صراطهای مستقیم

Image and video hosting by TinyPic

نه تشیع،اسلام خالص و حق محض است و نه تسنن (گرچه پیروان این دو طریقه هر کدام در حق خود چنان رأیی دارند)،نه اشعریت حق مطلق است نه اعتزالیت.نه فقه مالکی نه فقه جعفری.نه تفسیر فخر رازی نه تفسیر طباطبایی.نه زیدیه و نه وهابیه.نه همه‌ی مسلمانان در خداشناسی و پرستش‌شان عاری و بری از شرکند و نه همه‌ی مسیحیان،درک دینی‌شان شرک آلوده است.دنیا را هویت‌های ناخالص پرکرده‌اند و چنان نیست که یک سو حق صریحِ خالص نشسته باشد و سوی دیگر ناحق غلیظِ خالص.وقتی بدین امر اذعان کنیم،هضم کثرت،برای ما آسانتر و مطبوعتر می‌شود.

اصحاب هر فرقه مجازند که همچنان بر طریقه‌ی خود بمانند و پابفشارند.مراد نفی طریقه‌ی خود نیست،مراد بهتر شناختن طریقه‌ی خود و هضم این معناست که کثرت و تنوع،طبیعی و بشری و این جهانی و ناگزیر است.مراد،نسبیت حق و باطل هم نیست.نمی‌گوییم حق و باطل معنا و استقلال ندارند و هر فرقه‌ای هرچه می‌گوید حق است.می‌گوییم عالم،عالم ناخالصی‌هاست.چه عالم طبیعت و چه عالم شریعت.چه فرد و چه جامعه.سِر این ناخالصی هم بشری ‌شدن دین است.وقتی باران دین ناب از آسمان وحی بر خاک افهام بشری می‌بارد،ذهن آلود می‌شود.و همین که عقل‌ها به فهمیدن دینِ زلال همت می‌گمارند،داشته‌های خود را با آن می‌آمیزند و آن را تیره می‌کنند،و لذا دینداری و دین‌ورزی چون آبی کف آلود تا قیام قیامت در میان مردم جاری است و تنها در قیامت است که خداوند میان بندگان خود در مورد اختلافاتشان داوری خواهد کرد:«وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُواْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ، نحل:۱۲۴» و:
رگ رگ است این آب‌شیرین و آب‌شور
در خلایق میرود تا نفخ صور
(مثنوی دفتر اول،بیت ۷۴۹)

جامعه‌ی پلورالیستیک که جامعه‌ای است غیرایدئولوژیک،یعنی بدون تفسیر و مفسران رسمی و بنا شده بر عقل کثرت‌اندیش نه عاطفه‌ی وحدت کیش،و پُر مروت و پُر مدارا،و برخوردار از جریان آزاد اطلاعات،و مسابقه مآب،یعنی پُر از بازیگران،و طبیعت‌منش و پُر از بهار و خزان و برف و باران،از جایی آغاز می‌شود که حاکمان و رعایا،همه اذعان کنند که اصل در عالم طبیعت و اجتماع،کثرت است نه وحدت و تباین است نه تشابه،و عزم بر الگوی واحد دادن به زندگی و دین و زبان و فرهنگ و اخلاق و عادات و آداب آدمیان،عزم محال است و وزر وبال بردن.زدودن آن کثرت نه ممکن است و نه مطلوب.کثرت دینی اگر به ده برهان،مطلوب و مقبول است،کثرت فرهنگی و سیاسی به صد زبان و بیان قابل تأیید و توصیه است.

دکتر عبدالکریم سروش،کتاب «صراطهای مستقیم».

Advertisements

سلوک اخلاق مدارانه-دکتر عبدالکریم سروش

زندگی ما سراپا پیچیده‌ی در «اخلاق» است.بدانیم یا ندانیم،بگوییم و نگوییم همه‌جا کار اخلاقی و «داوری اخلاقی» می‌کنیم.اگر خاکروبه‌ای از بام در خیابان می‌ریزیم،اگر به کسی برای کار ناروایی اعتراض می‌کنیم،اگر در مقابل کار ناروایی تسلیم می‌شویم و زبان نمی‌گشاییم،اگر حرف بزرگتری را می‌شنویم،اگر حرف بزرگتری را نمی‌شنویم،همه‌ی این‌ها کارهای اخلاقی است.مبادا از اخلاقی شما گمان ببرید که منظور نیکوست،کار بد هم اخلاقی است یعنی داوری اخلاقی پشت سر آن است،کار نیک هم اخلاقی است؛یک اصطلاح غلطی میان ما رایج شده است که وقتی می‌گوییم فلان کار اخلاقی نیست یعنی بد است،فلان کار اخلاقی است یعنی خوب است.این بد به کار بردن اصطلاح اخلاق است.اخلاق،علم داوری درباب نیکی و بدی «رفتار» است،هم کار بد اخلاقی است یعنی اخلاقاً بد است،هم کار نیک اخلاقی است یعنی اخلاقاً خوب است.در کارهای روزمره‌ی ما،هیچ کاری نیست که نتوان درباره‌ی آن داوری اخلاقی کرد.خود ما هم همواره داوری اخلاقی می‌کنیم،همین که شما اکنون به این جلسه آمدید،در همین روز و در همین ساعت ده‌ها کار دیگر می‌توانستید بکنید اما این یکی را انتخاب کردید و به اینجا آمدید.تحمیلی و جبری در کار نبوده است،به هر دلیلی که این انتخاب را صورت داده باشید این انتخاب اخلاقی است،یعنی به گمان خودتان کار خوبی کرده‌اید،از انتخاب‌های دیگر انتخاب بهتری هم انجام داده‌اید،اگر هم بهتر نباشد در ردیف‌ انتخاب‌های خوب شماست.من هم که در اینجا نشسته‌ام و با شما سخن می‌گویم،اختیار کرده‌ام که چنین کاری بکنم و بر این قیاس هرکاری که ما در طول روز انجام می‌دهیم.

«عادت» دشمن اخلاق است،دشمن داوری اخلاقی است.گاهی ما بر حسب عادت،کارهایی را انجام می‌دهیم نیندیشیده و ناسنجیده،غافلانه پا از جاده‌ی اخلاق بیرون می‌گذاریم.به همین سبب،انسان‌های هشیار،آدمیانی که می‌خواهند اخلاقی باشند و بمانند،با عادت مبارزه می‌کنند؛نمی‌گذارند هیچ چیزی برای آنها به صورت یک عادت مقاومت‌ناپذیر درآید،چون در آن صورت جرأت و قدرت داوری اخلاقی و عمل اخلاقی و انتخاب‌های دیگر را از آنان می‌گیرد.

