسقف مندل کریتون،در سال 1887

7.موسوی: «امام» را نقد نمی‌کنم