اسلام و خشونت-دکتر عبدالکریم سروش

«عقلانیت» انواع دارد و دوران‌ها متفاوتند به دلیل اینکه عقلانیت دوران‌ها متفاوت می‌شود و حقیقتاً بنده شخصاً این را به چشم خود دیده‌ام،به جان خود آزموده‌ام که چگونه «ارزش‌»هایی که نماد عقلانیت در یک دوران به شمار می‌رفتند،فروخفتند و از میان رفتند و ارزش‌های دیگری به جای آنها نشستند و عقلانیت تازه‌ای جانشین عقلانیت کهنه شد؛این قصه هم در ایران رخ داد و هم در سطح جهان.جوان‌های ما نمی‌توانند تصور کنند که دوران ماقبل سقوط شوروی،چه دورانی بود و «عاقلان زمانه»،از عامیان سخن نمی‌گویم،از چه ارزش‌هایی حمایت می‌کردند و دل به چه چیزهایی بسته بودند.

جهان هرگز مثل امروز تک‌صدایی نبود.دست‌کم جهان دو صدا در او بود(صدای دینداران را هم فعلا فراموش می‌کنیم):یکی صدای «لیبرال‌ها» بود و «اردوگاه سرمایه‌داری» به اصطلاح سوسیالیست‌ها و دیگری «اردوگاه سوسیالیست».من خوب به یاد دارم که مفاهیمی مثل «جهاد»،مثل «مبارزه»،مثل «در افتادن با سرمایه‌دای و با استعمار»،ارزش‌های حاکم و صدرنشین آن دوران بودند و به همین سبب حتی،مخالفان اسلام یا کسانی که دلی در گروی اندیشه‌های دینی و معنوی نداشتند،بزرگان و پیشوایان دینی را به خاطر راه شهادت و جهادی که برگزیده بودند،تحسین می‌کردند.آنهایی که تاریخ ماقبل انقلاب را دیده‌اند می‌دانند که کسی مثل آقای خسرو گلسرخی که یک «چریک چپ» بود،در دادگاه خودش در کنار آنکه فریاد می‌زد «من اینجا،برای جان خودم چانه نمی‌زنم»و چانه هم نزد و نهایتاً اعدام شد،آنجا از «مولا حسین»-به قول خودش-یاد می‌کرد و می‌گفت ما ادامه دهنده‌ی راه او هستیم که مبارزه‌ی در راه ظالمان را در پیش گرفته بود.ترور‌هایی که قبل از انقلاب،در ایران به دست چریک‌ها،به دست مجاهدین خلق،به دست پیکاری‌ها صورت می‌گرفت،اصلا نام ترور نداشت؛این کلمه‌ی به اصطلاح قبیح،مطلقاً در اینجاها به کار نمی‌رفت،اینها «اعمال انقلابی» به شمار می‌رفت.ما امروز درست در دورانی زندگی می‌کنیم که «بدیهیات زمانه» یعنی «عقلانیت زمانه» عوض شده است.«عقلای قوم» هرآنچه را که قبلاً ضربه‌های انقلابی نامیده می‌شد و موجب تجلیل و تحسین همگان قرار می‌گرفت،امروز جزو عملیات تروریستی می‌شمارند و تقبیح می‌کنند.محال است که شما امروز بتوانید به راحتی از انقلاب دفاع بکنید،به راحتی از مبارزه دفاع بکنید؛مبارزه‌ی در مقابل ستم در مقابل کسانی که سد راه تکامل شده‌اند،از میان برداشتن آنها.من کاملا به یاد دارم که یک نویسنده‌ی بزرگی مثل فضل‌الرحمن که از «رفرمیست‌های اسلامی»بود،در کتاب مهم خودش به نام «اسلام»،وقتی که می‌خواهد دفاع کند از این معنا که آیا اسلام با شمشیر به پیش رفت،می‌گوید:«بله،من نفی نمی‌کنم که اسلام با شمشیر به پیش رفت»اما برای توجیه این مطلب و برای روا نشان دادن این معنا می‌گوید که:«کمونیسم هم همینطور است،سوسیالیست هم همینطور است،اینها هم اگر بتوانند به زور و با لشکرکشی،اندیشه‌ی حق خودشان را در جهان می‌گسترانند.»

این حرف‌ها یک روزی خریدار داشت،عقلای قوم را قانع می‌کرد و آدمیان می‌پذیرفتند که کار درستی صورت می‌گیرد.من هیچ به یاد ندارم که قبل از انقلاب،کسی پیامبر اسلام را «راهزن»خوانده باشد،کسی پیامبر اسلام را یک «انسان شورشی» و رفتار او را یک رفتار «غیراخلاقی»و «ضداخلاقی»خوانده باشد.بزرگان قوم،همه معتقد بودند که یک انسانِ معترضِ انقلابی مبارز،در میان اعراب و اشراف جاهلی،ظهور کرد و آنها را به جای خود نشاند و حتی در کمین آنها می‌نشست و آنها را از پا می‌انداخت برای اینکه آئین توحیدی  خود را گسترش بدهد و همه او را تحسین می‌کردند؛امروز ما،کاملا با صداهای مختلفی روبرو شده‌ایم.تمام این اعمال به چشم قبیح می‌آید،حجم عظیمی از مدافعات،باید به میان بیاید برای اینکه توضیح بدهد که پیامبر اسلام آنقدر غیراخلاقی که می‌گفتند،نیست شاید توجیهی برای رفتار او هم بتوان پیدا کرد.این دو صدایی که آن روزگار در جهان جاری بود و عقلانیتی که حاکم بود و امروز جای خود را به عقلانیت دیگری داده است،ما را با سوالات کاملا تازه‌ای مواجه کرده است،سوالاتی که در گذشته سوال نبود،پرسیده نمی‌شد و آنقدر بدیهی و معقول می‌نمود که کسی به دنبال جواب آنها نمی‌گشت و در آنها چون و چرا نمی‌کرد.امروز صحنه کاملا عوض شده است.

این را به شما می‌خواهم عرض کنم که عقلانیت،مفاهیمی مثل «خشونت»،اینها مفاهیم «ادواری» هستند،مفاهیم «تاریخی»هستند،مفاهیم «فرهنگی» هستند و مبادا ما با تمسک به یک نحوه‌ی از عقلانیت همه‌ی انواع عقلانیت دیگر را انکار کنیم و بزداییم،مبادا ما گمان کنیم که جهان،رو به عقلانیتی آورده است و تاریخ در سیر خود به ترقی و پیشرفتی دست پیدا کرده است که لازمه‌ی آن این است که گذشتگان علی‌الاغلب آدمیان جاهل و ابلهی بودند و ما امروز عقلایی هستیم که صدرنشین افلاک شده‌ایم.این تصورات که کودکانه و ابلهانه است نباید راهزنی کند و این گمان را در ما تقویت کند که ما لزوما بهتر از دیگران می‌فهمیم.می‌توانیم بگوییم که ما عوض شدیم،اما اینکه بهتر یا بدتر شدیم یک داستان دیگری است که به راحتی درباره‌ی آن نمی‌توان سخن گفت.

روزگاری حدود چند سال پیش در فرانسه،در پاریس سخنرانی می‌کردم،یکی از آقایان در آنجا اعتراضی به سخنان من کرد و بعد مقاله‌‌ای نوشت که در یکی از سایت‌ها به چاپ رسید،عنوان آن این بود «آقای سروش،اسلام خشن است» و نمونه‌هایی را ذکر کرده بود درباب خشن بودن اسلام.

من این جور می‌خواهم عرض کنم:اسلام «خشن»نبوده است ولی امروز خشن می‌نماید؛چون خشونت امر تاریخی است و بنابراین[اسلام]در زمان خود،خشن نبوده است ولی امروز خشن می‌نماید،به خاطر اینکه بسیاری از چیزها که در گذشته خشن نبودند و خشونت‌آمیز به نظر نمی‌‌رسیدند،امروز خشونت‌آمیز به نظر می‌رسند.راه چاره هم به زبان ساده این است که ما باید با زمانه زندگی کنیم،لذا اگر این احکام[اسلامی]امروزه خشن می‌نمایند آنها را با خشونت باید بیرون کنیم؛یعنی،بی‌رحمانه باید آنها را از صحنه‌ی فقه،از صحنه‌ی احکام دینی حذف کنیم و به همین راحتی و به همین سادگی.این نه‌تنها زیر پا نهادن تکلیف دینی نیست،بلکه عین عمل به تکلیف دینی است؛همچنان  که در  آن روزگار [اجرای آن احکام]عین عمل به تکلیف دینی بوده است.من از این طریق،امیدوارم  که یک داوری  منصفانه و متوازنی صورت بدهم،هم برای فهم گذشته و هم عملی که اکنون باید در پیش بگیریم آن هم از یک موضع رفرمیستی و برای نشاندن هر چیز در جای خویشتن بدون اینکه لزوماً دفاع ناموجهی کرده باشیم یا پا را از جاده‌ی  ثواب بیرون نهاده باشیم.

برای اینکه مسئله برای شما روشن‌تر شود،چرا من می‌گویم اینها یک زمانی عقلانی بوده‌اند،یعنی همان‌قدر که امروز برای ما غیرعقلانی جلوه  می‌کنند اینکه ما مرتد را بکشیم،کسی که از دین اسلام بیرون رفت او را اعدام کنیم،کسی که زنا می‌کند او را سنگسار کنیم،کسی که دزدی می‌کند دست او را ببریم،کسی که زنا می‌کند او را تازیانه بزنیم،چشم را در مقابل چشم درآوریم،دندان را در مقابل دندان درآوریم و دیه‌ی نصف به زن بدهیم و …اینها روزگاری عقلانی بودند،برای اینکه همه‌ی عقلای زمان بر اینها صحه نهاده بودند و عقلانیت چیزی جز «عقلائیت» نیست.شما اگر به نوشته‌های ابن‌سینا در کتاب «شفا» مراجعه کنید،که مهمترین کتاب فلسفی اوست،به صراحت تمام و با احتجاج و استدلال به شما می‌گوید که چرا ما باید کسی را که از دین بیرون می‌رود از صحنه‌ی حیات حذف کنیم.و اگر ابن‌سینا عاقل نبود و اگر خواجه‌نصیرالدین توسی که شرح بر کتاب ابن‌سینا نوشت عاقل نبود و اگر فخرالدین رازی که شرح بر کتاب ابن‌سینا نوشت عاقل نبود و کثیری از بزرگان و هیچ اعتراضی به این اندیشه‌ها نکردند،آن وقت ما دیگر در تعریف عقل باید تجدید نظر کنیم.اما اگر اینها فلاسفه‌ی بزرگ بودند و متفکران نامدار روزگار خویش بودند که بودند و کمترین اعتراضی به این احکام نکردند،نشان می‌دهد که این مقتضای عقلانیت دوران بوده‌است،نه عقلانیت زمان پیامبر،نه عقلانیت قبائلی آن دوران،بلکه تا قرن‌ها پس از ایشان و پس از ظهور دیانت اسلام،این عقلانیت همه جا حاکم بوده است؛کسی اینها را خشن نمی‌دیده است،کسی اینها را نامعقول نمی‌یافته است و از عالم و عامی بر آنها صحه می‌نهاده‌اند و عمل می‌کردند.نمی‌گویم که اینجا و آنجا،جسته  گریخته،اعتراضی به این احکام نبوده است،اما این اعتراضات با خشونت ساکت نمی‌شدند،با زور خفه نمی‌شدند،بلکه اتفاقاً پاسخ‌هایی که در حد عقلانیت زمانه بود،می‌گرفتند.

حرف من این است که این غلط است که ما بگوییم:اسلام از اصل خشن بوده است.اگر از اصل خشن بود،بنده مسلمان نمی‌بودم،از اصل خشن نبود.اسلام در اصل مطابق عقلانیت زمانه‌ی خودش عمل می‌کرد،عقلانیتی که قرن‌ها ادامه پیدا کرد.جواب مسائل روزگار خود را می‌داد برای اینکه احکام دینی،احکام مقدسی نیستند،احکامی هستند برای گشودن گره‌های اجتماعی و ظاهراً گره‌های اجتماعی را هم می‌گشود.در دوران پیامبر،حد شراب‌خوار چهل‌تا تازیانه بود،پس از پیامبر عمر و علی با هم دیدند که این چهل تازیانه جواب نمی‌دهد،یعنی مردم چهل تازیانه را می‌خورند بعد شرابشان را هم می‌خورند و چهل‌تا را کردند هشتادتا برای اینکه جلوگیری کنند.اینها مقدس نبود،نه عدد چهل نه پنجاه نه شصت.یک دوستی داشتیم می‌گفت که مولانا گفته است:«مثنوی هفتادمن کاغذ شود.»می‌شود گفت هشتادمن کاغذ شود،می‌شود گفت پنجاه‌من کاغذ شود.اینها که اهمیت ندارد،اهمیت در این است که شما بتوانید گره را باز کنید،غایت و مقصدی که دارید با او عملی کنید.عقلای قوم می‌نشستند و می‌گفتند اگر این مقدار حل نمی‌کند،به نوع دیگری عمل کنیم یا مقدار آن را کم و زیاد کنیم تا به نتیجه‌ی مطلوب برسیم.اینها یکی پس از دیگری انجام شد و عقلا هم بر وفق آن عمل می‌کردند تا رسیدیم به دوران مدرن.

من می‌خواهم در مورد فلسفه‌ی مجازات‌ها،چون اینها هستند که بیشتر محل کلام‌اند،چند نکته‌ای را در میان بگذارم.مجازات‌ها یا بنابر ‌«استحقاق»اند یا برای «عبرت»اند؛یعنی،ما مجازات می‌کنیم کسی را تا دیگران عبرت بگیرند و آن کار خلاف را انجام ندهند،یا بنابر استحقاق،می‌گوییم وقتی کسی دزدی کرد مستحق است که مجازات بشود،مردم بدانند یا ندانند،ببینند یا نبینند،اگر کسی قتل نفس کرد،مستحق است اعدام بشود.اما در کنار این دو،یک اصل سوم هم وجود دارد که این مجازات چه بنابر استحقاق باشد چه برای عبرت‌گیری باشد،با «کرامت انسانی»،با «حرمت انسانی» نباید منافات داشته باشد.به همین سبب،امروز ما باید ببینیم وقتی که مجازاتی را وضع می‌کنیم،مثلا سنگسار باشد،بریدن دست دزد باشد،اولاً موجب عبرت دیگران می‌شود یا نه،اگر موجب عبرت نشد بلکه موجب نفرت دیگران شد،این مجازات کارکرد «function» خودش را از دست داده است.اگر در استحقاق شخص ما تردید کردیم،و این استحقاق یکی از مسائل بسیار پیچیده است که ممکن است شخص خاطی و خلافکار استحقاق مجازات داشته باشد،اما نوع مجازات مهم است نه فقط استحقاق.ممکن است فقط استحقاق زندان داشته باشد،استحقاق یک نوع مجازات و جریمه‌ی مالی داشته باشد و بعد هم مسئله‌ی کرامت انسانی است.

یکی از مسائل خیلی مشکل و متناقض که ما در روزگار خودمان داریم این است که همه‌ی حقوق‌دانان،همه‌ی جرم‌شناسان و سیاستمداران از کرامت انسانی سخن می‌گویند،که سخن به حقی است که حقوق‌بشر بر مبنای کرامت انسانی نهاده شده است چون آدمی اگر ذاتاً ارجمند و محترم نباشد،برشمردن حقوق مختلف برای او،معنا ندارد اما متأسفانه در دوران مدرن ما مبنای استواری برای کرامت و ارجمندی انسانی نداریم.من این نکته را «می‌گویم و می‌آیمش از عهده برون» برای اینکه انسانی که محصول «Evolution» کوری‌ است که عالمان و دانشمندان از آن طرفداری می‌کنند،اگر این چنین باشد،واقعا ارزش[انسان]در حد ارزش دیگر جانوران است؛برای انسان کرامت ویژه‌ای نمی‌توان از Evolution بدست آورد.این نکته‌ی خیلی جالبی است به لحاظ عقلانیت زمانه و «inconcinnity»و ناسازگاری‌هایی که در همه‌ی عقلانیت‌ها وجود دارد،قابل مطالعه است.در گذشته قائل به کرامت انسان بودند به دلیل اینکه آدمی،الهی است،نفحه‌ی الهی در آدمی است و چون پاره‌ای از خداوند است،کریم است،ارجمند است،مقدس است،محترم است،اما مجازات‌هایی می‌کردند و در حق او روا می‌داشتند که ما امروز خشن می‌شماریم؛امروز آدمی را معتقدند آنقدر محترم است و آنقدر صاحب کرامت است که مجازات‌های سخت را در حق او نباید انجام داد،با او خشونت نباید ورزید،سنگسار نباید کرد،دست او را نباید برید و حتی اعدام را مخالفند اما،پایه‌ی استواری برای کرامت انسانی ندارند.ما اگر فقط ظواهر را ببینیم قضاوتی می‌کنیم،اگر بواطن را ببینیم جور دیگری.یعنی،ما با یک تناقضی در عقلانیت مدرن روبرو هستیم و با یک شبه‌تناقض دیگری در عقلانیت پیشین و هردوتا محتاج تأمل و حل کردنند.

باری؛رسیده‌ایم به روزگار ما که اگر مجازات‌هایی عبرت‌‌آموز نباشند بلکه نفرت‌انگیز باشند،اگر مجازات‌هایی چنان باشند که آدمیان آنها را درخور خود نشناسند و نشمارند،حالا درخور خود نشناسند یا از جهت استحقاق باشد یا از جهت ارجمندی وجود انسان،هر کدام را که در نظر بگیرید،آنگاه دیگر مجازات‌ها نقش خود و function  خود را از دست خواهند داد،وقتی هم که از دست دادند و «طریقیت» آنها از بین رفت «موضوعیت» آنها نیز از بین می‌رود و آنگاه باید فکر مجازات‌های دیگری را کرد که برای زمانه‌ی ما خشن محسوب نشوند.