اخلاق یک امر بیگانه نیست،جای دیگری نیست که ما به دنبال آن بگردیم و بخواهیم آن را پیدا کنیم،بشناسیم و وارد زندگی خود کنیم،یا از این و آن بپرسیم یا سراغش را از آسمان‌ها بگیریم.ما از وقتی که به خودمان آگاهی یافتیم و رفتار آگاهانه می‌کنیم،در همان حال رفتار ما هم اخلاقی است؛اخلاقی است یعنی می‌تواند مشمول داوری اخلاقی قرار بگیرد و دیگران درباره‌ی آن قضاوت کنند.اما این اخلاق و این داوری‌های اخلاقی از کجا می‌آیند؟آیا از آسمان می‌آیند؟از زمین می‌آیند؟از عقل بشری می‌آیند؟از دین می‌آیند؟فیلسوفان به ما آموخته‌اند؟ریشه‌ی داوری‌های اخلاقی کجاست؟

به زبان بسیار ساده در عین حال دقیق و قابل دفاع،ریشه‌ی داوری‌های اخلاقی عبارت است از:«ستایش و نکوهش عقلا» یا به تعبیر فیلسوفان پیشین «مدح و ذم عقلا».آنچه را که عقلا مدح می‌کنند،ستایش می‌کنند،نیکو می‌شمارند همان نیکوست و آنچه را که عقلا ذم می‌کنند،سرزنش می‌کنند و نکوهش می‌کنند و بد می‌شمارند همان بد است.بد و خوبی بیرون از مدح و ذم عقلا وجود ندارد؛هیچ رفتاری وجود ندارد که به خودی خود خوب باشد یا بد باشد.تعبیر «پسندیده» و «ناپسندیده» که ما در فارسی داریم،بسیار گویاست.پسندیده یعنی آنچه را که جمعی پسندیده‌اند،مورد پسند قومی قرار گرفته است.نکوهیده یعنی آنچه که جمعی آن را نکوهیده‌اند،ناپسند قومی قرار گرفته است که آن قوم عبارتند از عقلا.عقلا هم کسانی نیستند که در عرش نشسته باشند و ما چراغ برداریم و به دنبالشان بگردیم در ظلمات و تاریکی!عقلا خود ماییم،آدمیانی هستند که در روی زمین زندگی می‌کنند و از عقل نرمال برخوردارند،لزوماً همه‌ی عقلا ابن‌سینا یا نیوتن نیستند،آنها در قله‌ی عقلانیت نشسته‌اند ولی آدمیان متعارف هم،عقلا هستند و راه زندگی خود را با همین چراغِ عقل،که خدا در اختیارشان نهاده،پیدا می‌‌کنند و خوب و بد را تمیز می‌دهند.اینکه می‌گویند آدمی اهل تمیز است…اهل تمیز یعنی کسی که تمیز می‌نهد میان نیک و بد،خوب و بد را می‌شناسد.شناختن خوب و بد یک حرف است،عمل کردن به آنها حرف دیگری است.

نیک و بد اخلاقی متعلق به رفتار است.ما نیک و بد بیرون از رفتار را هم داریم،یک کسی ممکن است بگوید که گل،چیز خوبی‌ست.اینها خوب باشد یا بد باشد،اخلاقی نیست برای اینکه چیزی که از جنس رفتار نیست،ما داوری اخلاقی درباره‌ی آن نداریم،لذا اگر هم در آنجا خوب و بد به کار می‌بریم،خوب و بد دیگری است و نباید با خوب و بد اخلاقی آمیخته شود که موجب مغالطه خواهد شد.خوب و بد اخلاقی هم همان است که عاقلان تمیز می‌دهند و بیرون از تمیز عاقلان حقیقتی ندارد.عاقلان البته باهم اختلاف دارند.این هم یک حقیقت غیرقابل نهفتن و غیرقابل انکار است.عقل اساساً منشاء اختلاف است و اینکه عارفان ما این همه به عشق،پناه می‌بردند برای این بود که در عشق وحدت است و اختلاف نیست:

آفرین  بر عشق  کل  اوستاد

صد هزاران ذره را داد اتحاد

همچو خاک مفترق  در  ره‌گذر

یک‌سبوشان کرد دست‌کوزه‌گر

(مولوی،مثنوی معنوی،دفتر دوم)

عشق،سرزمین وحدت است اما عقل،سرزمین کثرت است.جایی است که اختلاف‌ها،اختلاف سلیقه‌ها،اختلاف رای‌ها و باب تشخیص‌ها شروع می‌شود.لذا اینکه می‌گوییم حسن و قبح آن است که عقلا تمیز بدهند،مبادا گمان کنید که همه یک حرف می‌زنند.حسن و قبح[اخلاقی] یک امر ثابت و معین و تغییرناپذیر نیست،مشاهدات ما هم چنین می‌گوید.افعالی هستند که در یک دوره خوب شمرده می‌شوند و در یک دوره‌ی دیگر بد شمرده می‌شوند توسط عقلا.بنابراین،عقل اختلاف‌انگیز که داوری‌های اخلاقی می‌کند،داوری‌های آن هم مختلف است.ما تا پایان تاریخ باید معطل بمانیم تا ببینیم کدام داوری‌های اخلاقی عاقلان،ثابت مانده است و کدام یک ثابت نمانده است.ولی اکنون پایان تاریخ نیست و هیچ‌کس هم نمی‌داند پایان تاریخ کی و کجاست.لذا،همه‌ی داوری‌های اخلاقی ما مثل داوری‌های علمی ما بر لبه‌ی پرتگاه است؛می‌توانند عوض شوند و شاید هم ثابت بمانند.

اخلاق،به طور مطلق،مقدم بر دین است.به این معنا که،خود دیندار بودن هم یک مقوله‌ی اخلاقی است.اگر روزی روزگاری،ما به این نتیجه برسیم که دیندار بودن یا خدا را پرستیدن،کار غیراخلاقی است،کار ناصواب و ناروایی است نباید انجام دهیم؛پس هر دینداری ابتدا باید برای خودش معین کرده باشد که دین‌ورزی که می‌کند و از خدا و پیامبری که اطاعت می‌کند،کار او روایی اخلاقی دارد.وقتی که ما وارد حوزه‌ی دینداری می‌شویم،به این معنا نیست که حوزه‌ی اخلاق را ترک می‌گوییم،بلکه حوزه‌ی دینداری در داخل مقوله‌ی حوزه‌ی اخلاق است و نباید منافات با آن[اخلاق]پیدا کند.

اگر،به فرض،در حوزه‌ی «احکام دینی» حکمی یافت شود که صریحاً مخالف داوری‌های اخلاقی عقلاست،باید تأویل شود یا باید کنار گذاشته شود و به اصطلاح فقهی باید درباره‌ی آن «اجتهاد» صورت بگیرد.خبرگان بصیر،کسانی که عالم‌اند و به نحو روشمند می‌توانند مقایسه‌ی دو مقوله‌ی فربه اخلاق و فقه را به عمل بیاورند،این اجتهاد را باید صورت بدهند.اما هیچ ترسی از فرونهادن احکام دینی در صورت معارضه‌ی با احکام اخلاقی نیست؛احکام اخلاقی مسلم که مورد اتفاق عقلاست اگر منافاتی پیدا کرد با احکام دینی،نشان می‌دهد که آن حکم دینی حکم موقتی بوده است(اگر از اصل حکم دینی بوده است)لذا دوره‌اش لاجرم به سر آمده است و اعتبار دائمی ندارد.البته دین در مواردی می‌تواند به کمک اخلاق آید.ما در پلکان ارزش‌های اخلاقی،وقتی که ارزش‌های اخلاقی را در کنار هم می‌نشانیم،بعضی از ارزش‌ها برتر از ارزش‌های دیگرند؛یعنی،پاره‌ای را می‌توان فدای پاره‌ی دیگر کرد.اینکه کدام[ارزش‌های اخلاقی] برتر از دیگریست،از معضلات علم اخلاق است.فرض کنید که اگر پای جان کسی در میان باشد و شما با گفتن یک دروغ بتوانید جان آن بی‌گناه را نجات دهید،در اینجا عموم اخلاقیون می‌گویند که:قبح دروغ موقتاً رفع می‌شود به خاطر اینکه جان کسی نجات پیدا کند.[در این وقت‌ها] گاهی دین به کمک می‌آید برای اینکه این موارد تعارض را و اینکه کدام باید قربانی کدام شود،به ما نشان بدهد.