«دکتر عبدالکریم سروش-گوشه‌هایی از سخنرانی ایراد شده در کنفرانس اسلام و خشونت»

Advertisements

خشونت و دیانت-دکتر عبدالکریم سروش

 

065

 

به قول شاملو:روزگار غریبی است نازنین!ما در دوران عجیبی زندگی می کنیم.دینداران و ادیان متهم به خشونت ورزی هستند،دورانی که از در و دیوار آن،از علم و صنعت و تکنولوژی آن،از سرمایه داری آن،خشونت می بارد،متدینان و دینداران باید متهم شوند و همه جا در مقام دفاع برآیند و برای دیگران توضیح بدهند که این همه خشونتی که جهان ما را پر کرده است، علی العموم و علی الاغلب ریشه و منبع دیگری دارد و اگر دینداران هم در این امر دخالتی دارند-که دارند-اقلی از آن را تشکیل می دهند و اگر به فکر درمان خشونت ورزی هستیم،البته باید چاره اندیشی های بنیانی و عمیق و رادیکال تری بکنیم.

ما تردیدی نداریم که در تمام تاریخ ادیان،دوران پیروزی ادیان و غلبۀ آنها و دورانی که حکومت ها و قدرت ها به دست آنها بود،کم خشونت نشده است؛به نام خداوند،به نام دین،از طریق طبقه بندی مردم به خودی و غیر خودی،کافر و مؤمن،مرتد،منافق و بدعت گذار و امثال اینها.ما شکاف هایی را در جامعه و تاریخ دیده ایم یا افکنده ایم که این شکاف ها ناگزیر به نزاع ها و برخوردهای خونین منتهی شده است.البته لازمۀ مکتب ها،چه مکتب های بشری،چه مکتب های الهی،این است که در میان مردم تفاوت،اختلاف و شکاف می اندازند.رشد مکاتب همواره این چنین بوده است و غیر قابل اجتناب است.

حقیقت این است که اولا آدمی،استعدادی دارد برای سلطه گری،برای به استخدام درآوردن دیگران،برای زور گفتن،برای قلدری،برای توسعۀ دایره تصرفات و فتوحات،و از طرف دیگر هم اندیشه جزو مقومات وجود آدمی است و شخص نمی تواند با یک ذهن تهی زندگی کند؛لاجرم وابستگی های ذهنی و فکری حاصل می کند،به این مکتب یا آن مکتب و از این طریق احراز هویت و ابراز هویت می کند و ناچار جنگ هم در می گیرد.سراسر تاریخ به قول یکی از مورخان،آتش بس هایی است که در میان جنگ ها پدید آمده است؛یعنی،حقیقت این است که بیش از اینکه ما،آرامش و آسایش داشته باشیم،جنگ داشتیم.این جنگ ها را هم آدمیان کرده اند.به اسم های مختلف،به بهانه های مختلف؛گاهی به بهانۀ دین،گاهی به بهانۀ مکتب های غیر دینی،گاهی به بهانۀ تصرف زمین های دیگران،گاهی بر سر مال،گاهی بر سر جنس و به بهانه های مختلف بسیار.

البته ما در دوران ویژه ای از تاریخ زندگی می کنیم که خشونت نهادینه تر از آن است که در دوران های پیش از این بوده است.ولی امروز به دلیل اینکه رسانه ها وجود دارند،به دلیل اینکه از کاه کوهی می سازند،به دلیل اینکه عموم رسانه ها به دست افراد لائیک و سکولار است،به دلیل اینکه دینداران را دوست ندارند و نیز به دلیل اینکه دیندارانی پدید آمده اند که طالب هویت ناب دینی هستند و به این سبب خشونت می ورزند،همۀ اینها باعث شده است که نگاه ما،معطوف به یک زمینۀ خاصی بشود که متعلق به دینداران است و بعد کسانی برخیزند و ناجوانمردانه فریاد بکشند که همۀ خشونت ها،همۀ شرارت ها،از آن دینداران است و اگر دینداران را از صفحۀ زمین حذف کنیم؛جهان گلستان خواهد شد و ما در سرزمینی مثل بهشت زندگی خواهیم کرد.

اما غافل اند از اینکه این دنیا،این اروپا،در همین قرن بیستم که دو جنگ بزرگ را از سر گذراند،چنانکه برای شما گفته ام جنگ هایی بود که روی تمام جنگ های تاریخ را سفید کرد و بیش از همۀ کشتگان و مجروحان کل تاریخ کشته و مجروح و ویرانی و سوختگی به جا نهاد،جنگ های دینی نبود؛بلکه جنگ های لائیک و سکولار بود میان کسانی که بر سر قدرت،بر سر ثروت،بر سر زمین و بر سر سرمایه با یکدیگر می جنگیدند و آن همه ویرانی به بار آوردند.

من به یاد دارم که در همین مجلس،چند ماه پیش درباب داعش و داعشی ها سخن گفتم.عمدۀ سخن من در این باب بود کسانی که مثل داعشی ها فکر می کنند،در میان ما ایرانی ها هم کم نیستند،در میان مسلمانان کم نیستند،اینها خواستار اسلام ناب اند و معتقدند که چیزی به نام شریعت یا حقیقت دینی ناب،پیدا می شود که متاسفانه امروز آلوده شده است،ما با رفع این آلودگی ها باید برگردیم به همان اسلام نابی که پیامبر اسلام برای ما آورده بود؛اشاره کردم که مرحوم آیت الله خمینی هم چنین فکری داشت و بارها و بارها شعار اسلام ناب محمدی  می داد.و من موافق تئوری هایی که خودم دارم،برای دوستان بیان کردم که « این‌چنین شیری خدا هم نافرید» اسلام ناب هیچ وقت وجود نداشته است،امروز هم وجود ندارد و به دنبال آن رفتن،حقیقتا سعی ضایع و رنج باطلی است.

اسلام و هر دینی،از وقتی که متولد می شود،مثل بارانی است که بر زمین می بارد.و این یکی از بهترین تمثیل هایی است که خداوند در قرآن آورده است که باران تا در ابر است و در آسمان،پاکیزه است و نیالوده است اما همین که به زمین می رسد با خاک و خاشاک آمیخته می شود.و لذا از وقتی که پیامبر اسلام،دانۀ این دین را کاشت،این دین تغذیه کرد از فضای خود،از خاک تاریخ و از جوامع و از آب و هوای دوران های مختلف. و تبدیل به یک درخت تنومندی شد که نام او اسلام امروزین است.هوس بازگشت به آن دانۀ نخستین،که در خاک اولیۀ تاریخ کاشته شد،یک هوس عبث و باطل و ناشدنی و ناممکن و نا مطلوب است.همیشه شما اگر یک عزم محال بکنید،خشونت می آفریند؛کاری که می توان کرد را می توان کرد راه آن را هم باید پیدا کرد و می توان پیدا کرد،اما اگر شما عزم محال بکنید،طالب چیزی باشید که نارسیدنی است،آن امر نارسیدنی روش ندارد،متد ندارد،ابزار ندارد،راه ندارد.ناچار شما در نهایت امر باید متوسل به خشونت بشوید.یکی از نمونه هایی که می توان در این باب ذکر کرد،همین است.سلفی ها که البته عموم آنها انسان های بی آزاری هستند و نمی خواهند از طریق زور اسلام ناب را محقق کنند،اما به گمان من همچنان در پی یک مطلوب دست نیافتنی هستند و رنجی که می برند ضایع خواهد بود.

انسان اگر دین را معرفتا و تاریخا نشناسد،یعنی نداند که در چه سرزمین معرفتی و تاریخی متولد می شود و در اثر رشدی که می کند،به چه سرنوشتی و سرگذشتی مبتلا می شود،هرگز نخواهد دانست که با این دیانت چه باید بکند و چه مواجهه ای باید داشته باشید.به همین سبب یا به این سو می رود،به آن سو می رود،به یمین و به یثار و انرژی خود را تلف می کند و یا دست به کار ناممکن می زند.مارکس سخن خوبی می گفت که همیشه در گوش من هست:« علم یعنی عزم بر امور ممکن،هنر یافتن مسائل حل کردنی و آنگاه به حل آنها همت گماشتن.»

همچنین در یک نوبت دیگر هم،من پیش از آن در اینجا سخنی گفته بودم درباب نعمت ناتوانی.ما مسلمانها و شرقی ها از نعمت ناتوانی برخوردار بودیم.شعر سعدی را به یاد دارید:«چگونه شکر این نعمت گذارم که زور مردم آزاری ندارم»ما زور نداشتیم،زور کم داشتیم و ناتوان بودیم.زوری که غربی ها امروز دارند و از 2-3 قرن پیش پیدا کردند،قدرتی که علم به آنها داده،تکنولوژی و صنعت و سرمایه در اختیار آنها نهاده است،ما نداشتیم.خب البته این یک نقصان است،اما این نداشتن در عین حال برای ما نعمت و برکت هم بوده است.ما خشونت هم کم ورزیدیم.ما بمب اتم نساختیم و نداشتیم،ما زور استعمارگری نداشتیم و هیچ ملتی را استعمار نکردیم،ما سلاح شیمیایی نساختیم،ما چندین میلیون یهودی نسوزاندیم،ما دستگاه های تفتیش عقاید برای گرفتن مرتدین و سوزاندن آنها برپا نکردیم،خوشبختانه نکردیم.شاید اگر زور داشتیم و قدرت داشتیم،این کارها را می کردیم و نباید بگوییم ما معصوم بودیم.خوشبختانه مجال شرارت برای ما پیش نیامد.

به سابقۀ این بحث راجع به خشونت،من یک اشاره ای هم بکنم.دوستان عزیز ما،خوانده اند و شنیده اند و یا در صحنه حاضر بوده اند که آیت الله خمینی،در سال 1360 جبهه ملی را مرتد اعلام کرد و مصدق را نامسلمان اعلام کرد.علت اینکه ایشان اعلام ارتداد جبهه ملی کرد،این بود که جبهه ملی،علیه لایحۀ قصاص در مجلس موضع گیری کرد و احکام جزایی اسلام را که عبارت بود از دست بریدن،شلاق زدن،سنگسار کردن و…این احکام را غیر انسانی خواند؛بیانیه ای داد و گفت که این احکام غیر انسانی است.همۀ قراین نشان می داد که آیت الله خمینی اغتنام فرصت کرد و آنچه را که می خواست در مورد جبهه ملی پیاده کند و آنان را از صحنۀ سیاست براند و به دور بیندازد،آن فرصت را به دست آورد و آمد به صراحت تمام،گفت که امروز جبهه ملی مرتد است،برای اینکه احکام اسلامی را غیر انسانی خوانده است و بدون آنکه نام مصدق را ببرد،گفت که او هم مسلم نبود و مصدق را هم نامسلمان اعلام کرد و چنین بود که طومار و دفتر زندگی و حیات سیاسی جبهه ملی را ایشان بست.

آقای خمینی یک فقیه و مفتی بود،برای خود حق افتا قائل بود گرچه که حقیقتا در مقام اعلام نامسلمان بودن مصدق،به گمان من ایشان تندروی کرد،زیاده روی کرد،کاری کرد و سخنی گفت که به هیچ رو قابل دفاع نبود.جلسه ای ما خصوصی با ایشان داشتیم،یکی از دوستان ما از ایشان طلب دلیل کرد که «شما به چه دلیل گفتید که مصدق مسلمان نبود؟»تنها دلیلی که آقای خمینی آورد این بود که «من شنیده ام مصدق،در یکی از جلسات که دوستان ما هم در آنجا بودند و به نماز برخاسته بودند،مصدق نمی دانست که نماز ظهر و عصر چند رکعت است.»تنها دلیلی که آقای خمینی ارائه کرد این بود و هم ایشان می دانست و هم ما می دانستیم و هم هر مسلمانی می داند که ندانستن تعداد رکعات نماز عصر،دلیلی بر ارتداد،دلیلی بر نامسلمان بودن کسی نیست.اگر شما ندانید نماز و ظهر و عصر چند رکعت است و اگر در تمام عمر خودتان یک بار هم نماز ظهر و عصر نخوانده باشید،بازهم از اسلام خارج نمی شوید ممکن است یک مسلمان گناهکار باشید،اما مرتد نخواهید بود.کاملا پیدا بود که آنچه که آقای خمینی در آنجا کرد یک عمل صد در صد سیاسی بود و می خواست یکی از رقبای سیاسی خود را از صحنه بیرون براند.من به جوانب سیاسی این امر کاری ندارم،این را گفتم به خاطر اینکه یک نکته ای که در سیاست دینی ایران و دین سیاسی اسلام،پدید آمده بود درباره اش روشنگری بشود.

اما حرف من اینجاست که آیا احکام جزایی اسلام غیر انسانی اند،یعنی خشن اند؟و آیا اگر کسی ابراز کند آنگاه او نامسلمان است؟مرتد خواهد بود؟در آن موقع شاید این نغمه ها،نغمه های ناشنیده ای بود یا بانگ های آهسته ای بود و در کشور ما کمتر و در جهان اسلام هم،کمتر به گوش ما می رسید.ولی امروز 35 سال پس از آن وقت که جبهه ملی آن سخن را گفت و آن مجازات را دید،تقریبا امروز در تمام جهان اسلام ،این نغمه بلند است،بسیاری از روشنفکران دینی در این مطلب تامل می کنند،اتهامی است که متوجه عموم مسلمان ها شده است،دین اسلام زیر ضربه و زیر سوال رفته است؛و عمدتا هم به خاطر فقهی که امروز فقیهان ما ترویج می کنند، فتاوایی که می دهند و پرسش هایی که بر می انگیزند و متاسفانه خود پاسخ نمی دهند.

فقه اسلام امروز،بدل به یک امری شده است که برای مسلمانان سؤال انگیز شده و آنها را در موضع دفاع و اتهام قرار می دهد.من در اینجا نظر خودم را به صراحت به شما عرض کنم.به نظر من هم احکامی مثل سنگسار،مثل بریدن دست،اینها احکام خشنی هستند؛با هیچ معیار و استانداردی،نمی توان اینها را احکام و مجازات های نرم دانست و آنچه را که امروز آدمی،خشونت می نامد،قطعا یکی از مصادیق آن همین احکام هستند.چنان که می دانیم بسیاری از کشورهای اسلامی هم اینها را اجرا نمی کنند و در میان کشورهای اسلامی شاید فقط 2-3 تا هستند که هنوز این احکام را در قوانین خود دارند و سعی در اعمال و تطبیق آنها می کنند.در ایران خود ما،متاسفانه پاره ای از اینها وارد مواد قانونی شد و در مواردی هم،اجرا شد.

تا شما با کسی در مورد مسلمانی و اسلام صحبت می کنید،به یاد خود می آورند یا به یاد شما می آورند که این همان دینی است که می گوید باید آدمها را سنگسار کرد،همان دینی که می گوید باید دست دزد را برید،همان دینی که می گوید اگر کسی چشم کس دیگری را درآورد باید چشم او را در بیاورند،همان دینی که برده داری را مجاز می داند؛و البته دروغ هم نمی گویند،اینها تهمت هایی نیست که به ما می زنند،اینها واقعیت هاست،اینها در کتاب های فقهی نوشته شده است،اینها هنوز در مدارس علمیه ما در حوزه های فقهی تدریس می شود و بر اینها شرح نوشته می شود؛یک فقیه،فقیه نیست مگر اینکه اینها را بداند،مگر اینکه بر وفق اینها فتوا بدهد،لذا دیگر توطئۀ غرب نیست!ما تا تکلیف خودمان را با فقه روشن نکنیم-که نکرده اند آقایان و تنها وصله پینه می کنند-نمی توانیم پاسخ این دشواری ها را بدهیم.

ما باید اصل را بر این بگذاریم:تمام آنچه که در فقه اسلامی آمده است،موقت است مگر اینکه دائمی بودن آنها ثابت شود.فقیهان ما درست رأیی بر خلاف آن دارند؛می گویند تمام آنچه در فقه اسلامی آمده است دائمی است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود،ما دو اندیشه کاملا متفاوت در اینجا داریم.وقتی که یک فقه تاریخ مند است،یعنی متعلق به زمینه و زمانۀ خود است،نمی تواند از زمینه و زمانۀ خود فراتر برود و به محل های دیگر و به دوران های دیگر هم،اطلاق بشود و بر آنها هم قابلیت اعمال پیدا بکند.

 اگر،تا روزگار ما تا یک قرن پیش،این حرف زده نشد یا این احساس پیدا نشد که پاره ای از احکام فقهی ما خشن است و پاره ای دیگر مسائل دیگری دارد،به دلیل این بود که جوامع ما،همان جوامع 1200 سال پیش بودند؛جامعه عوض نشده بود،تاریخ ما تغییری پیدا نکرده بود و لذا آن فقه کاملا،قدرت اجرا کردن(apply)را با همان شرایط هم داشت.ولی امروز ما خیلی خوب می توانیم این نکته را دریابیم در چه وضع تازه ای قرار گرفته ایم و چگونه است که احکام باید خودشان را با زمینه هایی که در آن اعمال می شوند،تطبیق بدهند.در فقه ما در همین رساله های توضیح المسائلی که هم اکنون در اختیار مسلمانان در ایران هست،نوشته اند که جزو سعادت مرد است که دختر خود را قبل از نه سال و تا وقتی که هنوز قاعده نشده است،شوهر بدهد.کدام یک از بنده و شما،پدران و مادران این کار را می کنیم یا قبول می کنیم این حرف را؟شاید یک وقتی این کار می شده است،شاید مردم(در گذشته) می پسندیدند.

امروزه اگر کسی می گوید این احکام خشن است یا غیر انسانی است،منظور او این نیست که-خدایی ناکرده- خدا را محاکمه کند یا پیامبر خدا را!اتفاقا فقیهان را محاکمه می کند،که در واقع به آنها می گوید که شما (فقها) حق فقه را ادا نمی کنید،شما دید و دریافت درستی از فقاهت ندارید،شما نمی دانید که این فقه تاریخ مند است،شما توجه ندارید که پاره ای از بزرگان و فقیهان ما که اهل اجتهاد بودند،اجتهاد واقعی را در همین می دانستند که در اصول اجتهاد کنند و نه فقط در فروع.به ریشه ها بروند و وقتی در ریشه ها تحولی حاصل می شود،آنگاه آنها را به فروع و میوه ها هم،تسری بدهند.

ما در یک فضای پر خشونتی زندگی می کنیم که این خشونت،لزوما از ادیان نیامده است.اتفاقا ادیان سهم بسیار اقلی دارند در خشونتی که در دوران ما جاری و ساری است.مگر این خشونت های دینی،چند درصد از خشونت هایی را تشکیل می دهد که جهان ما به او مبتلاست،چند درصد از خشونت هایی را تشکیل می دهد که تاریخ بشریت به چشم خود دیده است.

به این نکته اشاره کنم،خشونت در عین حال یک امر تاریخی است؛یعنی،ما فقه را گفتیم،خود خشونت هم تاریخ مند است.اصولا همۀ امور انسانی تاریخی اند؛یعنی،بر حسب دوران تاریخی،حکمشان تغییر می کند.یک چیزهایی هست که ممکن است امروز خشونت بدانیم ولی گذشتگان خشونت نمی دانستند و یا بالعکس.اینها حکم واحد ندارند.به همین سبب است که من می گویم سنگسار،روزگاری خشونت محسوب نمی شده است؛برای اینکه عقلای قوم،قبول داشتند.ابن سینا علیه آن حرفی نزد،فخر رازی چیزی نگفت،غزالی حرفی نزد،مولوی چیزی در این باره نگفت،اینها عقلای قوم بودند،آنها این احکام را خشونت نمی دانستند.این جور نیست که این احکام از روز اول خشن بوده،از روز اول غیر انسانی بوده است بلکه خشونت مفهومی تاریخی است که تغیر و تحول پیدا می کند.

خدای فقیهان یک خدای خاصی است و خدا ها در حقیقت و نوع شناختی که ما از خدا داریم،دین ما را تشکیل می دهد و دین ما و رفتار دینی ما را صورت بندی می کند و تحقق می بخشد.اگر ما یک خدای خشن را بپرستیم خشونت مجاز می شود،اگر خدای غیرخشن را بپرستیم آنگاه خشونت نامجاز می شود؛تا ما چه صفتی را به او نسبت بدهیم و در او چه ببینیم و چه بخوانیم و نسبت او را با آدمی چگونه بدانیم.

خدای عارفان ما،با خدای فقیهان ما خیلی فرق دارد.انتخاب با شماست.خدای عارفان ما یک خدایی است که معشوق است؛البته یک معشوق محتشم و کریم.این سه صفت را ما در خدای عارفان،می توانیم ببینیم.از یک طرف چندان زیباست که می توان به او عشق ورزید،و از یک طرف محتشم است،یعنی مهابتی دارد و چنین نیست که به اصطلاح دستمالی شدنی باشد و سوم هم اینکه البته کریم است و کرم جزو اوصاف ذاتی اوست؛کرم یعنی اینکه بی توقع و بی منت می بخشد بدون اینکه بخواهد برداشتی و بازگشتی داشته باشد.این خدای عارفان ماست که گاهی به صورت خالص معرفی می شود و گاهی به صورت ناخالص با چیزهای دیگری آمیخته می شود.

خدای فقیهان ما فرق دارد.خدای فقیهان و متکلمان،یک خدای بسیار سخت گیر،خرده گیر،نکته بین،ترسناک،تازیانه به دست،مجازات کن،شدیدالعمل،خشمگین و انتقام جوست.چهرۀ یک چنین خدایی را در  نزد متکلمان و فقیهان ما می بینید که منتظر است از شما خطایی سر بزند و تا این خطا سر زد،شما را به اشد مجازات محکوم می کند.رها هم نمی کند و زور هم دارد،جبار هم هست قدرت او بی نهایت است و بنده و شما،آدمیان ضعیف،در مقابل او چه می خواهیم بگوییم و چه کاری می توانیم بکنیم!و لذا ما را می تواند به خوبی له بکند و پناهی هم وجود ندارد؛برای اینکه در مقابل خداوند چه کسی می تواند ما را پناه بدهد.

پرستش یک خدای خشن،خشونت را تجویز می کند،پرستش یک خداوند معشوقِ محتشمِ کریم،شما را یک آدم دیگری می کند.پرستش خداوندی که هر وقت سخن می رود،می گوییم خدا جهنم دارد و بیشتر مردم جهنمی اند؛چنین خدای خشنی قابل پرستیدن نیست،پرستیدنی بودن اوصافی می خواهد.

ما اگر از خشونت و دیانت سخن می گوییم نهایت کار به اینجا می رسد که خدایی را که می پرستیم،چگونه خدایی است و این خدا را در نظر خودمان سامان دهیم؛بهترین عبادت این است.گفته اند:«یک ساعت تفکر بهتر از چهل سال عبادت است.» شما اگر با یک ساعت تفکر،درکتان را از خداوند تصحیح کنید،بعدا تمام عبادت ها،عبادت های واقعی خواهد بود؛یعنی،خدای واقعی را خواهید پرستید.

حرف اصلی من این است خشونت در فقه هم نیست،آنها ظواهر امر است،خشونت در خداشناسی است.از آنجا سرازیر می شود و پایین می آید.وقتی سرچشمه را درست کردید،آن وقت آب زلال از او خواهد تراوید؛هم سرزمین روح شما را بهشت و گلستان خواهد کرد و هم سرزمین جامعه را.

بخش هایی از سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش تحت عنوان «خشونت و دیانت»- December 2014

دانلود سخنرانی دکتر سروش

منطق رفتار پیامبرانه (بهشت با طعم تازیانه ۲)

اما تفسیر باطن‌بینانه‌ی مولاناجلال‌الدین، با آن همه شیرینی و دلنشینی کجا وفتوای فقیهان وحدیث محدّثان کجا که می‌گویند: در سلسله پیامبران، محمّد(ص) تنها پیامبری بود که مأموریت داشت تا مردم را به زور مسلمان کند و آن‌قدر با آنان بجنگد تا به زانوی تسلیم درآیند و لااله‌الاالله بگویند.[۱]

حدیث یادشده را راویان اهل سنت از عبدالله بن عمر و شیعیان از امام علی (ع) آورده اند و جمیعاً بر صحت آن گواهی داده اند. البته محققان در مدلول این حدیث، مناقشه بسیار کرده اند تا آنجا که برخی آن را نقلاً صحیح، و عقلاً ناصحیح و معارض با آیات قرآنی دانسته اند، از جمله آیه‌ای که می گوید: «اگر خدا می خواست همه مردم ایمان می آوردند. آیا تو‌ای محمّد می خواهی مردم را به زور مؤمن کنی؟»[۲] و نیز آیه‌ای که از قول شیخ الانبیاء نوح می آورد که با قوم خود می گوید: وقتی شما ایمان را نمی خواهید، من چگونه اجبارتان کنم؟[۳]

جمع دیگر نیز با جدا کردن ایمان از اسلام، سخن پیامبر را ناظر به اسلام دانسته اند که همان تسلیم به قوانین اجتماعی اسلامی است، نه ایمان که امریست باطنی و قلبی. این تفکیک در قرآن هم به صراحت آمده است که: «اعراب می گویند ایمان آوردیم. بگو نه، ایمان نیاورده اید. بگویید اسلام آوردیم چون هنوز ایمان در دل شما درنیامده است».[۴]

قوم دیگر در واژه «قتال» مداقّه کرده اند و گفته اند قتال غیر از قتل است و پیامبر کسی را نمی کشت تا اسلام آورد، بلکه آن را که به قتال (پیکار) برمی خاست، بر جای خود می نشاند.گفته اند مشی نظامی‌سیاسی پیامبر دست کم تا نزول سوره برائت و سال نهم هجرت وپس از جنگ تبوک چنین بود.

جمع دیگر با واژه «ناس» درپیچیده اند و گفته اند ناس شامل مسلمین و اهل کتاب نمی شود وفقط مشرکان حجاز را در بر می گیرد وچنانکه موّرخان آورده اند یکی از آخرین وصایای پیامبر در بستر مرگ این بود که «مشرکان را از جزیرة العرب بیرون کنید». او می خواست که نشانی از چندگانه پرستی در آن دیار نماند و جامعه‌ای نوین با هویتی دینی (اعم از مسلمان و نصاری و یهودی) در آن متمکّن شود و راه و رسم بت پرستی از جهان برافتد.

همچنین محدّثانی چون بخاری و ترمذی و ابن حنبل، با اختلاف عبارات، سخن نغزی را از پیامبر روایت کرده اند که گویی در مکاشفه‌ای مردم را چون پروانه هایی می بیند که به سوی آتش می روند و او مشفقانه می کوشد تا آنان را براند و از آتش دور نگهدارد: «انّی آخذ بحجزکم عن النّار و انتم تتهافتون تهافت الفراش» و به تعبیر مولانا:

راست می فرمود آن بحر کرم

بر شما من از شما مشفق ترم

مـن نشـسته بـر کـنـار آتـشـی

با فروغ و شعله ی بس ناخوشی

همچو پروانه شمـا آن سو دوان

هر دو دست من شده پروانه ران[۵]

سوم: زنجیر و قتال و آتش نشانی و پروانه رانی را آزمودیم که خبر از جنگ‌های سخت و نرم پیامبرانه با کفر و فساد می داد، اما نه چنانکه حاکمان ما بپسندند یا به کارشان آید. در هیچکدام بهشت با طعم تازیانه نبود. قصه زنجیر، طنزی لطیف و ذوق ورزانه بود و قصه پروانه و آتش، مکاشفه‌ای مشفقانه. می ماند قتال که آن هم نه بر سر ایمان که برای اسلام بود (تسلیم در مقابل قدرت نوپا و نوآیین)، و معنایش این بود که مشرکان یا در کنار مسلمانان بمانند و همچون آنان «رعیّت» حاکم مسلمین شوند و به شروط آن وفا کنند یا بگریزند و وطنی دیگر اختیار کنند وگرنه بازی با جان خود خواهند کرد. قدرت نوپا در بسط آیین خویش، مخالفان عقیدتی و هویتی را برنمی تافت و آنان را چون مانعی از پیش پا برمی داشت.

تا اینجا بر وفق مشرب جمهور سخن گفتم و منطق رفتار پیامبر را به دست دادم. اما هنوز در نیمه راهیم! بر نکات پیشین، دو نکته فربه دیگر را باید افزود:

نخست آنکه ما امروز در دوران ملّت ـ دولت (nation- state) به سر می بریم که به تقریب عمری دویست ساله دارد ، کشورها «صاحب» دارند و مردم «شهروند» حساب می شوند (نه رعیّت)، و تجاوز به خاک دیگران ممنوع و محکوم است، و شهروندان یک کشور هویتی جز هویت ملّی ندارند که جامع هویت‌های دیگرست و… اما عصر پیامبر اسلام عصر دولت ـ ملّت نبود. مفاهیم «ملّت» و «شهروند» و حقوق سیاسی، هنوز از رحم تاریخ نزاده بودند و کندن از خاک «دیگران» و افزودن به خطّه حکمرانی خویش، هیچ منع عقلی و شرعی و حقوقی و بین المللی! نداشت، بلکه عرف جهان وزمانه بود وهویت‌ها برحسب دین و قبیله تعریف می شدند. مرزهای خاکی معین وگذرنامه برای عبور از مرزها ،وجود خارجی نداشت و با قبض و بسط فتوحات سلطان مرزهای لرزان «مملکت» دچار دگرگونی می شد. جنگ میان ادیان، چون جنگ میان قبائل و ممالک، امری معهود و متعارف بود. در چنین عهد و عصری، مسلمانان به صاحبان هویت‌های دیگر ندا می دادند که یا هویت و تابعیّت خود را نو کنید (باطناً یا ظاهراً) و «به عضویت کامل امّت» ما درآیید یا چون پناهندگان و تبعه دیگر ممالک، با حقوق و تکالیفی کمتر بمانید و زندگی کنید، یا راه سفر پیش گیرید و به جایی بروید که پذیرای هویت شما باشند، یاامان نامه موقت بگیرید و یا آماده قتال باشید. اگر نیک بنگریم جز نکته واپسین (قتال) که تبیین می طلبد، شقوق دیگر فرق چندانی با رفتار دول معاصر در عصر شهروندی و حقوق بین الملل ندارند. فی المثل کسانی که ملّیت آمریکایی دارند (به صرف زاده شدن غیر اختیاری در این خاک) از حقوق کامل شهروندی برخوردارند و آنها که با شرایطی و ضوابطی از بیرون می آیند، حقوق ناقصی دارند (حق کار، حق انتخاب شدن و انتخاب کردن، حق بیمه رایگان و … ندارند) تا واجد تابعیت کامل شوند و در همه حال باید تابع قوانین کشور باشند و در غیر این صورت، یا به آمریکا راه نمی یابند یا به منزله مهاجر و مسافر غیرقانونی اخراج خواهند شد. بر همین قیاس، مسلمانان شهروندان اصلی امّت اسلامی محسوب می شوند (هویت در اینجا با دین تعریف می شود) و از حقوق کامل عضویت بهره مندند و واجدان هویت‌های دینی دیگر، همین که شهادتین بگویند و مسلمان شوند از همه حقوق عضویت برخوردار خواهند بود، وگر نه، فاقد پاره‌ای از حقوق و تکالیف خواهند ماند (اهل کتاب ذمّی، حق والی شدن و تکلیف سربازی ندارند). بی‌دین‌ها و بی‌هویت‌ها هم از این مجموعه اخراج خواهند شد (یا به اختیار یا به قتال).

تفاوت در اینجاست که امروزه و در دوران هویت‌های ملی «مهاجران وساکنان غیرقانونی» اخراج خواهند شد و از دم تیغ نخواهند گذشت ولی مشرکان که همان غیر قانونی‌ها در دوران هویت‌های دینی باشند، مطابق فقه کلاسیک اسلامی، در صورت ماندن اعدام خواهند شد.

***

فقه امروزین مسلمانان ، به دلیل نادیده گرفتن پدیده دولت ـ ملّت، سخت ناکارآمد شده است و فقیهان که از تفطّن بدان و از اجتهاد در باره آن غافل مانده اند، به احکام و فتاوای نامعقول زبان گشوده اند. بسیاری از احکام جزایی ـ سیاسی فقه کلاسیک، منوط و مشروط به وجود امّت اسلامی است که هویتی دینی و فرامرزی دارد و همین که این هویت، مخدوش و مغلوب هویت دیگری شود (چون هویت ملّی) همه آن احکام باید دگرگون شوند. آیا عجیب نیست که ایران امروز (به صفت یک هویت ملّی و نه یک هویت دینی) رهبر «ایرانی» خود را برمی گزیند، آن گاه این رهبر، ولیِّ امرِ مسلمین خوانده می شود؟ صفتی که فقط در امّت بی‌مرز، معقولیت و موضوعیت دارد(که البته غیر از مقبولیت و مشروعیت است). فقیهی چون مکارم شیرازی، فتوای جهاد علیه داعش در بیرون از مرز ایران می دهد؛ فقیه دیگری چون فاضل لنکرانی، حکم ارتداد و قتل یک شهروند آذربایجانی را صادر می کند؛ فقیه دیگری چون آیت الله خمینی، سلمان رشدیِ هندی ـ انگلیسی را به سبب سبّ نبیّ، مهدورالدّم اعلام می کند؛ پادشاه مراکش خود را امیرالمؤمنین می خواند؛ ابوبکر بغدادی مدّعی خلافت اسلامی می شود( داعش). قانون مدنی ایران، خونبهای مسلمانان و نامسلمانان را همچنان نابرابر می داند، و حتی سنّیان را شایسته حکومت بر ایران نمی شمارد و بسی امثال آن، غافل از اینکه این احکام فقط در زمینه‌ای به نام امّت قابل فهم و تطبیق اند و در دولت ـ ملّت مدرن که شهروندان نه بر اساس هویت دینی، بل بر اساس هویت ملّی ـ کشوری تعریف می شوند، این نابرابری‌ها بی‌معنا می نمایند و لذا فرو نهاده می شوند، تا نابرابری‌های دیگری ــ که منوط به ملّیت و مهاجرت و امثال آن است ــ به جای آنها بنشیند.

پیامبر اسلام، امّتی و هویتی بی‌مرز و ملّت ساخت و سپس فقهی و سیاستی متناسب با آن شکل گرفت. اما امروز که امّت و دارالاسلام، مصداقا منقرض شده اند و کشورهای اسلامی مختلف و متخالف سر برآورده اند و هریک “منافع ملّی” ویژه دارند، احکام امّت مدار هم بلاموضوع می شوند و به جای آنها احکام ملّت مدار می نشیند که از جمله آنها تساوی همه ایرانیان( یا همه مصریان ..اعم از مسلمان و نامسلمان) است در جمیع شؤون و حقوق، و نابرابری ایرانیان و غیرایرانیان است درپاره‌ای از شؤون. اینها همه به این معناست که اخراج مشرکان(غیر معاهَد وغیر مستجیر) از کشورهای اسلامی، چه به جبر چه به قتال، دیگر موضوعیت و معقولیت ندارد و از جنس احکام منسوخ امّت مدارانه است.همچنین است خوراندن طعام بهشت با طعم تازیانه .

اما نکته دوم. خاتمیّت پیامبر اسلام، نه فقط به معنای ختم وحی پیامبرانه، بل بمعنای ختم روش‌های ویژه پیامبرانه هم هست. پیامبران خصلت‌ها و مسئولیت‌های بزرگ و ویژه و لذا اختیارات بزرگ و ویژه هم دارند. بسط ید پیامبران در جان و مال مردم، فقط در خور آنها و لازمه منصب و مقام آنان است. آن که با مأموریتی الهی می آید تا سخت رویانه و قهرمانانه هنجار شکنی ونقش آفرینی کند و امّتی و هویتی نوین بسازد، لاجرم امتیازات و اختیارات فرا ـ عرفی و برتر از مدح و ذمّ قوم دارد و بکشف مصالح پوشیده تاریخی وانسانی توانا وبیناست اما همین که کار او به سامان و عمر او به پایان رسد، آن امتیازات هم که از اصل غیرموروثی بوده اند، با رحلت پیامبر فرو می میرند و نصیب جانشینانش نمی شوند.

فرض کنیم که قتال بامشرکان برای اسلام آوردن و حتی با زنجیر بردنشان به بهشت شیوه ویژه پیامبر اسلام بوده است (فرضی که به هیچ وجه مسلّم نیست و چنانکه آوردیم با نصوص قرآنی سازگاری ندارد. به علاوه در باب احادیث منسوب به نبیّ مکرّم اسلام ،چندان تردیدهای نقلی و تاریخی وجود دارد که بهتر است همیشه از این قاعده پیروی کنیم که: آن احادیث همه نامعتبرند مگر خلاف آن ثابت شود)، باز هم منطقاً نمی توان نتیجه گرفت که آن شیوه‌ها امروز هم شایسته و از دیگران هم پسندیده است. جهاد ابتدایی و نسخ قرآن ازین جمله اند که خاصّ عصر نبوّت اند وتکرار شدنی نیستند.