دکتر عبدالکریم سروش – گوشه‌هایی از سخنرانی «سلوک اخلاق مدارانه» ایراد شده در دانشگاه کلگری،کانادا به تاریخ ۲۵  آگوست ۲۰۱۵.

اسلام و خشونت-دکتر عبدالکریم سروش

«عقلانیت» انواع دارد و دوران‌ها متفاوتند به دلیل اینکه عقلانیت دوران‌ها متفاوت می‌شود و حقیقتاً بنده شخصاً این را به چشم خود دیده‌ام،به جان خود آزموده‌ام که چگونه «ارزش‌»هایی که نماد عقلانیت در یک دوران به شمار می‌رفتند،فروخفتند و از میان رفتند و ارزش‌های دیگری به جای آنها نشستند و عقلانیت تازه‌ای جانشین عقلانیت کهنه شد؛این قصه هم در ایران رخ داد و هم در سطح جهان.جوان‌های ما نمی‌توانند تصور کنند که دوران ماقبل سقوط شوروی،چه دورانی بود و «عاقلان زمانه»،از عامیان سخن نمی‌گویم،از چه ارزش‌هایی حمایت می‌کردند و دل به چه چیزهایی بسته بودند.

جهان هرگز مثل امروز تک‌صدایی نبود.دست‌کم جهان دو صدا در او بود(صدای دینداران را هم فعلا فراموش می‌کنیم):یکی صدای «لیبرال‌ها» بود و «اردوگاه سرمایه‌داری» به اصطلاح سوسیالیست‌ها و دیگری «اردوگاه سوسیالیست».من خوب به یاد دارم که مفاهیمی مثل «جهاد»،مثل «مبارزه»،مثل «در افتادن با سرمایه‌دای و با استعمار»،ارزش‌های حاکم و صدرنشین آن دوران بودند و به همین سبب حتی،مخالفان اسلام یا کسانی که دلی در گروی اندیشه‌های دینی و معنوی نداشتند،بزرگان و پیشوایان دینی را به خاطر راه شهادت و جهادی که برگزیده بودند،تحسین می‌کردند.آنهایی که تاریخ ماقبل انقلاب را دیده‌اند می‌دانند که کسی مثل آقای خسرو گلسرخی که یک «چریک چپ» بود،در دادگاه خودش در کنار آنکه فریاد می‌زد «من اینجا،برای جان خودم چانه نمی‌زنم»و چانه هم نزد و نهایتاً اعدام شد،آنجا از «مولا حسین»-به قول خودش-یاد می‌کرد و می‌گفت ما ادامه دهنده‌ی راه او هستیم که مبارزه‌ی در راه ظالمان را در پیش گرفته بود.ترور‌هایی که قبل از انقلاب،در ایران به دست چریک‌ها،به دست مجاهدین خلق،به دست پیکاری‌ها صورت می‌گرفت،اصلا نام ترور نداشت؛این کلمه‌ی به اصطلاح قبیح،مطلقاً در اینجاها به کار نمی‌رفت،اینها «اعمال انقلابی» به شمار می‌رفت.ما امروز درست در دورانی زندگی می‌کنیم که «بدیهیات زمانه» یعنی «عقلانیت زمانه» عوض شده است.«عقلای قوم» هرآنچه را که قبلاً ضربه‌های انقلابی نامیده می‌شد و موجب تجلیل و تحسین همگان قرار می‌گرفت،امروز جزو عملیات تروریستی می‌شمارند و تقبیح می‌کنند.محال است که شما امروز بتوانید به راحتی از انقلاب دفاع بکنید،به راحتی از مبارزه دفاع بکنید؛مبارزه‌ی در مقابل ستم در مقابل کسانی که سد راه تکامل شده‌اند،از میان برداشتن آنها.من کاملا به یاد دارم که یک نویسنده‌ی بزرگی مثل فضل‌الرحمن که از «رفرمیست‌های اسلامی»بود،در کتاب مهم خودش به نام «اسلام»،وقتی که می‌خواهد دفاع کند از این معنا که آیا اسلام با شمشیر به پیش رفت،می‌گوید:«بله،من نفی نمی‌کنم که اسلام با شمشیر به پیش رفت»اما برای توجیه این مطلب و برای روا نشان دادن این معنا می‌گوید که:«کمونیسم هم همینطور است،سوسیالیست هم همینطور است،اینها هم اگر بتوانند به زور و با لشکرکشی،اندیشه‌ی حق خودشان را در جهان می‌گسترانند.»

این حرف‌ها یک روزی خریدار داشت،عقلای قوم را قانع می‌کرد و آدمیان می‌پذیرفتند که کار درستی صورت می‌گیرد.من هیچ به یاد ندارم که قبل از انقلاب،کسی پیامبر اسلام را «راهزن»خوانده باشد،کسی پیامبر اسلام را یک «انسان شورشی» و رفتار او را یک رفتار «غیراخلاقی»و «ضداخلاقی»خوانده باشد.بزرگان قوم،همه معتقد بودند که یک انسانِ معترضِ انقلابی مبارز،در میان اعراب و اشراف جاهلی،ظهور کرد و آنها را به جای خود نشاند و حتی در کمین آنها می‌نشست و آنها را از پا می‌انداخت برای اینکه آئین توحیدی  خود را گسترش بدهد و همه او را تحسین می‌کردند؛امروز ما،کاملا با صداهای مختلفی روبرو شده‌ایم.تمام این اعمال به چشم قبیح می‌آید،حجم عظیمی از مدافعات،باید به میان بیاید برای اینکه توضیح بدهد که پیامبر اسلام آنقدر غیراخلاقی که می‌گفتند،نیست شاید توجیهی برای رفتار او هم بتوان پیدا کرد.این دو صدایی که آن روزگار در جهان جاری بود و عقلانیتی که حاکم بود و امروز جای خود را به عقلانیت دیگری داده است،ما را با سوالات کاملا تازه‌ای مواجه کرده است،سوالاتی که در گذشته سوال نبود،پرسیده نمی‌شد و آنقدر بدیهی و معقول می‌نمود که کسی به دنبال جواب آنها نمی‌گشت و در آنها چون و چرا نمی‌کرد.امروز صحنه کاملا عوض شده است.