مؤسس وپیشوای یک مکتب را با رهبران بعدی نباید قیاس کرد. جانشینان فقط از اختیارات عامّ او بهره مندند، نه از اختیارات خاصّ او. عبارت روایت یادشده هم بر این اختیار ویژه دلالت دارد که: «به من مأموریت داده اند تا با مردم برای مسلمان شدن و شهادتین گفتن قتال کنم…».

***

حدّ خود را نشناختن و به گزاف تکیه برجای بزرگان زدن و ردای پیامبران پوشیدن و پس از ختم نبوّت دیگر بار دست طمع در نبوّت زدن و در عین نقصان مدّعی کمال شدن و رعیّت بودن و سلطانی کردن و پر نارُسته پریدن و برتر از سلطان فرس راندن و به زنجیر و زوبین، خلقان را به جنّت بردن، شرط دیانت و متابعت وعقلانیت و مدرنیت نیست.

تو رعیت باش چون سلطان نه ای

خود مران چون مرد کشتیبان نه ای[۶]

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر[۷]

مرغ پر نارسته چون پرّان شود

لقمه ی هر گربه ی درّان شود[۸]

عبدالکریم سروش

رمضان المبارک ۱۴۳۵ ـ تیرماه ۱۳۹۳

___________________________________________

[۱] . أمِرتُ أن أقاتِل الناسُ حتى يَشهَدوا (یقولوا) أن لاإله إلاالله (حدیث نبوی).

[۲] . وَ لَوْ شَاءَ رَبُّكَ لاَمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ‏ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ (یونس، ۹۹).

[۳] . قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَآتَانِي رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَنُلْزِمُكُمُوهَا وَأَنْتُمْ لَهَا كَارِهُونَ (هود، ۲۸).

[۴] . قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَإِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا يَلِتْكُم مِّنْ أَعْمَالِكُمْ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (الحجرات، ۱۴).

[۵] . مولاناجلال‌الدین محمّد مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۲۸۵۹ – ۲۸۶۱.

[۶] . همان، دفتر دوم، بیت ۳۴۶۳.

[۷] . همان، دفتر اول، بیت ۲۶۳.

[۸] . همان، دفتر اول، بیت ۵۸۶.

——————————————————–

مقالات:

بهشت با طعم تازیانه 1

باد بی نیازی خداوند است که می وزد؟

سخنرانی ها:

مقدّمه ای بر حیات فکری مرتضی مطهّری

به نام شرم 1

به نام شرم 2

غربزدگی در ترازو

قدر و عبادت

 

ارتداد،آزادی بیان،استقلال تفکر و اسلام

در دوره ای که ما در آن قدم به حیات گذاشته ایم،دوره ای است که صحبت از حقوق بشر،آزادی بیان و آزادی تفکر در آن مطرح است و این مسائل در جهان ما،از ارزش و اهمیت بالایی برخوردار هستند.در همین دوره هم یک شکاف و نزاع میان ادیان با جهان سکولار به وجود آمده است و ادیان در معرض انبوهی از اتهامات قرار می گیرند و لزوما دین یک امر مقدس و حتی محترم برای بسیاری از افراد شمرده نمی شود.در این میان اسلام و اصول و احکام آن،در برابر سیر شبهات و ابهامات و حملات فراوانی قرار می گیرد،سکولارها و اسلام ستیزان احکام قرآن و اسلام را به نقض حقوق بشر و آزادی محکوم می کنند و از طرفی دیگر و در قبال آنها، بر میزان صلابت تعصب و افراط دینی افزوده می گردد و در این نزاع،دین به ایجاد نفرت و تنفر و خشونت میان مردمان جهان محکوم می شود.

مسئلۀ ارتداد و ابهامات حاصل آمده از حکم و حد تعریف شده برای آن توسط فقها و کشورهای اسلامی، آن دسته از مسائل و احکامی است که اعتراضات زیادی را علیه اسلام برانگیخته و شبهات و پرسش های بی پاسخ بسیاری را بر جای گذاشته است.

ارتداد،در فرهنگ دینی، به معنای بازگشت از دین و انکار دین است و مرتد به کسی اطلاق می شود که به انکار و تکذیب دینی که روزی به آن اقرار و اظهار کرده،بپردازد و دین دیگری را برگزیند و یا دین را انکار کند.

فقها ارتداد را به دو شکل تفکیک و تقسیم کرده اند:مرتد فطری،مرتد ملی

مرتد فطری برای کسی تعریف می شود که ابتدا در خانواده ای مسلمان پرورش و رشد یافته و اظهار به اسلام کرده است و سپس مرتد شود،و مرتد ملی برای کسی تعریف می شود که در خانواده ای غیر مسلمان رشد و پرورش یافته و مسلمان شود اما از اسلام بازگردد و مرتد شود.

اعدام مرتد،حکمی مشترک میان بخشی از فقها و روحانیون شیعه و سنی است؛در کشورهای اسلامی،حکم ارتداد،اعدام است و این حکم در صورت اثبات ارتداد فرد مسلمان،اجرا می شود؛باید افزود در اجرای مجازات،جنسیت فرد مرتد و نوع ارتداد،تاثیر گذار است.شخص مرتد در صورتی که مرد باشد و از نوع مرتد فطری باشد،اعدام خواهد شد و اگر از نوع ملی باشد،پس از سه روز فرصت توبه، اعدام می شود؛اما اگر مرتد زن بود-چه مرتد ملی و چه مرتد فطری-حکم اعدام برای او لحاظ نمی شود و تا زمانی که توبه نکند،حبس می شود.

وقتی یک مسیحی و یا یک یهودی و یک دگر اندیش به اسلام گرایش یابد و مسلمان شود،روحانیون اسلامی،این مسئله را مایۀ افتخار اسلام می دانند اما اگر یک مسلمان و یا یک مسیحی و یک یهودی که مسلمان شده،تغییر دین دهد و از اسلام برگردد،حکم اعدام برای او مطرح است؛این مسئله برای دینی که «لا اكراه فى الدين؛در دین اجباری نیست» یکی از پیام های آن است،این پرسش و این شبهه را به وجود می آورد که چرا وقتی در پذیرش دین اجباری نیست،حکم مرتد اعدام است؟

این پرسش بیشتر از سوی سکولارها و ناقدان اسلام مطرح می شود و بیشتر این مسئله تحت عنوان تناقض در قرآن معرفی شده است.فارغ از قصد و انگیزۀ آنان،منتقدین پرسش خوبی را مطرح کردند و راست می گویند؛وقتی در پذیرش دین اجباری نیست،چرا افراد پس از اسلام آوردن،اجازه ی انکار دین را ندارند؟و اعدام شخص مرتد با آیه 256 سوره بقره،سازگاری ندارد.

ارتداد را می توان،نه به گونۀ فقهی که فقها دسته بندی کردند،به جهت اعتبار فکری،تحقیقی و علمی تقسیم و تفکیک کرد؛یعنی ارتدادی که حاصل از تفکر و تحقیق علمی است و ارتدادی که حاصل یک تمایل طبیعی و یک نگاه غیر اصولی و جاهلانه است.همان گونه که می توان دینداری و دیندار بودن،مومن و مومن بودن،مذهبی و مذهبی بودن را،تفکیک و تقسیم کرد؛یعنی،ما یک دین حاصل از تفکر را داریم و یک دین حاصل از جهل و نادانی را داریم،یک ایمان حاصل از عشق را داریم و یک ایمان حاصل از ترس و طمع را داریم،یک مذهب حاصل از آزادگی را داریم و یک مذهب حاصل از غلامی را داریم؛به کفر و ارتداد و الحاد رسیدن هم،همینطور است.باید خط و مرزی که این دو را از یکدیگر جدا و تفکیک می کند،رسم کرد.

آدمی بر اساس قدرت اختیار و تفکر زاده و آفریده شده است و حق انتخاب را نمی توان از کسی زدود و آن را نقض کرد.انتخاب میان کفر و دین،حق مسلم هر فردی است و انتخاب هر فرد،محترم است.اما گاهی این انتخاب حاصل از تفکر نیست؛یعنی،فرد فارغ از هرگونه تفکر و آگاهی،در کمال آرامش و آسودگی خاطر،راهی را انتخاب می کند و آن را طی می کند تا انتخابی کرده باشد؛چون رهرو ای که در راهی قدم گذاشته و  آن مسیر را فاقد یک چراغ و یک منبع نور در تاریکی و ظلمت مطلق،می پیماید و نمی داند به کجا می رود.اما آنچه از تفکر و تعقل و عقل آدمی برآمده است،با تحقیق و مطالعۀ انسان کسب شده است،در آگاهی برگزیده شده است، البته فرخنده، ارزشمند و گران بهاست و باید از قدر و ارزش بالایی بهره مند باشد؛ولو اینکه کفر هم باشد،بها و ارزش آن از ایمان فاقد تفکر، بالاتر و والاتر است و باید ارزش بیشتری بر آن نهاد؛چراکه در وهلۀ تحقیق و تفکر که از فرد طلب دلیل خواهند کرد،آن کس که بدون تفکر و آگاهی راهی را برگزیده،در پاسخگویی و دفاع از تفکرات خود عاجز است و آنکه با تفکر و آگاهی در مسیری و راهی قرار گرفته است،می تواند از تفکرات خود دفاع کند،آن را برای دیگری تشریح کند و حقانیت عقاید خود را به دیگری اثبات کند.ممکن است چند گروه،چند فرقه و یا چند نفر،یک سخن را بگویند و یک انتخاب را داشته باشند اما کسی را می توان در میان این گروه ها،فرقه ها و افراد برگزید که از سخن و انتخاب خود یک دفاع عقلانی داشته باشند و بدانند چه می گویند؛کسانی که قدت دفاع از سخنان و مواضع خود را ندارند،در این میدان،از صحنه رانده می شوند؛پس می توان یک باور و یک عقیدۀ عالمانه و حاصل از تفکر و اندیشه داشت و می توان یک باور و عقیده ای عامیانه و فاقد تفکر و اندیشه داشت و این تفکیک و تقسیم،چه در دینداری و چه در بی دینی و کفر و الحاد،باید صورت گیرد و البته دینداری یا کفری که حاصل از تفکر و اندیشه است،محترم و ارزشمند است.

اسلام البته به تفکر و اندیشه چهرۀ خوشی نشان داده است و با اندیشمندان و متفکران مهربان بوده است و اگر به آیات قرآن بنگریم،می بینیم که تفکر و متفکران،اندیشه و اندیشمندان،دانش و دانشمندان و خرد و خردمندان از منزلت و شأن بسیار  بالایی برخوردار هستند و قرآن در عین حال که مسلمانان را به ایمان به خدا، معاد و تقوا فرا می خواند،آنان را به تفکر و اندیشه و خرد دعوت می کند و به تفکر و تعقل در آیات قرآن و حوادث پیرامون جهان،تاکید دارد؛قرآن سراسر دعوت به اندیشه و تفکر است و همیشه در آیات قرآن خرد و جهل،دانایی و نادانی،دانش و بی دانشی،تفکر و بی فکری از هم تفکیک و مجزا شده اند و قرآن همیشه جاهلان و بی فکران را سرزنش می کند و آنان را مورد ملامت قرار می دهد.در قرآن حتی کفار مورد خطاب قرار می گیرند و آنان هم به تفکر دعوت می شوند؛اگر به آیات قرآن بنگریم شاهد این آیات هستیم.

در آیه 9 سوره زمر،که آیه معروفی هم است،به تفکیک میان کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند،پرداخته است و این تفاوت را تذکری برای خردمندان می داند:

هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ ۗ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ

آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند؟منحصرا خردمندان متذکر اين مطلبند.

در آیات دیگر قرآن که دعوت به تفکر و معرفی خردمندان آمده است:

سوره آل عمران آیه 190 و191 – إنَّ فى خَلْقِ السَّماوَاتِ وَ الأَرضِ وَ اخْتِلافِ الَّیْلِ وَ النَّهار لآیات لاُِولی الالباب اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللهَ قیاماً وَ قُعُوداً وَ على جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرونَ فى خَلْقِ السَّمَاوَات وَ الأَرْض

در آفرینش آسمان ها و زمین، و آمد و شد شب و روز، نشانه هاى روشنى براى صاحبان خرد و اندیشمندان است. خردمندان آنها هستند که در حال قیام و قعود و آن گاه که به پهلو خوابیده اند، خدا را یاد مى کنند و در اسرار خلقت آسمان ها و زمین مى اندیشند.

سوره ص آیه 29-کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْکَ مُبارَکٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ

(این قرآن بزرگ) کتابی مبارک و عظیم‌الشّأن است که به تو نازل کردیم تا امت در آیاتش تفکر کنند و صاحبان مقام عقل متذکر (حقایق آن) شوند.

در آیات سوره نحل به بیان و تشریح نشانه هایی از وجود خدا در عالم طبیعت می پردازد و خردمندان،اندیشمندان،مردم هشیار و اهل تفکر را مورد خطاب قرار می دهد. در آیات 11 و 12 و 13 سوره نحل،در پایان هر آیه به ترتیب آمده است:

إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(11) إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ(12) إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ(13)

همانا در اين کار آيت و نشانه‌اي (از رحمت و قدرت الهي) براي اهل فکرت پديدار است.(11) همانا در اين کار آيتها و نشانه‌هايي (از قدرت خدا) براي اهل خرد پديدار است.(12) همانا در اين کار هم آيت و نشانه‌اي (از الهيت) بر مردم هشيار پديدار است.(13)

در آیاتی هم ضمن این پرسش که«آیا تفکر نمی کنید؟»مردم را به تفکر و تعقل در آیات قرآن فرا می خواند:

سوره هود آیه51 -يَا قَوْمِ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا  ۖ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَنِي ۚ  أَفَلَا تَعْقِلُونَ

اي قوم، من از شما مزد رسالت نمي‌خواهم، اجر من جز بر خدا که مرا آفريده، نيست، آيا فکر و عقل را کار نمي‌بنديد؟

سوره آل عمران آیه 65 – يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْرَاهِيمَ وَمَا أُنْزِلَتِ التَّوْرَاةُ وَالْإِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ ۚ  أَفَلَا تَعْقِلُونَ

اي اهل کتاب، چرا در آيين ابراهيم با يکديگر مجادله مي‌کنيد (که هر يک او را به خود نسبت مي‌دهيد)؟! در صورتي که تورات و انجيل شما فرستاده نشد مگر بعد از ابراهيم؛ آيا تعقل نمي‌کنيد؟

همین مسئله در آیات دیگر قرآن نیز بسیار مشاهده شده است.و قرآن البته بی فکران و جاهلان را مورد نکوهش و سرزنش قرار می دهد:

سوره یونس آیه100 – وَمَا كَانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ  وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ

و هیچ یک از نفوس بشر را تا خدا رخصت ندهد ایمان نیاورد و پلیدی (کفر و جهالت) را خدا برای مردم بی‏خرد که عقل را کار نبندند مقرر می‏دارد.

در نزد قرآن بدترین جانوران کسانی هستند که تعقل نمی کنند و تفکر نمی کنند و در جهل فرو رفته اند که در آیه 22 سورۀ انفال اشاره شده است:

شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ

بدترين جانوران نزد خدا کساني هستند که (از شنيدن و گفتن حرف حق) کر و لالند که اصلا تعقل نمي‌کنند.

البته این آیات تنها بخشی از اشاراتی بود که در قرآن مردم را به تفکر و تعقل طلب می کند و خرد و جهل را از یکدیگر تفکیک می کند و جاهلان و کسانی که تعقل نمی کنند را مورد سرزنش قرار می دهد.

راجع به ارتداد هم،این مسئله مطرح است که ارتداد آگاهانه و غیر آگاهانه وجود دارد؛یعنی،ارتداد می تواند با کسب آگاهی،تفکر و خرد و تحقیق و مطالعه باشد،می تواند حاصل از جهل و یک اختیار و تمایل و رغبت طبیعی و تحت تاثیر عوامل بیرونی و دیگران باشد.ممکن است فرد فارغ از هر گونه تفکر و تحقیق و مطالعه،با یک اختیار شخصی،مرتد شود.به عنوان نمونه فرد وقتی از خانواده و جامعه ای مسلمان وارد جمع و جامعه ای سکولار شود و تحت تاثیر آن جمع سکولار،مرتد می شود و یا تحت تاثیر مذهبیون و نفرت و کینه درونی از مذهب،فرد مرتد می شود و گاه هم با هدفی لجوجانه و ستیزه جویانه مرتد می شود و موارد دیگر.ممکن است وقتی فرد مرتد می شود،آگاهانه مرتد شده و با مطالعه و تحقیق و تفکر،از دین بازگردد که محترم است.

در کل اما ارتداد یک حق است؛یک حق طبیعی و مسلم و بشری برای هر فرد که از دین بازگردد و مرتد شود و این حق زدودنی نیست و نمی توان آن را نقض کرد و از کسی سلب کرد.ما در زندگی خود،در بسیاری از مواقع،تغییر موضع و اندیشه می دهیم؛ممکن است این تغییر در مواضع و عقاید ما با تفکر و تعقل همراه باشد،ممکن است فارغ از هرگونه تفکر و تعقل باشد که در هر صورت یک حق است.اگر منصفانه بنگریم و از دریچۀ اخلاق ناظر باشیم،ارتداد را برای هر فردی در هر جامعه، یک حق می بینیم.

اعدام مرتد و مجازات مرتد در هر صورت یک حکم و یک قضاوت غیر اخلاقی و غیر انسانی و غیر بشری است.به فرض آنکه خدا و دین خدا هم به این امر دستور دهد و حکم کند،تغییری در غیر اخلاقی و غیر عقلانی بودن این مسئله ایجاد نمی شود.حکم اعدام برای ارتداد،نقض حقوق طبیعی بشر و نقض آزادی بیان و تفکر و استقلال تفکر و قلم است.به هیچ وجه نمی تواند این حکم از نظر اخلاقی و عقلانی توجیه کننده و اقناع کننده باشد.