این را به شما می‌خواهم عرض کنم که عقلانیت،مفاهیمی مثل «خشونت»،اینها مفاهیم «ادواری» هستند،مفاهیم «تاریخی»هستند،مفاهیم «فرهنگی» هستند و مبادا ما با تمسک به یک نحوه‌ی از عقلانیت همه‌ی انواع عقلانیت دیگر را انکار کنیم و بزداییم،مبادا ما گمان کنیم که جهان،رو به عقلانیتی آورده است و تاریخ در سیر خود به ترقی و پیشرفتی دست پیدا کرده است که لازمه‌ی آن این است که گذشتگان علی‌الاغلب آدمیان جاهل و ابلهی بودند و ما امروز عقلایی هستیم که صدرنشین افلاک شده‌ایم.این تصورات که کودکانه و ابلهانه است نباید راهزنی کند و این گمان را در ما تقویت کند که ما لزوما بهتر از دیگران می‌فهمیم.می‌توانیم بگوییم که ما عوض شدیم،اما اینکه بهتر یا بدتر شدیم یک داستان دیگری است که به راحتی درباره‌ی آن نمی‌توان سخن گفت.

روزگاری حدود چند سال پیش در فرانسه،در پاریس سخنرانی می‌کردم،یکی از آقایان در آنجا اعتراضی به سخنان من کرد و بعد مقاله‌‌ای نوشت که در یکی از سایت‌ها به چاپ رسید،عنوان آن این بود «آقای سروش،اسلام خشن است» و نمونه‌هایی را ذکر کرده بود درباب خشن بودن اسلام.

من این جور می‌خواهم عرض کنم:اسلام «خشن»نبوده است ولی امروز خشن می‌نماید؛چون خشونت امر تاریخی است و بنابراین[اسلام]در زمان خود،خشن نبوده است ولی امروز خشن می‌نماید،به خاطر اینکه بسیاری از چیزها که در گذشته خشن نبودند و خشونت‌آمیز به نظر نمی‌‌رسیدند،امروز خشونت‌آمیز به نظر می‌رسند.راه چاره هم به زبان ساده این است که ما باید با زمانه زندگی کنیم،لذا اگر این احکام[اسلامی]امروزه خشن می‌نمایند آنها را با خشونت باید بیرون کنیم؛یعنی،بی‌رحمانه باید آنها را از صحنه‌ی فقه،از صحنه‌ی احکام دینی حذف کنیم و به همین راحتی و به همین سادگی.این نه‌تنها زیر پا نهادن تکلیف دینی نیست،بلکه عین عمل به تکلیف دینی است؛همچنان  که در  آن روزگار [اجرای آن احکام]عین عمل به تکلیف دینی بوده است.من از این طریق،امیدوارم  که یک داوری  منصفانه و متوازنی صورت بدهم،هم برای فهم گذشته و هم عملی که اکنون باید در پیش بگیریم آن هم از یک موضع رفرمیستی و برای نشاندن هر چیز در جای خویشتن بدون اینکه لزوماً دفاع ناموجهی کرده باشیم یا پا را از جاده‌ی  ثواب بیرون نهاده باشیم.

برای اینکه مسئله برای شما روشن‌تر شود،چرا من می‌گویم اینها یک زمانی عقلانی بوده‌اند،یعنی همان‌قدر که امروز برای ما غیرعقلانی جلوه  می‌کنند اینکه ما مرتد را بکشیم،کسی که از دین اسلام بیرون رفت او را اعدام کنیم،کسی که زنا می‌کند او را سنگسار کنیم،کسی که دزدی می‌کند دست او را ببریم،کسی که زنا می‌کند او را تازیانه بزنیم،چشم را در مقابل چشم درآوریم،دندان را در مقابل دندان درآوریم و دیه‌ی نصف به زن بدهیم و …اینها روزگاری عقلانی بودند،برای اینکه همه‌ی عقلای زمان بر اینها صحه نهاده بودند و عقلانیت چیزی جز «عقلائیت» نیست.شما اگر به نوشته‌های ابن‌سینا در کتاب «شفا» مراجعه کنید،که مهمترین کتاب فلسفی اوست،به صراحت تمام و با احتجاج و استدلال به شما می‌گوید که چرا ما باید کسی را که از دین بیرون می‌رود از صحنه‌ی حیات حذف کنیم.و اگر ابن‌سینا عاقل نبود و اگر خواجه‌نصیرالدین توسی که شرح بر کتاب ابن‌سینا نوشت عاقل نبود و اگر فخرالدین رازی که شرح بر کتاب ابن‌سینا نوشت عاقل نبود و کثیری از بزرگان و هیچ اعتراضی به این اندیشه‌ها نکردند،آن وقت ما دیگر در تعریف عقل باید تجدید نظر کنیم.اما اگر اینها فلاسفه‌ی بزرگ بودند و متفکران نامدار روزگار خویش بودند که بودند و کمترین اعتراضی به این احکام نکردند،نشان می‌دهد که این مقتضای عقلانیت دوران بوده‌است،نه عقلانیت زمان پیامبر،نه عقلانیت قبائلی آن دوران،بلکه تا قرن‌ها پس از ایشان و پس از ظهور دیانت اسلام،این عقلانیت همه جا حاکم بوده است؛کسی اینها را خشن نمی‌دیده است،کسی اینها را نامعقول نمی‌یافته است و از عالم و عامی بر آنها صحه می‌نهاده‌اند و عمل می‌کردند.نمی‌گویم که اینجا و آنجا،جسته  گریخته،اعتراضی به این احکام نبوده است،اما این اعتراضات با خشونت ساکت نمی‌شدند،با زور خفه نمی‌شدند،بلکه اتفاقاً پاسخ‌هایی که در حد عقلانیت زمانه بود،می‌گرفتند.

حرف من این است که این غلط است که ما بگوییم:اسلام از اصل خشن بوده است.اگر از اصل خشن بود،بنده مسلمان نمی‌بودم،از اصل خشن نبود.اسلام در اصل مطابق عقلانیت زمانه‌ی خودش عمل می‌کرد،عقلانیتی که قرن‌ها ادامه پیدا کرد.جواب مسائل روزگار خود را می‌داد برای اینکه احکام دینی،احکام مقدسی نیستند،احکامی هستند برای گشودن گره‌های اجتماعی و ظاهراً گره‌های اجتماعی را هم می‌گشود.در دوران پیامبر،حد شراب‌خوار چهل‌تا تازیانه بود،پس از پیامبر عمر و علی با هم دیدند که این چهل تازیانه جواب نمی‌دهد،یعنی مردم چهل تازیانه را می‌خورند بعد شرابشان را هم می‌خورند و چهل‌تا را کردند هشتادتا برای اینکه جلوگیری کنند.اینها مقدس نبود،نه عدد چهل نه پنجاه نه شصت.یک دوستی داشتیم می‌گفت که مولانا گفته است:«مثنوی هفتادمن کاغذ شود.»می‌شود گفت هشتادمن کاغذ شود،می‌شود گفت پنجاه‌من کاغذ شود.اینها که اهمیت ندارد،اهمیت در این است که شما بتوانید گره را باز کنید،غایت و مقصدی که دارید با او عملی کنید.عقلای قوم می‌نشستند و می‌گفتند اگر این مقدار حل نمی‌کند،به نوع دیگری عمل کنیم یا مقدار آن را کم و زیاد کنیم تا به نتیجه‌ی مطلوب برسیم.اینها یکی پس از دیگری انجام شد و عقلا هم بر وفق آن عمل می‌کردند تا رسیدیم به دوران مدرن.

من می‌خواهم در مورد فلسفه‌ی مجازات‌ها،چون اینها هستند که بیشتر محل کلام‌اند،چند نکته‌ای را در میان بگذارم.مجازات‌ها یا بنابر ‌«استحقاق»اند یا برای «عبرت»اند؛یعنی،ما مجازات می‌کنیم کسی را تا دیگران عبرت بگیرند و آن کار خلاف را انجام ندهند،یا بنابر استحقاق،می‌گوییم وقتی کسی دزدی کرد مستحق است که مجازات بشود،مردم بدانند یا ندانند،ببینند یا نبینند،اگر کسی قتل نفس کرد،مستحق است اعدام بشود.اما در کنار این دو،یک اصل سوم هم وجود دارد که این مجازات چه بنابر استحقاق باشد چه برای عبرت‌گیری باشد،با «کرامت انسانی»،با «حرمت انسانی» نباید منافات داشته باشد.به همین سبب،امروز ما باید ببینیم وقتی که مجازاتی را وضع می‌کنیم،مثلا سنگسار باشد،بریدن دست دزد باشد،اولاً موجب عبرت دیگران می‌شود یا نه،اگر موجب عبرت نشد بلکه موجب نفرت دیگران شد،این مجازات کارکرد «function» خودش را از دست داده است.اگر در استحقاق شخص ما تردید کردیم،و این استحقاق یکی از مسائل بسیار پیچیده است که ممکن است شخص خاطی و خلافکار استحقاق مجازات داشته باشد،اما نوع مجازات مهم است نه فقط استحقاق.ممکن است فقط استحقاق زندان داشته باشد،استحقاق یک نوع مجازات و جریمه‌ی مالی داشته باشد و بعد هم مسئله‌ی کرامت انسانی است.

یکی از مسائل خیلی مشکل و متناقض که ما در روزگار خودمان داریم این است که همه‌ی حقوق‌دانان،همه‌ی جرم‌شناسان و سیاستمداران از کرامت انسانی سخن می‌گویند،که سخن به حقی است که حقوق‌بشر بر مبنای کرامت انسانی نهاده شده است چون آدمی اگر ذاتاً ارجمند و محترم نباشد،برشمردن حقوق مختلف برای او،معنا ندارد اما متأسفانه در دوران مدرن ما مبنای استواری برای کرامت و ارجمندی انسانی نداریم.من این نکته را «می‌گویم و می‌آیمش از عهده برون» برای اینکه انسانی که محصول «Evolution» کوری‌ است که عالمان و دانشمندان از آن طرفداری می‌کنند،اگر این چنین باشد،واقعا ارزش[انسان]در حد ارزش دیگر جانوران است؛برای انسان کرامت ویژه‌ای نمی‌توان از Evolution بدست آورد.این نکته‌ی خیلی جالبی است به لحاظ عقلانیت زمانه و «inconcinnity»و ناسازگاری‌هایی که در همه‌ی عقلانیت‌ها وجود دارد،قابل مطالعه است.در گذشته قائل به کرامت انسان بودند به دلیل اینکه آدمی،الهی است،نفحه‌ی الهی در آدمی است و چون پاره‌ای از خداوند است،کریم است،ارجمند است،مقدس است،محترم است،اما مجازات‌هایی می‌کردند و در حق او روا می‌داشتند که ما امروز خشن می‌شماریم؛امروز آدمی را معتقدند آنقدر محترم است و آنقدر صاحب کرامت است که مجازات‌های سخت را در حق او نباید انجام داد،با او خشونت نباید ورزید،سنگسار نباید کرد،دست او را نباید برید و حتی اعدام را مخالفند اما،پایه‌ی استواری برای کرامت انسانی ندارند.ما اگر فقط ظواهر را ببینیم قضاوتی می‌کنیم،اگر بواطن را ببینیم جور دیگری.یعنی،ما با یک تناقضی در عقلانیت مدرن روبرو هستیم و با یک شبه‌تناقض دیگری در عقلانیت پیشین و هردوتا محتاج تأمل و حل کردنند.

باری؛رسیده‌ایم به روزگار ما که اگر مجازات‌هایی عبرت‌‌آموز نباشند بلکه نفرت‌انگیز باشند،اگر مجازات‌هایی چنان باشند که آدمیان آنها را درخور خود نشناسند و نشمارند،حالا درخور خود نشناسند یا از جهت استحقاق باشد یا از جهت ارجمندی وجود انسان،هر کدام را که در نظر بگیرید،آنگاه دیگر مجازات‌ها نقش خود و function  خود را از دست خواهند داد،وقتی هم که از دست دادند و «طریقیت» آنها از بین رفت «موضوعیت» آنها نیز از بین می‌رود و آنگاه باید فکر مجازات‌های دیگری را کرد که برای زمانه‌ی ما خشن محسوب نشوند.

«دکتر عبدالکریم سروش-گوشه‌هایی از سخنرانی ایراد شده در کنفرانس اسلام و خشونت»

بسط و قبض در نقد و بحث-دکتر عبدالکریم سروش

PicsArt_1441998438446

اینکه می‌گوییم بحث از معرفت دینی یک بحث معرفت‌شناسانه است،اینجا اهمیتش معلوم می‌شود.وقتی که از بیرون به آن نگاه می‌کنیم، معرفت دینی را آمیزه‌ای از حق‌ها و باطل‌ها،آرای متعارض،فهم های مختل متجدد متغیر می‌بینیم.هر عالم دینی البته به اندیشه و رأی خودش پایبند است و از آن دفاع می کند ولی وقتی از بیرون نگاه می‌کنیم می‌بینیم که معرفت دینی مجموع اندیشه‌های حق و باطلی است که هرکدام مدافعی و مخافی دارد.

وقتی این مطلب روشن شد،آن وقت بسیاری مسائل دیگر به دنبال آن روشن می‌شود.همینکه روشن شد که دین چیزی است،و معرفت دینی چیز دیگر،آنگاه به راحتی معلوم می‌شود که دین مقدس است اما معرفت دینی مقدس نیست، رأی این عالم و آن عالم مقدس نیست چون خود علما رأی همدیگر را تخطئه می‌کنند ولی هیچ‌کدام،دین را تخطئه نمی‌کنند.و چنین که شد مسئله جمع ثبات و تغییر و جمع مقدس و نامقدس دیگر راحت برای شما حل خواهد شد.این مطلب،توابع و توالی بسیار دارد و شجاعت در احیای فکر دینی حقیقتاً از همین سرچشمه مهم نشأت می‌گیرد و بنده بیشتر مشکلات را در همین می‌بینیم که کسانی در تفکیک این دو،آنچنان که باید توفیق نیافته‌اند،و یا باور نکرده‌اند که یک چنین تمایز و انفکاکی در اینجا وجود دارد.

از دیدگاهی معرفت‌شناسانه،توضیح دادیم که معرفت دینی،معرفتی بشری است،یعنی محصولی است ساخته دست بشر،مثل فلسفه،مثل طب مثل روان‌شناسی که همه معارفی بشری‌اند.خدا خالق طبیعت است اما طبیعت‌شناسی محصول تلاش آدمیان است.دین هم فرستاده خداست اما دین‌شناسی و فهم دین(یعنی معرفت دینی) ساخته‌ی آدمیان است،و مثل هر مصنوع بشری،از قصورها و نقصان‌های بشری اثر پذیرفته است.لذا کاستی‌ها و خطاهای آن،نه به دلیل مکر شیطان و توطئه‌ی توطئه‌گران،بلکه لازمه بشری بودن آن است.آدمیان به تعبیر حافظ «تر دامن و خواب آلوده»‌اند.نه عصمت از گناه دارند و نه عصمت از خطا،و لذا علمشان هم عصمت آمیز نیست،همچنان که زبانشان و عملشان بشری و زمینی بودن معرفت دینی،در قبال الهی و آسمانی بودن دین از نکته‌هایی است که آدمی را از افراط و تفریط‌های بسیار باز می‌دارد و هوس پیامبر شدن را از سر هوس آلودگان بیرون می‌کند.