در این جهان و در این زمانه،جهان و زمانه ای است که با ایجاد یک گفتمان و یک دیالوگ می توان حقانیت یک امر و موضوع را اثبات کرد و این زبان و قلم است که می تواند از عقاید ما،از تفکرات ما و از مواضع ما دفاع کند.باید از آنان که گروه ها و کسانی که مرتد شدند بیشتر طلب دلیل کرد و از آنان خواست تا استدلالات خود را عرضه کنند تا با بررسی ادله آنان،بتوان یک پاسخی منطقی مطرح کرد تا باشد که با نگاهی به نگرش آنان به جهان و دین و خدا،کوشید از حقانیت دین دفاع کرد و آنان که بدون تفکر و اندیشه ای مرتد شده اند،از پاسخ به پرسش های ما و در میدان دلیل و طلب استدلال،عاجز خواهند بود.

این نوع صدور احکام،تبیین و تبلیغ یک دین تحمیلی و یک دین جبری و یک دین موروثی است.در چنین دینی که پایه و اساس آن تحمیل و جبر است و یک مذهب موروثی است،نمی توان اثری از تفکر و تعقل،اندیشه و تحقیق،مطالعه و شناخت را در آن یافت؛این دین و مذهب،سراسر تعصب،تعبد و تحجر است و حاملان و مریدان آن،جز بردگی و غلامی نمی دانند و حاصل آن مذهب منجمدی است که اساس و بنای آن با تفکر سست شده و مردم را جز به غلامی و تبعیت محض و بی چون و چرا،فرا نمی خواند؛و این مذهب در تضاد و ضدیت با اسلام و ادیان ابراهیمی و الهی دیگر قرار می گیرد و یک وجه علم ستیز از دین که با آزادی هم خصومت و عداوت دارد را نمایان می کند.

آدمی از بد تولد و ابتدای آغاز زیست و زندگی خود،به نوعی مقلد خانوادۀ خویش و فضای اجتماعی و جغرافیایی که در آن قرار داشت،بود و عقاید و تفکرات او از دوران کودکی،از طریق والدین،به فرد القا می شد و کودک هم هیچ تاثیری در آن تفکرات و عقاید نداشت و آنها را به عنوان هنجار می پذیرفت؛چراکه اصولا در دوران کودکی عقل ما آنچنان رشد نکرده است و آنچنان فراگیر نشده است که در برابر آن تفکرات و آن مسائل،موضع بگیرد و یا آنها را نپذیرد و برای هر یک از آنها فلسفه و چرایی بیاورد و در انکار و نقد آن بکوشد.این تفکرات شامل دین و مذهب هم می شود و در واقع اصول دینی و مسائل مذهبی نیز از طریق والدین و جامعه به فرد القا، تحمیل و تلقین می شود و فرد هم هیچ نقشی در انتخاب آن ندارد؛تفکرات ما،عقاید ما و مطالعات ما هم در آن دوران پیرامون مذهب است و اصولا فاقد هنجارهای مذهبی نیست.در دوران بلوغ و پیش از آن هم،فرد آنچنان بینش و نگرش عمیقی ندارد که دین و خدا را تکذیب کند و یا دربارۀ آن تفکر و اندیشه کند و اختیار چندانی برای تمایل به مطالعه و تحقیق درباب دین و خدا و مذهب ندارد و درک او نیز به حدی نیست که پذیرای آن مسائل باشد.در دوره های بعدی و در سنین پختگی که فرد استقلال تفکر و اندیشه دارد، این اختیار از او سلب می شود و او از این مسئله که بتواند مواضعی در خلاف تفکرات و عقاید والدین و اندیشه های پیشین لب به سخن گشاید،منع می شود و این اختیار را ندارد و او از تحقیق راجع به تفکرات گذشتۀ خود محدود است و خطوط قرمزی دارد و نمی تواند زبان خویش را به هر نطق و بیانی ممزوج و آمیخته کند.

پس این مذهب و این دین،یک دین تحمیل شده و موروثی است که ما نقش زیادی در انتخاب آن نداشتیم؛اما می تواند نقش ما در آینده تاثیرگذار باشد.ما در چگونگی چهره صورت و بدن خود،جنسیت خود و بسیاری از مسائل،نقشی نداشتیم اما باید از آنها استفاده کنیم،می توانیم حافظ خوبی باشیم و به خوبی از آنها استفاده کنیم،می توانیم استفاده بدی از آنها داشته باشیم و نگهبان خوبی هم نباشیم.این دین که از طریق جامعه به ما القا و تحمیل شده است،می توان در آن تفکر و تعقل کرد و برای آن فلسفه و چرایی آورد و حتی در جهت انکار آن حرکت کرد،می توان با تبعیت محض و بی چون و چرا از آن،زندگی را طی کرد و حتی لذت و بشاشتی هم کسب کرد و فارغ از هر تفکر و هر جهد و سختی،آنچه از طریق پدران و مادران ما و گذشتگان ما به ارث برده ایم را بدون کم و زیاد حفظ کرد. اگر تفکر کنیم،اگر برای آنها چرا بیاوریم و برای حقیقت جویی و کسب آگاهی رنجی هم ببریم،هر آنچه از این تفکر و حقیقت جویی و آگاهی به دست آمده است،نیک و فرخنده است.اگر ارتداد و کفر هم آگاهانه و حاصل از تفکر و تعقل انسانی باشد،ارزشمند است و بهای آن از دین و ایمان تحمیلی و فاقد شناخت و مطالعه،بیشتر است؛چون فرد مرتد و بی دین می تواند دلایل و استدلالات خود را تشریح و بیان کند اما آن دینداری که بدون تفکر و اندیشه ای آنچه به او تحمیل شده را پذیرفته است،در این وهله عاجز خواهد بود و نمی تواند حقانیت عقاید خود را اثبات کند.

البته عرض بنده در این مطلب این نیست که آن آموزه های دینی ناپسند و غیر عقلانی و فاقد اخلاق است؛بلکه می تواند بسی اخلاقی و عقلانی و پسندیده باشد اما تا چه حد خود فرد که دارندۀ آنهاست،می تواند در اثبات آن بکوشد و اصلا از این مسئله تا چه حد خبر دارد و آگاهی دارد.مسئله این نیست که طرف دیگر مطالعه و آگاهی، ارتداد و کفر است،طرف دیگر آن یک دین آگاهانه و عقلانی هم هست و با مطالعه و تحقیق و تفکر در مورد آن دین می توان از یک مذهب موروثی و جاهلانه و سنتی رها شد و آمادۀ پذیرش یک مذهب که پایه و اساس آن عقلانیت و تفکر است و حاصل آن یک دین آگاهانه است،بود که البته دین آگاهانه نیک تر و بهتر از کفر آگاهانه است.دکتر علی شریعتی اشارۀ نیکویی دارد به خودآگاهی:

«خود آگاهی،آغاز دور شدن یک نسل است از سنت به آگاهی،به ایدئولوژی.الان هم که می بینیم روشنفکران ما از مذهب کنار می روند،این به معنای بی مذهب شدن نیست،به معنای کنار رفتن از مذهب سنتی است.و اتفاقا اگر همین کنار رفتن،هدایت بشود؛بهترین عامل و بهترین وسیله و تنها مرحله جبری گذر این نسل برای رسیدن به یک مذهب آگاهانه است.مغز باید از این چهارچوب های منجمد سنتی آزاد شود تا بتواند اسلام را در آن شکل متعالی خودش و به شکل ایدئولوژی آگاهانه بپذیرد،وگرنه نمی تواند بپذیرد.»( دکتر علی شریعتی-کتاب انسان و اسلام-ص209 و 210)

اما اینکه فرد تا چه حد احساس مسئولیت دارد و برای اختیار و تفکر خود ارزش قائل است و تا چه حد پذیرای حقیقت است،تا چه حد می تواند مطالعه و تحقیق کند و با عبور از موانع،خویشتن را از محدودیت ها و خطوطی که خود برای خود تعیین کرده است فارغ کند،تا چه حد می تواند چرایی بیاورد،مسائلی است که هرکدام ریشه ای دارد و وابسته به خود فرد است.

اما پذیرش بی چون و چرای تفکرات سنتی و تحمیل شده و تبعیت محض از آنها،دلایل مشرکان بود که تمام پیامبران آمدند و با آن تفکرات مقابله کردند و در کمال تاسف،عده ای به آن عقاید بازگشتند.وقتی پیامبر اسلام هم به مردم مدینه روی کرد و اسلام را برای آنان معرفی کرد و آنان را به پذیرش این دین دعوت کرد،آن مشرکان هم گفتند که ما از همان دین پدری خود تبعیت می کنیم.که در آیات قرآن هم اشاره شده است:

170 بقره – وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ

چون کفار را گويند: پيروی از شريعت و کتابی که خدا فرستاده کنيد، پاسخ دهند که ما پيرو کيش پدران خود خواهيم بود. آيا بايست آنها تابع پدران باشند گر چه آن پدران بی عقل و نادان بوده و هرگز به حق و راستی راه نيافته باشند؟

و در آیه بعدی نیز این دسته از کفار را که با این استدلال می کوشند دلیل خود را برای عدم پذیرش دین ثابت نمایند،مثل آنان را چون حیوانی مثال می زند که  آوازش کنند و او از آن آواز جز صدایی نشنود،یعنی سخن پیامبران را درک نکند و آنان را به عدم تعقل محکوم می کند.

شناخت و مطالعۀ دین-همان گونه که در آیات قرآن اشاره شد-مسئلۀ مهمی است.این سد برای اختیار آدمیان و اعدام برای ارتداد،ظلم است به آزادی،شعور و اختیار انسان،حقوق انسان و آگاهی.آیه معروفی که در قرآن هست و به این موضوع اشاره دارد:

سوره آل عمران آیه 66- هَا أَنْتُمْ هَٰؤُلَاءِ حَاجَجْتُمْ فِيمَا لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيمَا لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ ۚ  وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

گيرم در آنچه مي‌دانيد شما را مجادله روا باشد، چرا در آنچه علم نداريد جدل و گفتگو به ميان آوريد؟! و خدا (همه چيز را) مي‌داند و شما نمي‌دانيد.

مسئله ای که در این آیه اشاره می کند،شرط مجادله و گفتگو را علم راجع به آنچه درباب آن بحث می شود،معرفی می کند.آن چیز می تواند هر مسئله ای باشد؛می تواند دین باشد،سیاست باشد،علم باشد،فرهنگ و ادب باشد،هنر باشد و….

اما یک بخش مهم این بحث،تحلیل و نقدی بر یکی از ادلۀ معتقدان به اعدام مرتد است.این مسئله بیان می شود که :فرد در صورت علنی نکردن و ممانعت از آشکار کردن ارتداد خود در جامعه،حکم مرتد برای او لحاظ نمی شود و هیچ تعرض و مجازاتی بر او روا نیست؛اما اگر ارتداد خود را علنی کرد،ارتداد خود را در سطح جامعه آشکار و هویدا کرد،او بایستی اعدام و مجازات شود چراکه بیان ارتداد او در سطح جامعه،به اسلام و نظام اسلامی آسیب خواهد زد.

چندین نقد بر این مسئله رواست.علی رغم اینکه ارتداد یک حق است-یک حق طبیعی و مسلم-بیان آن و آشکار آن به صورت علنی نیز یک حق مسلم است و حتی علنی بیان کردن و آشکار آن در سطح جامعه،نیک و عقلانی است و نمی تواند آسیبی برای اسلام باشد.

هیچ دلیل توجیه کننده ای وجود ندارد که به ما بگوید بیان و آشکار علنی ارتداد،غیر اخلاقی و غیر عقلانی است و مجازات دارد.فردی که مرتد شده است،فارغ از اینکه چگونه مرتد شده است،حق اوست و می تواند آن را علنی و آشکارا بیان کند.به فرض آنکه این موضوع خطری برای اسلام باشد؛یعنی بیان آشکار و علنی ارتداد یک فرد به اسلام و جامعۀ اسلامی لطمه خواهد زد،نمی توان مجازاتی برای فردی که مرتد شده است و آن را علنی بیان کرده است،در نظر گرفت.در این جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم،آزادی یک رکن و اصل مهم برای آدمیان است.قرار نیست آزادی بیان،حقوق انسان ها با این دلایل نقض شود.خشونت در جامعۀ امروز بیشترین آسیب را به اسلام می رساند،یعنی آسان ترین و بهترین راه برای نابودی و سرنگونی اسلام،خشونت است.این مسئله نقض آزادی بیان و حقوق بشر با بیان یک دلیل سست و بی اساس است.فردی که مرتد می شود،حق بیان آن را دارد و قرار نیست ما او را از فعالیت های اجتماعی محروم کنیم.

تمام ادیان و مذاهب در جهان می توانستند با بیان این دلیل که بازگشت یک فرد از آیین و دین ما برای دین و دینداران ما خطر آفرین خواهد بود،چنین حکمی را برای هر فردی که از دین بازمی گردد ایراد کنند.مسیحیان و یهودیان و پیروان دیگر مذاهب هم می توانستند که این دلیل را بیان کنند و حکم اعدام برای ارتداد صادر کنند اما مسلمانان و روحانیون،از ورود یک مسیحی و یک یهودی به اسلام استقبال می کنند و حتی می کوشند پیروان دیگر مذاهب را به سمت اسلام جذب کنند.چه دلیلی می توان برای این مسئله بیان کرد؟در آن زمان خدا فراموش کرد چنین حکمی صادر کند؟و یا اینکه چون اسلام آخرین دین است پس این حکم صادر شده است؟

اما مسئله ای که پایه و اساس این دلیل موافقان اجرای حکم اعدام را سست می کند،بی پایه بودن این دلیل که«علنی کردن ارتداد،به نظام اسلام و جامعۀ اسلامی و اسلام آسیب خواهد زد.»ما این را می گوییم که در تضاد این دلیل،علنی کردن ارتداد در سطح جامعه،هیچ آسیبی به اسلام و نظام اسلامی نخواهد زد بلکه می تواند بر استحکام آن ببخشد.

فردی که مرتد می شود و با هدف ستیزه جویی  و کینه پروری علیه اسلام و متزلزل کردن دین آن را علنی می کند،وقتی وارد گفتمان می شود،وقتی از او طلب دلیل می شود،او نیز توانایی گفتگو را نخواهد داشت.لازم است برای ایجاد گفتگو و برسی استدلال آنان،ارتداد این افراد علنی بیان شود و از آنها طلب دلیل شود و آنان دلایل خود را بیان کنند تا عالمان دین هم در قبال آنان پاسخ هایی ارائه دهند.اگر دینداران بدانند چه می گویند،خیلی بهتر می توانند از دینشان دفاع کنند.مگر اسلام یک دین محکم و با صلابت نیست؟پس چرا با یک ارتداد قرار است آن دین سست شود؟این ترس که مبادا از جمعیت مسلمانان کم شود،یک ترس نابجاست.وقتی می خواهیم دو کشور را با یکدیگر مقایسه کنیم،به جمعیت آنان نمی نگریم بلکه به تعداد فرهیختگان و متفکران آن و اعمال آنان می نگریم.اسلام هم اگر یک میلیارد مسلمان دارد،باید به تعداد و نظر متفکران و اندیشمندان آن نگریست.

وقتی فردی به صورت علنی ارتداد خود را بیان کرد،ما باید از یک راه منطقی و صلح طلبانه،ایجاد گفتگو کنیم و از اسلام دفاع کنیم.از این فرد طلب دلیل کنیم،به استدلالات او بنگریم و ما نیز با بیان دلایلی،تفکرات و نظرات او را نقد و در انکار آن سخن بگوییم.یعنی اگر فردی بگوید من مرتد شده ام و دلایل خود را بیان کند،اسلام آسیب خواهد دید؟پس اسلام باید یک دین سست باشد که با اظهار مخالفت یک گروه و یک فرد،تجزیه شود و به زوال کشیده شود.بنده در فضای مجازی و در رسانه های اسلام ستیزان و سکولارها می بینم که مسائلی در نقد و انکار اسلام است؛مثلا،می گویند اسلام نقض حقوق بشر است،اسلام نقض حقوق زن است،اسلام خشونت است و…که تمام این مسائل پاسخی مطلوب و منطقی دارد و باید بیان شود تا پاسخ گیرد.

وقتی فردی پیرامون اسلام و قرآن تحقیق می کند،ممکن است این شبهات و این شک و تردید ها در ذهن او خلق شود،آنقدر باید بجوید تا پاسخی دریافت کند و یا اینکه این شک و تردید را زنده و مخفی نگه دارد و یا اینکه همان تفسیر غلط را از اسلام بیان کند.وقتی یک مرتد،دلایل خود را بیان کرد،یک گفتگو تشکیل می شود و بسیاری از ذهنیت های غلط اسلام ستیزان از مسلمانان پاک می شود؛اما اگر در پاسخ دلایل شمشیر را به میان بیاوریم،هم دور از مرام و کرامت انسانی است،هم نقض اختیار بشر است و هم کینه پروری علیه اسلام است.کسی که در پاسخ به دلایل شمشیر از غلاف بر می آورد،این رفتار او یک دلیل بیشتر نمی تواند داشته باشد و آن اینکه او از ناتوانی در پاسخگویی به دلایل ،حریف خود را به میدان کارزار دعوت می کند.لازم است بر دلایل دینداران قوت و استحکام بخشید و دین را با حجت و با استدلال منطقی پذیرفت و آن را تبیین کرد و نه آنکه برای دعوت خلق به دین،خرافه و تحجر و تعصب را با آن پیوند داد.کتمان سخن مخالفان و بی دینها،کتمان حقیقت است،کتمان آگاهی است؛سخن مخالفان و بی دینها،حق نیست اما برای حقانیت دین، تحلیل و نقد آن دلایل لازم است.برای آنکه حقانیت دین ثابت شود و برای بیان آنکه این دین و این باور سست و خرافی نبودن آن ثابت است،باید گفتگویی میان دینداران و بی دینها و کسانی که مرتد شده اند ایجاد شود وگرنه آن دین سست و خرافی است.

در این بخش اما،به موضوع صحت حکم اعدام تعیین شده توسط فقها،در اسلام و قرآن می پردازیم و اینکه تا چه حد این حکم از منظر اسلامی و از دید آیات قرآن، صحت دارد و حائز مبنا و اعتبار است؛در متون بالایی کوشیدم در مقام نقد و  انکار این حکم از دریچۀ اخلاقی و عقلانی به این مسئله بنگرم و در اینجا به موضع قرآن و اسلام در برابر این حکم می نگرم و به آن می پردازم.

روحانیون و فقهای موافق و مدافع این حکم،انسان را موظف و مکلف بر انجام و اجرای دستورات الهی دانسته و اجرای آن دستورات را شایسته و صالح قلمداد می کنند،وعدۀ بهشت بر انجام صحیح آن دستورات می دهند و خود را نیز مجری احکام الهی بر زمین می دانند.این مسئله که این حکم«تکلیف الهی»است و ما موظف به اطاعت از دستورات خداوند هستیم،نمی تواند این امر را توجیه کند؛چراکه دستور الهی و تکلیف خداوند،در پیرامون اخلاق است.اگر فرض بر آن بگیریم که این حکم،دستور خداوند در اسلام است،یعنی به فرض آنکه خدا هم این حکم را صادر کند،وقتی این امر خارج از عرف عقلانی و اخلاقی است و نمی توان آن را با اخلاقیات و عقلانیت پیوند داد،قابل اجرا نیست و تغییری در غیر اخلاقی بودن و غیر انسانی و غیر عقلانی بودن این حکم به وجود نمی آید.ما اگر بخواهیم حقانیت قرآن را ثابت کنیم،آن را از طریق اخلاقی ثابت می کنیم.اگر در قرآن،حکم بر قتل و غارت،ستم و ظلم،تجاوز و تعرض،اهانت و فحاشی به دیگران،تمسخر دیگر اقوام،اهانت به والدین و حکم بر زنده به گور کردن دختران و… می داد،آیا آن را به عنوان«تکلیف الهی»می پذیرفتیم؟و قرآن را به عنوان کتاب آسمانی و الهی قبول می کردیم؟وقتی چنین حکمی(اعدام مرتد)از منظر عقلانی مشروعیت و از منظر اخلاقی و انسانی مقبولیت ندارد،می توان آن را به عنوان دستور الهی پذیرفت و اجرا کرد؟

اما اگر به آیات قرآن بنگریم،در آیاتی به ارتداد و مرتدین و کسانی که از اسلام بازگشته اند،اشاره شده است و آنان را مورد سرزنش و نکوهش قرار داده است و آنان را مورد نقد قرار داده و بازگشت آنان از اسلام را بازگشت به کفر و دورۀ جاهلیت خوانده است.اما در هیچ یک از این آیات قرآن،اشاره ای به حکم و مجازات دنیوی مرتد و اعدام و یا زندان برای ارتداد،نشده است؛در تمام آیاتی که صحبت از بحث ارتداد بوده است،حکم تعیین و معین شده،مجازات و عذاب دردناک اخروی است و این افراد(مرتدین)را زیان کار معرفی کرده است.به آیاتی که راجع به ارتداد در قرآن بیان شده است،می نگریم:

سوره بقره آیه 217 –  يَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ  ۖ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ  ۖ وَصَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللَّهِ ۚ  وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ۗ وَلَا يَزَالُونَ يُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطَاعُوا ۚ  وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُولَٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ  ۖ وَأُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ  ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

(اي پيغمبر) از تو راجع به جنگ در ماه حرام سؤال کنند، بگو: گناهي است بزرگ، ولي بازداشتن خلق از راه خدا و کفر به خدا و پايمال کردن حرمت حرم خدا و بيرون کردن اهل حرم از آن (که مشرکان مرتکب شدند) نزد خدا بسيار گناه بزرگتري است و فتنه‌گري، فساد انگيزتر از قتل است. و کافران پيوسته با شما مسلمين کارزار کنند تا آنکه اگر بتوانند شما را از دين خود برگردانند، و هر کس از شما از دين خود برگردد و به حال کفر باشد تا بميرد چنين اشخاص اعمالشان در دنيا و آخرت ضايع و باطل گرديده، و آنان اهل جهنّمند و در آن هميشه (معذّب) خواهند بود.

در این آیه،متذکر می شود،افرادی که مرتد شدند و به کفر بازگشتند و اگر تا آخرین لحظۀ عمر در حال کفر بمیرند،این افراد اعمالشان در دنیا و آخرت ضایع و باطل است و خدا هیچ عفوی برای آنان در نظر نمی گیرد و آنان را اهل جهنم می خواند؛هیچ اشاره ای به حکم و مجازات دنیوی ندارد و اعمال نیک این افراد هم باطل می شود.در آیات دیگر هم که به ارتداد اشاره شده است،حد الهی برای مرتد،عذاب اخروی است و هیچ مجازات دنیوی در نظر گرفته نشده است:

سوره آل عمران آیه 149 –  يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ

اي اهل ايمان، اگر پيروی کافران کنيد شما را (از دين اسلام) باز به کفر برمی‌گردانند، آن‌گاه شما هم از زيانکاران خواهيد گشت.

سوره محمد آیه 25 – إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى ۙ الشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ

آنان که پس از بيان شدن راه هدايت بر آنها باز به دين پشت کرده و مرتد شدند شيطان کفر را در نظرشان جلوه‌گر ساخت و به آمال و آرزوهاي دراز فريبشان داد.

سوره نحل آیه 106 – مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ

هر کس بعد از آنکه به خدا ايمان آورده باز کافر شد-نه آنکه به زبان از روي اجبار کافر شود و دلش در ايمان ثابت باشد (مانند عمار ياسر) بلکه به اختيار کافر شد و با رضا و رغبت و هواي نفس، دلش آکنده به ظلمت کفر گشت-بر آنها خشم و غضب خدا و عذاب بزرگ دوزخ خواهد بود.

سوره نحل آیه 107 – ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ

اين غضب و عذاب بر آنها بدين سبب است که حيات (فاني) دنيا را بر (حيات ابدي) آخرت برگزيدند و اين که خدا هرگز کافران را هدايت نخواهد کرد.

سوره نور آیه 55 – وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَىٰ لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا ۚ  يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا ۚ  وَمَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ

خدا به کساني از شما بندگان که (به خدا) ايمان آرند و نيکوکار گردند وعده فرمود که در زمين خلافتشان دهد چنانکه امم صالح پيمبران سلف را جانشين پيشينيان آنها نمود، و دين پسنديده آنان را (که اسلام واقعي است بر همه اديان) تمکين و تسلط عطا کند و به همه آنان پس از خوف و انديشه از دشمنان ايمني کامل دهد که مرا به يگانگي، بي هيچ شائبه، شرک و ريا پرستش کنند، و بعد از آن هر که کافر شود پس آنان به حقيقت همان فاسقان تبهکارند.

سوره بقره آیه 108 – أَمْ تُرِيدُونَ أَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَىٰ مِنْ قَبْلُ ۗ وَمَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالْإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ

آيا اراده آن داريد که شما نيز از پيغمبر خود در خواست کنيد آنچه را که يهود در زمان گذشته از موسي خواستند؟ و هر که ايمان را مبدّل به کفر گرداند، بي‌شک راه راست را گم کرده است.

سوره بقره آیه 109 – وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ  ۖ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

بسياري از اهل کتاب آرزو دارند که شما را از ايمان به کفر برگردانند به سبب رشک و حسدي که در نفس خود بر ايمان شما برند بعد از آنکه حق بر آنها آشکار گرديد، پس (اگر ستمي از آنها به شما رسيد) در گذريد (و مدارا کنيد) تا هنگامي که فرمان خدا برسد، که البته خدا بر هر چيز قادر و تواناست.

سوره آل عمران آیه 86 – كَيْفَ يَهْدِي اللَّهُ قَوْمًا كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ ۚ  وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

چگونه خداوند گروهي را که بعد از ايمان به خدا و گواهي دادن به راستي رسول او و بعد از ادلّه روشن باز کافر شدند، به راه راست هدايت کند؟ و خدا هرگز گروه ستمکاران را رهبري نخواهد کرد.

سوره آل عمران آیه 87 – أُولَٰئِكَ جَزَاؤُهُمْ أَنَّ عَلَيْهِمْ لَعْنَةَ اللَّهِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ

کيفر آن گروه کافر اين است که خدا و فرشتگان و همه مردمان بر آنان لعنت کنند.

سوره آل عمران آیه 88 – خَالِدِينَ فِيهَا لَا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلَا هُمْ يُنْظَرُونَ

جاويد در جايگاه لعنت (که جهنّم است) بمانند و بر آنها عذاب خدا تخفيف نيابد و هرگز نظر رحمت به آنها نکنند.

سوره آل عمران آیه 89 – إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ

مگر آنهايي که بعد از عصيان و بدکاري توبه کنند و (هر بدي که کرده‌اند) اصلاح نمايند، که البته خدا بر آنها آمرزنده و مهربان است.

سوره آل عمران آیه 90 – إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمَانِهِمْ ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْرًا لَنْ تُقْبَلَ تَوْبَتُهُمْ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الضَّالُّونَ

همانا آنان که بعد از ايمان کافر شدند و بر کفر خود افزودند، هرگز توبه آنها پذيرفته نشود، و همانا گمراهان هم آنان خواهند بود.

سوره آل عمران آیه 91 – إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَمَاتُوا وَهُمْ كُفَّارٌ فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَبًا وَلَوِ افْتَدَىٰ بِهِ ۗ أُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ وَمَا لَهُمْ مِنْ نَاصِرِينَ

البته آنان که کافر شدند و بر کفر خويش مردند، اگر هر يک براي آزادي خويش (از عذاب خدا) برابر تمام زمين طلا به فدا آرند هرگز از ايشان پذيرفته نشود، آنها را عذاب دردناک مهيّا باشد و ياراني نخواهند داشت.

سوره آل عمران 178 – وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ ۚ  إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا ۚ  وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ

آنان که به راه کفر رفتند گمان نکنند که مهلتي که ما به آنها مي‌دهيم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلکه آنها را (براي امتحان) مهلت مي‌دهيم تا بر گناه و سرکشي خود بيفزايند، و آنان را عذابي خوارکننده است.

سوره توبه آیه 74 – يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا ۚ  وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ ۚ  فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْرًا لَهُمْ  ۖ وَإِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ ۚ  وَمَا لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ

(منافقان) قسم به خدا ياد مي‌کنند که (حرف کفر) بر زبان نياورده‌اند، و (چنين نيست) البته سخن کفر گفته و پس از اظهار اسلام کافر شدند و همت بر آنچه موفق بر آن نشدند گماشتند (يعني همت بر قتل رسول و اخراج او و هر گونه فساد در دين او گماشتند ولي موفق نشدند) آنها به جاي آنکه از آن بي‌نيازي که به فضل خدا و رسول نصيب آنها شد شکر گويند در مقام انتقام و دشمني برآمدند، اکنون هم اگر باز توبه کنند براي آنها بهتر است و اگر روي بگردانند آنها را خدا در دنيا و آخرت به عذابي دردناک معذب خواهد فرمود و ديگر در همه روي زمين يک نفر دوستدار و ياوري براي آنها نخواهد بود.

سوره نساء 137 – إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْرًا لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلَا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا

آنان که نخست ايمان آورده سپس کافر شدند، باز ايمان آورده ديگر بار کافر شدند، پس بر کفر خود افزودند، اينان را خدا نخواهد بخشيد و به راهي هدايت نخواهد فرمود.

در هیچ کدام از این آیات،به اعدام و یا مجازات مرتد در زندگی دنیوی او،اندک اشاره ای نشده است؛و البته به عذاب اخروی و مجازت مرتدین در آخرت،اشارات زیادی شده است.این نکوهش و سرزنش،نسبت به مرتدین،به سبب حیله و جهل آنهاست.آنچه در آیه 72 سورۀ آل عمران آمده است،به دشمنی برخی از اهل کتاب و حیله آنان برای تضعیف اسلام،اشاره شده است و این مسئله را باید در نظر گرفت که نه ورود آنان به اسلام و نه خروج آنان،معقولانه و عاقلانه بود.

سوره آل عمران 72 – وَقَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهَارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ

و گروهي از اهل کتاب گفتند: به دين و کتابي که براي مسلمانان نازل شده اول روز ايمان آريد و آخر روز کافر شويد، شايد (به اين حيله) آنها نيز (از اسلام) برگردند.

و در آیه ای از قرآن اشاره ای شده است به این مسئله که،ارتداد آنان زیان و آسیبی به اسلام نخواهد زد:

سوره آل عمران 177 – إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْكُفْرَ بِالْإِيمَانِ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ

آنان که خريدار کفر شدند به عوض ايمان، هرگز زياني به خدا نمي‌رسانند، و آنان را عذابي دردناک است.

سوره مائده آیه 54 – يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ  ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ  وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

اي گروهي که ايمان آورده‌ايد، هر که از شما از دين خود مُرتَد شود به زودي خدا قومي را که بسيار دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند و نسبت به مؤمنان سرافکنده و فروتن و به کافران سرافراز و مقتدرند (به نصرت اسلام) برانگيزد که در راه خدا جهاد کنند و (در راه دين) از نکوهش و ملامت احدي باک ندارند. اين است فضل خدا، به هر که خواهد عطا کند و خدا را رحمت وسيع بي‌منتهاست و (به احوال همه) دانا است.

و در بسیاری از آیات قرآن،باختیار و قدت انتخاب آدمی،محترم شمرده شده اما از هزینۀ برخی انتخابات و اختیارات نادرست و غلط در آخرت اشاره شده است:

سوره فصلت آیه 40 – إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آيَاتِنَا لَا يَخْفَوْنَ عَلَيْنَا ۗ أَفَمَنْ يُلْقَىٰ فِي النَّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِنًا يَوْمَ الْقِيَامَةِ ۚ  اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ  ۖ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ

آنان که در آيات ما سخت راه کفر و عناد پيمايند هرگز از نظر ما پنهان نيستند. آيا کسي که روز قيامت به آتش دوزخ درافتد بهتر است يا آن کس که ايمن (از عذاب) به محشر وارد شود؟ باري، امروز به اختيار خود هر چه مي‌خواهيد بکنيد که خدا به تمام اعمال شما بيناست.

سوره بقره آیه 256 – لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ  ۖ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ  فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انْفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ

در دین اجباری نیست، تحقيقا راه هدايت و ضلالت بر همه کس روشن گرديده، پس هر که از راه کفر و سرکشي ديو رهزن برگردد و به راه ايمان به خدا گرايد بي‌گمان به رشته محکم و استواري چنگ زده که هرگز نخواهد گسست، و خداوند (به هر چه خلق گويند و کنند) شنوا و داناست.

سوره انسان آیه 3 – إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا

ما به حقيقت راه (حق و باطل) را به او نموديم حال خواهد (هدايت پذيرد و) شکر (اين نعمت) گويد و خواهد (آن نعمت را) کفران کند.

سوره کهف 29 – وَقُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ  ۖ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ ۚ  إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا ۚ  وَإِنْ يَسْتَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالْمُهْلِ يَشْوِي الْوُجُوهَ ۚ  بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقًا

و بگو: دين حق همان است که از جانب پروردگار شما آمد، پس هر که مي‌خواهد ايمان آرد و هر که مي‌خواهد کافر شود، ما براي کافران ستمکار آتشي مهيا ساخته‌ايم که شعله‌هاي آن مانند خيمه‌هاي بزرگ گرد آنها احاطه کند و اگر (از شدت عطش) شربت آبي درخواست کنند آبي مانند مس گداخته سوزان به آنها دهند که رويها را بسوزاند و آن آب بسيار بد شربتي و آن دوزخ بسيار بد آسايشگاهي است.

هرچند در آیات قرآن،اشاره به عذاب اخروی شده است،اما در هیچ کدام از آیات قرآن،اشاره ای به عذاب و مجازات دنیوی چه کفار و چه مشرکان و چه مرتدین نشده است و دعوت به جهاد در قرآن،نه برای نزاع تفکرات مسلمانان با کافران و مشرکان است،بلکه برای ممانعت از حملات مشرکان به سوی مسلمانان و قتل و غارت مومنان است.

اما آنچه فقها بیان می کنند،اصرار آنان بر استناد به احادیث است.در «فقه» حدیث و روایات به عنوان بخش مهم و تاثیر  گذار در احکام اسلامی و فقهی شناخته می شود و علم رجال که در فقه وجود دارد،برای بررسی احادیث و روایات معرفی می شود؛اما آنچه  فقها هم به آن معتقدند،این است که نمی توان به تمام احادیث و روایات استناد و تمکین کرد که البته کار علم رجال،شناخت در صحت احادیث نیز هست.

اما در نفی و انکار استناد و تمکین به این احادیث و روایات،می توان دو دلیل ذکر کرد:

1-با استناد و تمکین به آیات قرآن،در میابیم که حد تعیین شده برای ارتداد،تنها عذاب و مجازات اخروی(جهنم) است و اشاره ای به حد دنیوی و مجازات دنیوی نشده است.در آیات زیادی از قرآن اشاره به ارتداد شده است و حد اخروی نیز برای آن معین گردیده است،زمانی می توان به احادیث و روایات استناد کرد که در آیات قرآن،تنها در مورد مسئلۀ ارتداد صحبت شود و سخنی از حد اخروی و دنیوی در آن نباشد،اما وقتی که در آیات قرآن به عذاب آخرت اشاره شده است،نمی توان به احادیث تمکین کرد.قرآن،کتاب واحد تمام مسلمانان است و آیات قرآن بایستی اصل قرار گیرد و تمکین ما باید بیشتر به قرآن باشد؛پایه و بنیاد اسلام و تشیع و تسنن،قرآن است.در حالی که قرآن حد دنیوی برای مرتد در نظر نگرفته است،موافقان و مدافعان حکم ارتداد بیان می کنند که به سبب زیان مرتد به اسلام،باید اعدام شود و آیات قرآن در نفی این نظریه سخن می گوید(آیه 54 مائده و 177 آل عمران که اشاره شده است،کفر و ارتداد آنها زیان و آسیبی به اسلام نخواهد زد.)و با استناد به قرآن و اخلاق،نمی توان حکم ارتداد را منصفانه و عادلانه دانست.