قدم چهارم این بود که بیان کردیم معرفت‌های بشری باهم مبادله دارند و به تعبیر درست‌تر «دیالوگ» دارند یعنی با هم می‌گویند و می‌شنوند. این تعبیر «دیالوگ» تعبیر بسیار حساب شده‌ای است یعنی مجازاً و مسامحتاً آن را به کار نمی‌بریم. این رابطه از یک طرف منطقی است و از یک طرف منطقی نیست. منطقی است چون مضبوط است و چون یک نوع ارتباط معنایی بین طرفین دیالوگ هست.منطقی نیست چون قیاسی نیست.ببینید،شما وقتی با کسی گفتگو می‌کنید،بین سخنان شما و سخنان مخاطب شما ارتباط معنایی هست یا نیست؟مثلاً کسی از من می‌پرسد احوال شما چطور است؟چند جور جواب می‌توانم به او بدهم که اصلاً هیچ ربطی به آن نداشته باشد. من ممکن است بگویم حالم خوب است.ممکن است هم بگویم حالم بد است،یعنی هم خود یک قضیه هم ضدش می‌تواند جواب او باشد.می‌توانم بگویم سرم درد می کند.می‌توانم بگویم مثلا دیروز در خانه افتاده بودم.خیلی از این جور جواب‌ها می‌توانم بدهم،ولی دیگر نمی‌توانم در جواب بگویم که امروز روز جمعه است!در عین حال،آن جواب های مربوط،هیچ کدام ربط قیاسی با سوال ندارند.حال بین معارف هم نوعی ارتباط دیالوگی هست،یعنی اینها باهم گفتگو می‌کنند.یکی به خواسته‌ی دیگری جواب می‌دهد و در اثر این گفتگو ارتباطی بر قرار می‌شود که به نفع هر دو یا به ضرر هر دو تمام خواهد شد.

«دکتر عبدالکریم سروش-مقاله‌ی قبض و بسط در میزان نقد و بحث،چاپ شده در کتاب بسط و قبض تئوریک شریعت»

اسلام فقاهتی و اسلام تحقیقی از زبان دکتر سروش

PicsArt_1441569675347

اسلام فقاهتی چه معنایی دارد؟لابد روشن‌ترین و مقبول‌ترین معنای آن اسلامی است که فقه هم دارد.خوب،مگر کسی گفته بود اسلام فقه ندارد؟بعلاوه اگر اسلام فقه دارد،عرفان هم دارد،اخلاق هم دارد،تفسیر هم دارد،عقاید و مسائل فلسفی جهان‌شناسی هم دارد.چرا نگفتند اسلام اخلاقی یا اسلام عرفانی؟این چه تأکیدی است که بر فقه اسلام می‌رود؟شاید بگویند بیشترین معارف اسلام در فقه است،ولی همه می‌دانیم که چنین نیست.شاید غرض این است که مؤثرترین یا مورد نیازترین بخش اسلام فقه است،یا لااقل در نظر گویندگان و به کار برندگان این تعبیر،فقه اهمّ و اجلّ معارف دینی،یا در عمل،کارسازترین آنهاست.هر کدام اینها که باشد،نشان می‌دهد که این جنبه از جوانب اسلام برجستگی بیشتری پیدا کرده است،والا هیچ دلیلی نداشت که در جمهوری اسلامی شعار اسلام فقاهتی،اصالت و برجستگی پیدا کند.وقتی که تعبیر اسلام فقاهتی به این معنا رایج می‌شود دواعی و لوازمی دارد، و تفاوت‌های جدی را با وضع قبل از انقلاب اقتضا می‌کند.

اما دواعی:از دواعی مهم آن این است که روحانیت ما علی‌العموم،معلومات دینی‌اش در معلومات فقهی خلاصه می‌شود.عالمِ دین در روزگار ما بیشترین چیزی که می‌داند فقه و رساله است.در زمینه‌های دیگر معلوماتش کماً و کیفاً،اندک و نازل است.و لذا عجیب نیست اگر اسلام را معادل فقه بیاورد،یا فقه را اهمّ معارف اسلامی بشناسد.ریشه‌ی این امر را باید در نحوه‌ی آموزش حوزه‌ای پیدا کرد.اما مقتضیات:اسلام اخلاقی و انسان‌شناختی و عرفانی و فلسفی،اسلام چون و چرابردار است،اما اسلام فقهی-دست‌کم در نظریه‌ی رایج اجتهاد و تقلید-اسلام چون و چرابردار نیست.در آن دسته‌ی اول مجال تقلید نیست و در دسته‌ی دوم جز مجال تقلید نیست.و همین‌جاست که اهمّ وظایف برادران و خواهران ما معلوم می‌شود و آن این است که مرز امور تقلیدی را از امور غیرتقلیدی جدا کنند و تا این دو امر از یکدیگر تمایز روشن و کافی نیابد،همچنان دوستان ما در گام برداشتن مردد خواهند بود و به تعبیر مولوی راه خانه‌شان را گستاخانه طی نخواهند کرد.

پا نهم گستاخ چون خانه روم

پا  نلرزانم    نه    کورانه  روم

(مثنوی،دفتر سوم،بیت ۴۱۲۸)

گفتم که اسلام فلسفی،عرفانی،انسان‌شناختی چون و چرابردار است یعنی آنجا مقام تحقیق است.به پرسیدن راه می‌دهد و کسی ملزم به تقلید نیست.اما اسلام فقهی چون و چرابردار نیست یعنی مقام تقلید است.جای ورود کنکاش عقلانی نیست،و دست‌کم در نظریه‌ی رایج اجتهاد و تقلید،شخص غیرمجتهد،مکلف به تقلید است و قول فقیه برای او حجت تعبدی است.اما اگر این سخن در دایره‌ی فروع مقبول باشد-که آنجا هم،سخن بسیار است،و حق این است که اگر مقلد وثوق به صحت قول فقیه پیدا نکند و فی‌المثل به دلیل دیدن تعارض شدید آرای فقها در یک مسأله مهم،نتواند مطمئن شود که کدام به حق رسیده‌اند،تقلید از فقیه بر او واجب نیست-در دایره‌ی اصول به هیچ روی پذیرفته نیست.به عبارت دیگر،آنچه که قبل از انقلاب می‌گذشت بیشتر اسلام تحقیقی بود و آنچه امروز می‌گذرد بیشتر اسلام تقلیدی است و هر کدام از اینها هم مشتری ویژه‌ی خود را دارد.روی اسلام تقلیدی با عامیان است و روی اسلام تحقیقی با زیرکان و جست‌وجوگران.این مریدپرور است و آن دلیرپرور.