2-همان گونه که بیان شد،فقها معتقد به صحت و اعتبار تمام احادیث نیستند و با علم رجال،صحت و اعتبار آن احادیث را می سنجند؛اما علم رجال،یک علم بی عیب و فاقد اشتباه نیست.روایات و احادیث بسیاری از پیامبر(ص) و امامان شیعه وجود دارد که نمی توان به آنها استناد کرد؛چراکه این احادیث و روایات پس از زندگی پیامبر و امامان جمع آوری و تبیین شده است و سالها پس از وفات آنان انتشار یافته است.این احادیث و روایات در تاریخ نیز موجود است اما می توان گفت راوی آن احادیث،در بیان آن روایات،خبط و اشتباهی کرده است و یا شاید با غرض و منفعت طلبی،تغییری در آنها ایجاد کرده است.باید این را در نظر گرفت که بسیاری از روایات،قرن ها پس از زندگی پیامبر و امامان تدوین و تألیف شده است و با گذر زمان،نمی توان به طور قاطع در مورد صحت آن احادیث و روایات سخن گفت،مثال های فراوانی وجود دارد.کتاب« کنزالعمال» که در جلد یک آن اشاره به حکم اعدام برای مرتد،توسط پیامبر دارد،این کتاب با توجه به کتب روایی « جلال‌الدین سیوطی» که در سال ۸۴۹ هجری قمری متولد شد،جمع آوری شده است!با توجه به این گذر طولانی زمان،چگونه می توان بر صحت روایات آن کتاب حجت داد؟!در زمانۀ ما که علم نوین پیشرفت کرده است و ابزارات ثبت و ضبط قوت گرفته است و رسانه ها و مطبوعات فراگیر شده است،علی رغم این مسائل،در این رسانه ها و مطبوعات و ابزارات،جعل و نقل قولی کذب از جانب اشخاص مشهور در این رسانه ها مطرح می شود!دکتر عبدالعلی بازرگان،محقق و روشنفکر دینی،مسئله ای را مطرح می کند:« کتاب حدیث، از شش کتاب حدیثی معتبر اهل سنت، صحیح بخاری محقق ایرانی‌الاصل اهل بخارا متوفای سال ۲۵۶ هجری قمری است که با سفری ۱۶ ساله به شهرهای اسلامی عصر خودش از میان ۶۰۰ هزار حدیثی که جمع آوری کرده بود، فقط ۷۲۷۵ حدیث، یعنی حدود یک‌صدم آنها را با معیارهای زمان خود معتبر شناخته و بقیه را دور ریخته است، یعنی دو قرن و نیم پس از هجرت پیامبر اولین کتاب معتبر حدیثی نوشته شده است و چنین نقلیات پراکنده و ضد و نقیضی میان مردم وجود داشته است.»

اما احادیثی که در کتب شیعی از امامان شیعه،همچون امام صادق(ع) و امام علی(ع)مطرح است،نمی تواند معتبر و صحیح باشد؛چراکه این کتب نیز همان احوال را دارند و پس از قرن ها از زندگی آنان امامان،نوشته و منتشر شدند.به عنوان مثال احادیثی که در کتاب«اصول کافی»آمده است و بسیار بر روی آن تاکید دارند،کتاب«اصول کافی»توسط«شیخ کلینی رازی» اهل ری که ولادت او در سال ۲۵۸ هجری قمری صورت گرفت،گرد آوری شده است و امام صادق در سال 148 هجری قمری وفات کرد؛یعنی در فاصله ای یک قرنی از وفات امام صادق،صاحب کتاب«اصول کافی» متولد شد.در سال 183 هجری هم امام موسی کاظم،بازهم با فاصله ای زیاد،وفات کرد و در این کتاب،احادیثی مربوط به حد تعیین شده(اعدام) توسط امام صادق(ع)و امام موسی کاظم(ع) برای ارتداد آمده است که آن احادیث،از عمار ساباطی و علی بن جعفر از امام صادق و امام موسی کاظم نقل شده است.مشخص نیست که این نقل قول،تا چه حد می تواند معتبر باشد. علیرضا حسینی،مدیر گروه تحقیق و تصحیح اسناد تصحیح جدید کتاب «الکافی» در رابطه با صحت برخی از احادیث در «اصول کافی»چنین مسئله را بیان می کند:« همانگونه که می دانید بحث مهم، اعتبار یا عدم اعتبار روایات کافی است نه صحت اسانید آن؛ زیرا بر اساس مبنای متاخرین که از زمان مرحوم علامه حلی نمود پیدا کرد،نمی توان بسیاری از روایات کافی را از نظر سند صحیح دانست».

و استاد عبدالعلی بازرگان،این مسئله را نیز در رابطه با کتاب اصول کافی متذکر می شوند:« حدود یک قرن پس از اولین کتاب روائی اهل تسنن (حدود سه قرن و نیم بعد از پیامبر)، با حدود ۱۶ هزار حدیث در طول ۲۰ سال تنظیم شده است. فقیهان ومحققینی که در عصر ما در ترکیه و ایران، این دو کتاب حدیثی را برای تصفیه و پالایش مورد بازبینی و ارزیابی مجدد با معیارهای دقیق‌تر قرآنی و اصولی قرار داده‌اند، مجبور شده‌اند به حدود یکدهم آنها اکتفا کرده و بقیه را کنار بگذارند!»

در کتاب«من لایحضره الفقیه» نوشتۀ شیخ صدوق که در سال 306 قمری متولد شده است،سخنی از حضرت علی آمده است که ایشان هم بر اعدام مرتد مصر بودند و این نقل قول از ایشان ذکر شده است:« هركس از مسلمانان به فطرت به دنيا آمده وبعد مرتد شود من گردن او را مي‌زنم، وهركس بر فطرت تولد نيافته او را توبه مي‌دهم اگر توبه كرد (رها مي‌شود) واگر نپذيرفت گردن او را مي‌زنم». ( من لايحضره الفقيه، ج 3، ص 152، روايت 3552 )حضرت علی در سال 40 هجری وفات کردند،مؤلف این کتاب در سال 306 قمری متولد شد.البته نهج البلاغه هم در فاصله ای دور از زندگی حضرت علی تهیه شد اما اسناد آن محکم و قوی است.

آنچه در «مسانيد نهج البلاغه» آمده است،تصدیق بر قوت نهج البلاغه دارد،و همان گونه که می دانیم،نهج البلاغه،معتبر ترین کتاب از سخنان و خطبه ها و نامه های حضرت علی است.در خطبه ها و نامه ها و حکمت های نهج البلاغه،اشاره ای به مجازات ارتداد و حکم مرتد نشده است و در خطبه ای که حضرت علی،اشاره به مرتدین کرده است،همان زبان و گفتار و موضع قرآن در برابر مرتدین به کار رفته است،یعنی سرزنش و نکوهش آنها:

سرنوشت امت اسلامى پس از پيامبر (ص) روزگار آنان به طول انجاميد تا رسوايى آنها به نهايت رسيد، و خود را سزاوار بلاى زمانه گرداندند، و چون پايان مدت آنها نزديك شد، گروهى در فتنه ها آسودند و گروهى دست به حمله و پيكار با فسادگران زدند و با شكيبايى كه داشتند بر خدا منت ننهادند، و جان دادن در راه خدا را بزرگ نشمردند، تا آنجا كه اراده الهى به پايان دوران جاهليت موافق شد، شمشيرها در راه خدا كشيدند، و بينشهاى خود را بر شمشير نشاندند، و طاعت پروردگار خود را پذيرفتند، و فرمان پنددهنده خود را شنيدند، در پيروزى و سربلندى زيستند. تا آنكه خدا، پيامبرش را نزد خود برد، (افسوس) كه گروهى به گذشته جاهلى خود برگشتند، و با پيمودن راههاى گوناگون به گمراهى رسيدند، و به دوستان منحرف خود پيوستند و از دوستى با مومنان بريدند كه به آن امرشده بودند، و بنيان اسلامى را تغيير داده در جاى ديگر بنا نهادند، آنان كانون هر خطا و گناه، و هر فتنه جو را درگاه و (پناهگاه) شدند، كه سرانجام در سرگردانى فرو رفته، و در غفلت و مستى به روش و آيين فرعونيان درآمدند، يا از همه بريده و دل به دنيا بسته، يا پيوند خود را با دين گسستند.(خطبه 150 نهج البلاغه)

اشاره ای که در خطبه 150 نهج البلاغه شده است،اشاراتی به حوادث پس از پیامبر(ص) است و حضرت علی(ع)در خصوص مرتدین،با ابراز ناراحتی و افسوس،آنان را مورد نکوهش و سرزنش زبانی قرار می دهد و بازگشت آنان از اسلام را بازگشت به شرک و اذلال و دوران جاهلیت آنها،تشریح می کند.

اما حضرت علی(ع)در یکی از خطبه ها،اشاره ای نیکو دارد و پرده از چهره برخی ناقلان حدیث می گشاید و آنان را به چهار دسته تقسیم می کند:

1-منافقان

نخست منافقى كه اظهار مى‏كند،نقاب اسلام را به چهره زده،نه از گناه باكى داردو نه از آن دورى مى‏كند.و عمدا به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دروغ مى‏بندد.اگر مردم مى‏دانستند كه اين شخص منافق و دروغگواست از او قبول نمى‏كردند و تصديقش نمى‏نمودند(اما چون از واقعيت او آگاه نيستند)مى‏گويند:وى از صحابه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم است،پيامبر را ديده از او ديث‏شنيده و مطالب‏را از او دريافت كرده است‏به همين دليل به گفته‏اش ترتيب اثر مى‏دهند. در حالى كه خداوندشما را از وضع منافقان آنچنان كه بايد آگاه ساخته و چنانكه لازم بوده اوصاف آنان رابراى شما بر شمرده است(اين منافقان)پس از پيامبر(ص)به پيشوايان گمراه، وداعيان دوزخ با دروغ و بهتان تقرب جستند،پيشوايان گمراه نيز به اينها ولايت و رياست‏بخشيدند،و آنان را حاكم ساختند و به گردن مردم سوار نمودند،و به وسيله اينها به خوردن‏دنيا مشغول شدند،مردم هم معمولا همراه سلاطين و دنيا هستند،مگر كسى كه خداوند اورا محفوظ دارد.اين يكى از آن چهار گروه.

2- اشتباه كاران

دوم كسى است كه از رسول خدا(ص)چيزى شنيده،اما آن را درست‏حفظ نكرده،بلكه‏در آن اشتباه نموده است ولى عمدا به آنحضرت دروغ نبسته،آنچه در اختيار دارد روايت‏مى‏كند و به آن عمل مى‏نمايد و مى‏گويد:من از پيامبر آن را شنيده‏ام،اگر مسلمانان‏مى‏دانستند اشتباه كرده از او نمى‏پذيرفتند،خودش هم اگر توجه پيدا مى‏كرد كه در آن‏اشتباه واقع شده آن را رها مى‏ساخت و مورد عمل قرار نمى‏داد.

3- اهل شبهه

سوم كسى است كه شنيده پيامبر به چيزى امر فرموده،در حالى كه(اين امر موقت‏بوده و) بعدا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از آن نهى نموده و او نهى آنحضرت را نشنيده است و يا اينكه‏نهى رسول خدا(ص)را شنيده ولى از امرى كه بعدا نموده است‏بى اطلاع مانده،اين شخص در حقيقت‏«منسوخ‏»را فراگرفته اما«ناسخ‏»را نشنيده و حفظ نكرده است،وى اگر مى‏دانست آنچه شنيده نسخ شده است‏آن را رها مى‏ساخت و مسلمانان هم اگر مى‏دانستند نسخ شده آن را ترك مى‏نمودند.

4-حافظان راستگو

چهارم كسى است كه نه دروغ به خدا بسته و نه بر پيامبرش،از خوف خدا و براى تعظيم‏پيامبرش(ص)دروغ را دشمن مى‏دارد،و نيز در آنچه شنيده اشتباهى برايش پيش نيامده است‏بلكه آن را با تمام جوانبش حفظ كرده است آنچنان كه شنيده بدون كم و زياد نقل كند.وى ناسخ را حفظ نموده و به آن عمل مى‏كند،و منسوخ را فرا گرفته و از آن دورى‏مى‏گزيند.«خاص‏»و«عام‏»،«محكم‏»و«متشابه‏»را شناخته،و هر كدام را در جاى خويش قرارداده است.(نهج البلاغه-خطبه 210)

آنچه حضرت امیر،به خوبی شرح و نقل می کند،بسیار مهم و حائز اهمیت است و سه گروه اولی(منافقان،اشتباه کاران و اهل شبهه)تاثیر بسیاری در احادیث داشته اند و با وجود این گروه ها،نمی توان به تمام احادیث اعتماد و اطمینان کرد.حضرت علی(ع) در مورد این سه گروه،به اشتباه مسلمین در دریافت و تمکین آنها به این گونه احادیث اشاره می کند.احادیثی که پس از قرن ها از زندگی پیامبر نوشته شده اند،با قرآن حتی در تخاصم و تناقض قرار دارند،با دیگر احادیث هم خوانی ندارند،نمی توانند قابل اعتماد باشند و ممکن است راویان آن احادیث،مختص به این سه گروه اولی باشند؛یعنی منافق باشند و از کینه و نفرت و خصومت با اسلام و پیامبر حدیثی نقل کرده باشند،ممکن است به اشتباه شنیده و آن را حفظ کرده و نوشته باشند،ممکن است ناسخ را نشنیده و امر دیگر پیامبر را حفظ نکرده باشند

برخی هم نقل می کنند که پیامبر در فتح مکه،همه را بخشید اما دستور قتل برخی از افراد را صادر کرد که مرتد شده بودند و به اسلام فحاشی می کردند.آنچه پیامبر در فتح مکه فرمود«اَنْتُمُ الطُّلَقاءَ؛ شما همه آزادید»بود و آن عده معدودی را نیز که حکم به مجازات آنان داد،مطابق روایات،حتی اگر این مسئله هم به درستی بیان شود،دلیل آن ارتداد و فحاشی آنان نبود بلکه همکاری آنان در قتل و غارت مسلمانان همراه با مشرکان بود. عبدالله بن سعد ابي سرح،که از او نام می برند،پس از ارتداد به قریشیان پناه آورد و در نهایت پیامبر او را امان داد.

با وجود این مسائل و تناقض در احادیث و روایات با حد آیات قرآن،با وجود شبهات فراوان علیه روایات و احادیث،نمی توان به آن روایات و احادیث تمکین و استناد کرد.

اما در میان فقها و روحانیون که کثیری از آنها بر حکم اعدام مرتد اتفاق نظر دارند،در میان آنها اختلاف نظر و اختلاف رای نیز بیان می شود. آیت الله سید محمد جواد غروی،در کتاب«فقه استلالی در مسائل خلافی»در رابطه با حکم مرتد می نویسد:« این حکم در قرآن نیست و در زمان رسول خدا و پس از او که رده پدید آمدند و مرتدان بسیار گشتند کسی از آن‌ها به حکم پیامبر یا خلفاء دین به قتل نرسید. بنابراین مرتد را نمی‌توان به قتل رساند زیرا خلاف اختیار و آزادی است که خدا به بشر اختیار فرموده است و همچنین اخبار ضِعاف وارده در قتل مرتد نه موجب علم است و نه ظن و شک بلکه با تدبیر و دقت معلوم می گردد که اخبار مجعوله مَنحوله مخالف کتاب عزیز است زیرا واجب محتوم آن بود که چنین حکمی اگر حق باشد در قرآن ذکر شود و حال آن که نه در قرآن و نه در عمل پیامبر نسبت به مرتدین زمانش ذکری نیامده است».( ص 607)

اما آیت الله منتظری هم با بیان این مسئله که هر تغيير مذهبی ارتداد نيست،این مسئله را متذکر می شود:« حکم ارتداد شامل کسانی که پس از تحقيق تغيير عقيده می دهند نمی شود».و بیان می کنند:« اعدام مرتد در جايی بوده است که کسی مسلمان زاده بوده و سپس از روی جحود (انکار ستيزه جويانه) و عناد برای ضربه زدن به اسلام کافر شود».و ایشان تشریح می کند:« حکم ارتداد در مورد کسی که در مسير تحقيق از براهين عقلی استفاده می کند و احيانا به نتايج ديگری دست می يابد جاری نمی شود».

اما در این بخش-که می توان آن را جدای از ارتداد دانست-به موضوع اهانت به مقدسات و ادیان و مسئلۀ «سأب النبی» می پردازم و آن را از جهات گوناگون می شکافم و مورد تحلیل و نقد قرار می دهم.با گذر از فضای مجازی و رسانه های اسلام ستیز،می توان انواع اهانت ها و فحاشی ها را به سوی اسلام و پیامبر(ص) و قرآن جست و یافت.

البته مسلمانان و گروه های اسلام گرا،در قبال این اهانت ها و ناسزا گویی ها،رفتار اغلب خشونت آمیزی از خود بروز دادند و حکم بر قتل و اعدام فرد مجرم که علیه اسلام فحاشی و اهانت کرده است را صادر کردند.در کنار انکار دین و انکار خدا و انکار اسلام که موجبات ارتداد شمرده می شوند،اهانت و توهین به دین،پیامبر و خدا و امامان نیز یکی از موجبات ارتداد است و از مسئلۀ ارتداد که بگذریم،اهانت و سأب النبی،حکم جدایی از ارتداد دارد و برخی افراد با رجوع به احادیث،اعدام را حکم سأب النبی و اهانت به ادیان مطرح کردند.

اهانت و توهین در کل به هر عقیده و هر دین و مذهبی-فارغ از حق بودن و باطل بودن آن-غیر اخلاقی و ناپسند است؛هتاکی به ادیان و فحاشی و ناسزا به تفکرات و اندیشه ها،نمی تواند پسندیده باشد و غیر اخلاقی است،این رفتار ها بیشتر موجب کشمکش،نزاع و نفرت میان آدمیان می شود و روابط انسانی را خدشه دار می کند و موجب تزلزل آن می شود و تخطی کردن از پاسبانی کرامت انسانی است؛و این مسئله،سبب یک کارزار خشن میان گروه ها و تفکرات خواهد شد.اهانت و توهین،لحن و زبان تلخ در گفتگو و گریز از گفتمان علمی است.در جوامع مدرن امروزی،حقوق و حق افراد بر اخلاقیات برتری و تسلط یافته است و حقوق آدمیان،از محدودیت ها و هنجارهای اخلاقی گذر کرده و حق،اصل شمرده می شود.سکولارها و اسلام ستیزان که قلم به ناسزا گویی،فحاشی و هتاکی نهادند،و این گفتمان را به نقد اصولی و علمی ترجیح دادند،این رفتارها را حق مسلم خود و حقوق طبیعی خود می دانند.