آنچه امروز اسلام فقاهتی القا می‌کند این است که گویی گوهر دین در تقلید و تفقه خلاصه می‌شود و در اینجا هم مجال گفت‌وگو میان مقلد و مجتهد نیست.از یکی افتاء است و از دیگری تقلید و عمل.اما آنچه جوان جست‌وجوگر ما در دوران قبل از انقلاب با آن روبرو بود این چهره از دین نبود.آن چهره‌ای بود که راه می‌داد به پرسیدن،راه می‌داد به بحث و چون و چرا کردن و این است که امروز جا بر آن تنگ شده است.اگر مطهری‌ها هم مطهری شدند نه برای آن بود که دیگران را به تقلید دعوت می‌کردند؛سرّش این بود که به دیگران مجال می‌دادند تا گریبانشان را بگیرند.محبوبیت شریعتی هم به همین دلیل بود.بی‌جهت نباید به دنبال عوامل گشت و جاهلانه دست‌های توطئه‌گر را پشت سر اقبال جوانان به شریعتی دید.سرّش این بود که جوانان می‌توانستند با وی در بحث مشارکت کنند.؛می‌نوانستند بپرسند و بپذیرند یا نپذیرند.موضوع سخنش مسائل فقهی تعبدی نبود.رابطه‌اش با آنان رابطه‌ی خشک مفتی و مقلد نبود.طرفین رابطه هم محقق بودند.مریدبازی در کار نبود.

اولین سخن من این است که دوستان در این نکته‌ای که بنده عرض کردم،بخوبی تأمل کنند و آن را با میزان خرد بسنجند.به اطراف خود نگاه کنند و به سخنانی که امروز در سطح جامعه‌ی ما و حتی در سطح بزرگان ما می‌رود نظر کنند،ببینند که بواقع چنین است یا چنین نیست و اگر چنین است موقعیت جغرافیایی فکری خودشان را بدانند.امروز چنین اسلام تحقیق‌آمیزی را گاه به‌نام اسلام روشنفکرانه طرد می‌کنند.در حالیکه اگر خطایی در این‌گونه اسلام‌شناسی‌های روشنفکرانه‌ی تحقیقی بوده است،بیشتر از اسلام‌شناسیهای فقیهانه‌ی تقلیدی نبوده است.افراط و تفریط به یک اندازه مذموم‌اند.به دیانتی لطیف و آسمانی،چهره‌ی عبوس حقوقی دادن و جا بر جلوه‌های زیبای دیگر آن تنگ کردن،خود نوعی ناسپاسی نابخشودنی است.

«دکتر عبدالکریم سروش-تقلید و تحقیق در سلوک دانشجویی،سخنرانی ایراد شده در دانشگاه گیلان سال ۱۳۶۸،چاپ شده در کتاب فربه‌تر از ایدئولوژی»

مبانی تئوریک لیبرالیسم از زبان دکتر سروش

PicsArt_1438347677420

لیبرالیسم،یعنی هیچ‌کس و هیچ‌چیز،هیچ‌گاه مقدس نبوده و نیست،ما را از شرّ مقدسات رها کنید.هیچ شخصیت یا هیچ عقیده‌ای را مطرح نکنید که فقط وظیفه‌ی ما تقدیس و تجلیل آن باشد و بس.ما از این پس،اهل تحلیلیم،نه اهل تجلیل.این است مفهوم دقیق لیبرالیسم.و راسیونالیسم به معنای عقل‌گرایی که همزاد لیبرالیسم است،از همین‌جا برمی‌خیزد.عقل اهل تحلیل است،نه اهل تقدیس.آن عاطفه است که اهل تقدیس است و به همین دلیل است که شما می‌بینید که به طور ناخواسته،در مکتب لیبرالیسم،عاطفه تحقیر می‌شود.شاید اگر از تک‌تک فیلسوفان لیبرال و راسیونالیست بپرسند،راضی به تحقیر عاطفه نباشند.اما ثمره‌ی منطقی لایتخلف اندیشه‌ی لیبرالیسم،که ستایش‌گر عقل و نافی تقدیس بود،این بود که عاطفه را هم تحقیر کند.به همین سبب،بعدها در مکتب روشنگری،رمانتیسم یا ضد‌روشنگری ظهور کرد که حق عاطفه را طلب می‌کرد.ویلیام وردزورث می‌گفت:«کافی است این همه علم،این همه فن.آن کتاب‌های عقیم را ببندید.در عوض دلی پاک بیاورید که بفهمد و ببیند.»سهم عقل را دادید،سهم دل را هم بپردازید.نهضت فاشیسم،به یک معنا،غلبه‌ی اندیشه رمانتیسم در مغرب زمین بود که عاطفه را به حد اعلی رساند و عقل را به حد صفر.تکیه‌ای که در مکتب فاشیسم بر جوان‌ها می‌شد،چیزی نیست جز بهره جستن از عاطفه‌ی ناپرورده‌ و ناپخته‌ی آنان و تعطیل عقل،به بهانه‌ی گشودن باب عاطفه.

باری؛لیبرالیسم از آنجا آغاز می‌شود که آدمی‌ می‌کوشد خودش را از شرّ مقدسات آزاد کند.اما فقط ولایت کلیسا نبود که مقدس بود.ولایت شاهان(سلطنت)نیز مقدس بود.ولایت متفکران پیشین نیز مقدس بود.همه‌ی‌ شما این جمله را که در قرون وسطی زیاد تکرار می‌شد،شنیده‌اید که:Magister Dixit،استاد چنین فرموده است(یعنی ارسطو و افلاطون).کافی بود قولی از متفکران پیشین در میان بیاید تا دهان‌ها را ببندد  و همه را تسلیم دعوت کند.شوریدن در برابر هرگونه ولایت،چه ولایت دینی چه ولایت سلطنتی چه ولایت فکری،از ارکان لیبرالیسم است.لذا،وقتی گفته می‌شود لیبرالیسم نقش سلطنت و حکومت و دولت را به شکل محدود می‌خواهد،به همین نکته بازمی‌گردد.او هیچ آقابالاسری را نمی‌پسندد؛هرکه می‌خواهد باشد،خواه خدا،خواه سایه‌ی خدا،خواه در عرصه‌ی فکر و نظر و مذهب،خواه در عرصه‌ی حقوق و امتیازات مادی و معنوی.به این ترتیب،لیبرالیسم نفی قدرت‌های مقدسی بود که جامعه آن روز اروپا را نظراً و عملاً،به طور کامل در تسخیر خود داشت.

به زبان نرم‌تر و ساده‌تر،با طرح لیبرالیسم جایزالخطا بودن آدمی مورد توجه و تقدیس و تأکید جدی قرار گرفت و این اصل به جای همه‌ی اصول مقدس پیشین نشست که آدمی،هم در عرصه‌ی سیاست و هم در عرصه‌ی معرفت و هم در عرصه‌ی دیانت،جایزالخطاست.حق در آستین هیچ‌کس نیست و لذا،هیچ‌کس نمی‌تواند معصومانه سخن بگوید و یا معصومانه حکومت کند.همه بر سر یک سفره نشسته‌ایم و همه ساکن یک کوییم.هیچ‌کس از پیشِ خود یا از پیشِ خدا،واجد امتیازی نسبت به کس دیگر نیست.

از این جنبه‌ی معرفت‌شناسی که بگذریم،به جنبه‌ی انسان‌شناسی لیبرالیسم می‌رسیم.سخن اصلی انسان‌شناسی لیبرالیستی این است که عقیده‌ی آدمی در انسانیت او،دخالتی ندارد و به عبارت دیگر،عقیده برتر از انسانیت نیست.این را با مکاتب دینی یا مارکسیستی مقایسه کنید که معتقدند یکی از مقومات انسان،عقیده‌ی اوست و شهادت در راه عقیده را فضیلت می‌شمارند.اما در لیبرالیسم،همچنان که انسان مقدس نداریم،انسان نامقدس هم نداریم.سخن لیبرالیسم این است که دایره‌ی انسانیتِ انسان،بسیار وسیع است.هیچ‌کس به دلیل داشتن عقیده‌ی خاصی،از انسانیت نمی‌افتد و مستحق قتل و سلب حقوق نمی‌شود،مگر اینکه خود آدمیان،به بیرون راندن او از جهان(اعدام)فتوا دهند؛آن هم نه به دلیل عقیده‌اش،بلکه به دلیل کرده‌اش،و پیداست که این رای با رای کلیسا منافات صریح داشت که کسان بسیار را با طرد و لعن،محکوم به قتل و مرگ می‌کرد.

آدم ندانستن کفار،فقط از آن مسیحیان نیست،به مولانای رومی بنگرید که فی‌المثل می‌گوید:

خر نشاید کشت از بهر  صلاح

لاجرم کفار را شد خون مباح

چون‌شودوحشی‌شودخونش‌مباح

همچو وحشی‌پیش نشّاب و رماح

جفت و فرزندانشان جمله سبیل

زان ‌که وحشی‌اند از عقل  جلیل

باز عقلی کو رمد از عقل عقل

کرد از عقلی به حیوانات نقل

(مثنوی،۱ :۵/۳۳به بعد)

لکن فکر لیبرال‌ها دقیقا این بود که اگر کسی از دین بیرون رفت،از انسانیت بیرون نمی‌رود.مرز دیانت و انسانیت یکی نیست و دایره‌ی انسانیت،بسی وسیع‌تر از اینهاست و از همین‌جا بود که نوعی تسامح دینی یا نرم‌خویی در لیبرالیسم متولد شد.در جامعه‌ی امروز ما،وقتی لفظ لیبرالیسم به کار می‌رود،بیش از هر مفهوم دیگری،همین مفهوم تسامح تداعی می‌شود.این تسامح،هم ریشه‌ی انسان‌شناختی و هم ریشه‌ی معرفت‌شناختی دارد.همچنین،تساوی حقوق انسان‌ها در لیبرالیسم و آزادی انتخاب همسر،عقیده،وطن و شغل،معارضه‌ی آشکار دارد با عدم‌تساوی حقوق میان پیروان یک دین با پیروان دین دیگر،در تفکر دینی رایج.مرحوم شیخ فضل‌الله نوری،در یکی از نوشته‌های خود می‌نویسد که در دوران تدوین قانون اساسی مشروطه،وقتی در تساوی حقوق مسلم و کافر بحث می‌کردیم،یکی از روشنفکران مشروطه‌خواه به من می‌گفت که این تساوی حقوق آنقدر مهم است که اگر شما تمام اصول دیگر قانون اساسی را باقی بگذارید،ولی این یکی را حذف کنید،دیگر ما را مشروطه نخواهند شناخت.شیخ فضل‌الله این را از سر تقبیح و انکار می‌گوید و مرادش این است که قانون‌اساسی نویسان مشروطه،تعهد اسلامی ندارند.همین طور است.این فکر،فرزند مکتب لیبرالیسم است.مساوی دیدن انسان‌‌ها باعث می‌شود که همگان حقوق مساوی پیدا کنند و لذا،در عرصه‌ی سیاست و در عرصه‌ی اجتماع هم مساوات پدید خواهد آمد.آزادی سیاسی که پیش‌تر از آن سخن گفتیم،همینجا معنی عمیق خود را آشکار می‌کند.آزادی سیاسی،دقیقا به این معناست که کسی از پیشِ خود،یا از پیشِ خدا،حق حکومت ندارد.این حق را آدمیان دیگر باید به او ببخشند.معنای ساده‌ی آزادی سیاسی،البته این است که مردم،حکومت دلخواه خود را با ریختن آرا در صندوق انتخاب کنند.ولی این امر،پشتوانه‌ی فلسفی عمیق دارد که رای دادن و حکومت انتخاب کردن و پارلمان‌داشتن،همه از فرزندان اوست و آن،داشتن حقوق طبیعی در برابر حقوق الهی است.

«دکتر عبدالکریم سروش-مبانی تئوریک لیبرالیسم،سخنرانی ایراد شده در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران سال ‌۱۳۷۰ ،چاپ شده در کتاب رازدانی و روشنفکری و دینداری.»

روحانیت و روشنفکری دینی از زبان سروش

PicsArt_1437845145346

من در اینجا،به روشنی و دلیری،اعلام می‌کنم که این افتخار برای روشنفکران دینی بس که بر خلاف روحانیان،ارتزاق از راه دین نمی‌کردند و بر ابلاغ رسالت،اجرت نمی‌طلبیدند و لقمه‌ی معیشت را از سفره‌ی شریعت برنمی‌گرفتند و با این عدم ارتزاق،هویت و حریتی را به ثبت رساندند و درسی از عشق و ایثار به مومنان و خادمان دین دادند که تا ابد بر تاریخ عمل و اندیشه‌ی دینی،چون گوهری خواهد درخشید.

نهاد روحانیت دو مقوم دارد:یکی در عمل و دیگری در نظر.عملاً روزی‌خوار دین است و نظراً تک‌منبعی است.یعنی نگاهش دوخته به متون دین است و از معارف بشری کمتر بهره می‌جوید.در مقابل،روشنفکری دینی،هویتی است عملاً و مکسباً مستقل،که سقف معیشت را بر ستون شریعت نمی‌زند و نظراً چند‌منبعی است و اگر توانسته است،علی‌رغم پراکندگی و بی‌سازمانی‌اش،چنین جنباننده‌ی جامعه‌ی دینی و روحانیت باشد و مقبول دانش‌آموختگان جدید افتد و به جای دنباله‌رو بودن پیش‌رو بماند،و اگر توانسته است هویت غیرصنفی خود را حفظ کند و به نیازهای دینی و اجتماعی پاسخ ویژه و بی‌جانشین بدهد،سرّش و سببش،همین حریت و عزت و استغنایی است که در اوست.

پیوند روحانیت با حکومت دینی،امروز و هر روز،در درجه‌ی اول،نه مذهبی،که مکسبی است و همین پیوند است که حریت‌ستان است و همین پیوند حریت‌ستان است که روشنفکری دینی از آن آزاد است و باید آزاد بماند.امر دین،عظیم‌تر از آن است که فقط به روحانیت سپرده شود و روشنفکران دینی،اثبات‌کنندگان این اصل اصیلند.

«دکتر عبدالکریم سروش-نوشته‌ی قرائت فاشیستی از دین در دی ماه سال ۱۳۷۵  چاپ شده در کتاب رازدانی و روشنفکری و دینداری.»