اگر از این افراد این پرسش را مطرح کنیم که چرا به اسلام و مسلمانان،و عقاید آنان اندک احترامی قائل نمی شوید و به تفکرات آنان هتاکی می کنید؟در پاسخ خواهند گفت:اسلام که سراسر خشونت است،نقض حقوق بشر است،خرافه است،نقض حقوق زن است،اهانت به بشر است و… و این دین قابل احترام نیست.این افراد،نه برای غرایض و مقاصد سودجویانه و لجوجانه،بلکه این رفتار آنها از شبهات و ابهاماتی که در اسلام و قرآن وجود دارد و هر یک از این پرسش ها البته پاسخ های منطقی دارد و از رفتار و خوی خشن و تعصبانۀ برخی اسلام گرایان،حاصل شده و برآمده است.در کمال تاسف،گروه های اسلام گرا در این رفتار اسلام ستیزان هتاک و فحاش،قاصرند.گسترش سانسور،محدودیت و خشونت علیه مخالفان و سکولارها در کشورهای اسلامی،هر چند دری از درهای انتقاد را بسته نگه داشت اما دریچۀ اهانت و فحاشی را گشود.اما متاسفانه این افراد(سکولارها)تفسیری که ذهن آنها به جهت اثرات منفی برخی اسلام گرایان،پذیرفته است را همان حقیقت و واقعیت اسلام می پندارند و اگر کسی هم به شبهات و پرسش های آنها پاسخ دهد،او را ماله کش و سخنان او را مغالطه آمیز تلقی می کنند.

اما برخی سکولارها و اسلام ستیزان،شاید پاسخ دیگری را مطرح کنند و پاسخ آنان این است که خطاب قرآن به مخالفان و مشرکان،با لحن توهین آمیز شکل می گرفته و آنان را هم صف حیوانات معرفی می کرده و به مخالفان قرآن و اسلام،اهانت و فحاشی می کرده است.اما اگر فرض بر صحت این سخنان باشد،مطابق نطق آنان این امر نمی تواند توجیه و بهانۀ خوبی برای اهانت و فحاشی آنان باشد.طبق بیانات این افراد،قرآن نقض حقوق زن است،پس باید سکولارها و مخالفان اسلام هم،پاسخی متقابل به مسلمانان دهند و آنها نیز حقوق زنان را نقض کنند!

آنچه در صفحات و وبلاگ ها و سایت های اسلام ستیزان که مضمحل گشتن و نابودی اسلام آرزوی آنهاست،این مسائل که در آیات قرآن به دگر اندیشان اهانت شده است و ما هم به تبع آن به اسلام و دیگر ادیان توهین می کنیم،با یک قلم ضعیف و تهاجمی و سراسر تعصب،بیان شده است.

آیاتی که ذکر شده است،بسیار غیر معقولانه مورد نقد و تحلیل قرار گرفته است و حتی استفاده از کلمه«جاهل» و «نادان» در آیات،توهین و اهانت به دگر اندیشان اطلاق می شود.به عنوان نمونه،سوره بقره آیه 10 که اشاره شده است:

في قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا و لهم عذاب أليم بما كانوا يكذبون

در دلهایشان مرضى است و الله بر مرضشان افزود و به [سزاى‏] آنچه به دروغ مى گفتند، عذابى دردناک [در پیش‏] خواهند داشت.

از کلمه «مرض» به عنوان اهانت تلقی می شود.در آیات 8 و 9 سوره بقره،روشن می شود که خطاب قرآن به چه کسانی است:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْيَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِينَ يُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا يَشْعُرُونَ

و برخى از مردم مى‏گويند ما به خدا و روز بازپسين ايمان آورده‏ايم ولى گروندگان [راستين] نيستند با خدا و مؤمنان نيرنگ مى‏بازند ولى جز بر خويشتن نيرنگ نمى‏زنند و نمى‏فهمند.

قرآن بی فکران و جاهلان را،با لحن درشت مورد خطاب قرار می دهد و در میان آنها،تفکیک میان مومن و بی دین نیست و گروهی از دینداران را هم این گونه مورد سرزنش قرار داده است.

در مورد آیات دیگر نیز،این خطاهای فربه و عظیم در استنباط و فهم از آنها،در نظر نویسندگان وجود دارد.آیه ای که نویسنده می کوشد تمسخر دگر اندیشان را از نزد خدا مطرح کند.

بقره آیه 15 – اللّه يستهزئ بهم و يمدّهم في طغيانهم يعمهون

الله تمسخرشان مى کند و آنان را سرگردان در ستمکاری شان سوق مى دهد.

این آیه خطاب به منافقان است که این مسئله در آیه 14 سوره بقره روشن شده است:

وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ

چون با كسانى كه ايمان آورده‏اند برخورد كنند مى‏گويند ايمان آورديم و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند مى‏گويند در حقيقت ما با شماييم ما فقط [آنان را] ريشخند مى‏كنيم.

در آیاتی از  قرآن که جاهلان و نادانان را با حیوانات مثال زده است،این به معنای شدت زشتی و قباحت کار و عمل آنهاست و نه توهین به شخص آنها.به عنوان مثال،آنچه در آیه 5 سوره جمعه آمده است،خطاب به بخشی از دینداران است که به اعمال دینی خود عمل نمی کنند:

مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ

مثل كسانى كه [عمل به] تورات بر آنان بار شد [و بدان مكلف گرديدند] آنگاه آن را به كار نبستند همچون مثل خرى است كه كتابهايى را برپشت مى‏كشد [وه] چه زشت است وصف آن قومى كه آيات خدا را به دروغ گرفتند و خدا مردم ستمگر را راه نمى‏نمايد.

 

سایت «زندیق» نوشتاری را تحت عنوان « آیا باید به مقدسات مردم احترام گذاشت؟» منتشر کرد و با بیان آیاتی از قرآن،کوشید تا اهانت به عقاید دیگران را یک حق طبیعی در نظر بگیرد.در بخش های ابتدایی این مقاله،آمده است که:

«هدف من در این نوشتار نقد این ایراد و انتقاد است، من معتقدم درخواست احترام به مقدسات درخواست بیجایی است و اساساً احترام به مقدسات اسلامی کاری غیر اخلاقی و نادرست است.»

نویسندۀ این مقاله،در کمال گستاخی،احترام به مقدسات اسلامی را کار غیر اخلاقی معرفی می کند!این را نمی توان یک نقد و انتقاد خواند و این نویسندۀ گستاخ را هم نمی توان ناقد خواند.دلایل زیادی برای غیر اخلاقی بودن این مسئله وجود دارد،فارغ از اینکه یک نظریه و تئوری سیاسی،فرهنگی،مذهبی و… حق و یا باطل است،آن نظریه تا زمانی که وارد ابعاد غیر انسانی و غیر اخلاقی نشده است،قابل احترام است و سخن ما،احترام متقابل است؛یعنی مسلمانان هم موظف به رعایت احترام دگر اندیشان و مخالفان هستند و در مقابل هم سکولارها و دگر اندیشان موظف به رعایت احترام متقابل هستند.نویسنده سایت زندیق،شروطی را نیز برای مسلمانان تعیین می کند و با نگاه عاقل اندر سفیه به مسلمانان،آنان را مورد عتاب خطاب قرار می دهد:

«1-سکولار شوید، اسلام را از عرصه های عمومی زندگی خود خارج کنید و تنها برای خود نگه دارید، برای دیگران با باورهای دینیتان مزاحمت ایجاد نکنید، اذان را با صدای بلند پخش نکنید، در ماه رمضان رستورانها را نبندید، دیگران را مجبور به داشتن حجاب نکنید و خلاصه قوانین دینیتان را به اجتماع تحمیل نکنید، سعی نکنید با ظاهر و رفتار متفاوت خود را از اجتماع جدا کنید، مثل بقیه باشید

2-زن ستیزی را کنار بگذارید، به زن حقوق و حیثیت برابر بدهید، با زنان مثل حیوانات خانگی رفتار نکنید، همجنسگرایی را به رسمیت بشناسید، چند همسری را کنار بگذارید، صیغه و محلل و ختنه زنان را متوقف کنید

3-دانش، خردگرایی و تفکر انتقادی و منطق را جایگزین تعصب و ایمان و سنگ مغزی و جهاد و شهادت و خرافات و حرف و حدیث و قرآن و غیره کنید

4-نسبت به سایر فرهنگها و ادیان و آیین ها و کشورها و ملیت ها با احترام برخورد کنید، دگراندیش ستیزی، برتری جویی، و بیگانه ستیزی را کنار بگذارید برابری حیثیتی و حقوقی را برای خود و دیگران جستجو کنید، از گفتن اینکه فکر میکنید بهترین مردم جهان هستید و بهترین دین دنیا را دارید به دیگران خود داری کنید! درک کنید که دیندار بودن پدیده ای تصادفیست و به همین دلیل هر دینی مشکوک است و نباید دین را زیاد جدی گرفت و برای آدم کشت یا کشته شد

5-خشونت و توحش را کنار بگذارید، شکنجه و تنبیه های فیزیکی را متوقف کنید، دست قطع کردن، چشم در آوردن، اعدام، قصاص، سنگسار، شلاق زدن و سایر وحشی گری ها را کنار بگذارید، ترحم، صلح، دوستی و انسانیت را جایگزین حس توحش خود کنید و با مجرمان برخورد انسانی و مطابق با حقوق بشر کنید

6-تلاش خود را برای زشت بودن متوقف کنید، سعی کنید زیبا باشید، موهای زائد بدن را کوتاه کنید، مثل آدمهای هزار سال پیش لباس نپوشید قیافه بربر ها و انسانهای غار نشین را به خود نگیرید، بهداشت را رعایت کنید و سعی کنید شیک و باکلاس باشید

7-خرافات را کمتر کنید در زندگی به واقعیت های مادی ارزش بیشتری بدهید، کار کنید، تنبلی و مفت خوری را کنار بگذارید، تولید کنید

8-حساسیت خود را در مقابل اهانت کم کنید، مانند کودکان اهانت را جدی نگیرید، تنبیه اهانت کنندگان را به الله شکنجه گر بسپارید، به جایی که در آنجا به شما اهانت میشود نروید و اهانت به باورها و دینتان را متمدنانه تحمل کنید، درست مثل تمام دین داران و باورمندان دیگر!»

از این شروط می توان نتیجه گیری کرد که«یا نگرشتان را نسبت به جهان به سوی ما تغییر دهید و از عقاید اسلامی فاصله گیرید و یا آنکه،ما شما را تحقیر خواهیم کرد،به شما اهانت خواهیم کرد،به دین و مقدسات شما هتاکی و فحاشی خواهیم کرد».البته خود نویسنده این مقالۀ سرگشاده،پس از ارائۀ این شروط،به این مسئله اشاره می کند« به زبان دیگر تمام توصیه های بالا را میتوان در یک توصیه خلاصه کرد، مسلمان نباشید، سعی کنید کمتر شبیه آنچه اکنون هستید باشید و بیشتر شبیه غربی ها باشید».

هر چند برخی از این مسائل در این شروط،به درستی و نیکی یاد شده است و این همان خطاب روشنفکران دینی، مسلمانان دموکرات،سکولار و مسلمانان معتدل و میانه رو،نسبت به مسلمانان افراطی و متعصب است.کلام اسلام و کلمۀ مسلمان،در یک اندیشه و فرقه جمع بندی نمی شود.آنچه در این بیان هویدا و روشن است،تبیین و تشریح یک استبداد غیر دینی و استبداد سکولار است؛یعنی،باید چون ما تفکر و تعقل کنید و حق بیان اظهارات دینی تحت عنوان یک مسلمان در سطح جهان را ندارید و این ما هستیم که برای شما حدود و ثغور و حقوق را تعیین می کنیم و این ما هستیم که حق اظهار نظر در مورد ادیان را داریم،اگر چون ما تفکر و تعقل نکنید،در اجتماع از اسلام و دین سخن بگویید،تحقیر خواهید شد،به شما اهانت خواهد شد،به دین و خدای شما فحاشی خواهد شد و این حق مسلم ماست! همان گونه که می بینیم،در این شروط،مسلمانان تحقیر می شوند و مورد اهانت قرار می گیرند.

البته نویسنده،مسئلۀ نیکویی را هم متذکر می شود«نتیجه آنکه اهانت به مقدسات از نظر من یک حق برای همه انسانها باید به شمار برود و هیچکس نباید بخاطر بی احترامی یا اهانت به مقدسات دینی هیچ جماعتی مجرم شناخته شود. ولی حق طبیعی بودن هم برای انجام کاری دلیل موجهی نیست، برای نمونه سیگار کشیدن هم حق طبیعی همه آدمها است ولی بهتر است مردم از این حق طبیعی استفاده نکنند یا اگر میکنند کمتر استفاده کنند».هرچند که خود این فرد،به کرات در این مقاله،از سیگار مصرف می کند و مسلمانان را مورد اهانت و در جایگاه تحقیر قرار می دهد.

انتقاد هرچند تند،حق طبیعی و مسلم سکولارهاست،ارتداد حق طبیعی آدمیان است؛هرچند این حقوق توسط برخی روحانیون و مسلمانان نقض می شود،اما در رابطه با حق اهانت به ادیان و تمسخر دینداران،این امر به جهت غیر اخلاقی بودن آن و به سبب آنکه موجب خشونت و کشمکش میان گروه ها و دینداران و بی دینها می شود،نمی توان آن را حق مسلم و طبیعی آنان دانست.مسئله این است که وقتی سکولارها،مرتکب این اهانت ها و هتاکی ها می شوند،حق اعتراض و مخالفت را به مسلمانان و دینداران نمی دهند.اینکه یک مسائلی را بر مسلمانان تحمیل کنند و اسلامی بر اساس غرایض و مقاصد آنها باشد،بنا کنند(اسلامی که حق اظهار وجود در اجتماع و جامعه را ندارد و تنها مخالفان آن باید درباب آن سخن فرسایی کنند.)ناپسند و غیر اخلاقی است.

البته مسلمانان هم باید تحمل خود را در برابر اهانت ها و انتقادات،بالا ببرند و صبر و شکیبایی کنند،همان گونه که از سکولارها و اسلام ستیزان انتظار می رود،به عقاید مسلمانان احترام بگذارند و از اهانت و توهین پرهیز کنند،مسلمانان هم موظف هستند تحمل خود را در برابر انتقادات تند بالا برده و به دگر اندیشان توهین و فحاشی نکنند.

اما آنچه مدنظر سیاست قرآن و اسلام و تشیع است-هر چند بسیاری به آن مفاهیم عمل نمی کنند-تاکید بر احترام متقابل است.سخن حضرت علی در نهج البلاغه و در یکی از نامه های خود که می فرماید«آنچه را برای خود نمی پسندی،برای دیگری مپسند»سیاست قرآن است.در آیات قرآن،با تمام اهانت های مشرکان و کفار،رخصت اهانت به دین و عقاید آنها داده نشده است و مسلمانان از این حق،از منظر قرآن و اسلام،محرومند.

همان گونه که در آیات شریف قرآن اشاره بسیار نیکویی شده است:

سوره انعام آیه 107 و 108 – وَلَوْ شَاء اللّهُ مَا أَشْرَكُواْ وَمَا جَعَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًا وَمَا أَنتَ عَلَيْهِم بِوَكِيلٍ  وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ

و اگر خدا می‏خواست آن‌ها شرک نمی‏آوردند، و ما تو را نگهبان ایشان نکردیم و تو وکیل آن‌ها نیستی. و (شما مؤمنان) به آن‌چه مشرکان غیر از خدا می‏خوانند دشنام ندهید تا مبادا آن‌ها از روی ظلم و جهالت خدا را دشنام دهند. این چنین ما عمل هر قومی را در نظرشان زینت داده‏ایم، سپس بازگشت آن‌ها به سوی پروردگارشان است و خدا آنان را به کردارشان آگاه می‏گرداند.

آنچه در این آیه به نیکی یاد شده است،تبلیغ و تبیین احترام متقابل حتی میان مومنان و مشرکان است و مومنان حق اهانت به عقاید و اعتقادات دینی مشرکانی را که پیامبر را کذاب و ابتر می خواندند را ندارند و این حق نفی شده است.آنچه در این آیه اشاره شده است،اختیار و آزادی آدمیان در انتخاب میان دین و کفر است و این آزادی و اختیار از آنها سلب نشده است.

اما در صورتی که مسلمانان مورد اهانت و توهین مشرکان قرار گرفتند،قرآن آنها را به صبر و شکیبایی فراخوانده است:

سوره انعام آیه 68 و 69 – وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَمَا عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسَابِهِم مِّن شَيْءٍ وَلَكِن ذِكْرَى لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ

و چون گروهی را دیدی که برای خرده‌گیری و طعن زدن در آیات ما گفتگو می‏کنند از آنان دوری گزین تا در سخنی دیگر وارد شوند، و چنانچه شیطان البته فراموشت ساخت بعد از آن‌که متذکر (کلام خدا) شدی دیگر با گروه ستمکاران مجالست مکن. بر کسانی که پرهیزکارند عقوبت حساب بدکاران نخواهد بود، لیکن بر آن‌هاست که (بدان را پند داده و) متذکر سازند، شاید پرهیز کنند.

سوره آل عمران آیه 186 – لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَمِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُواْ أَذًى كَثِيرًا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ

محققاً شما را در مال و جان آزمایش خواهند کرد و از آن‌ها که پیش از شما کتاب آسمانی به آن‌ها داده شد و از مشرکان زخم زبان بسیار خواهید شنید، و اگر صبر پیشه کرده و پرهیزکار شوید (البته ظفر یابید) که ثبات و تقوا سبب قوت اراده در کارهاست.

همان گونه که در آیات فوق ایراد شد،قرآن مسلمانان را به صبر و شکیبایی در قبال اهانت ها،زخم زبان ها و طعن و تمسخر فرا می خواند و صبر و شکیبایی را شایسته می داند و هیچ مجازات دنیوی و قتل و اعدامی برای آنها تعیین نمی کند.حضرت علی(ع) که مرد اعتدال و تواضع بود،در یکی از خطبه های خود،ضمن ممانعت از دشنام مسلمانان به دیگران،آنها را به صبر و شکیبایی فرا می خواند:

من خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد!اما اگر كردارشان را يادآور مى‏شديد، و گمراهيها و كارهاى ناشايسته آنان را بر مى‏شمرديد به راست نزديكتر و معذورتر بود،(شما بايد به جاى دشنام) به آنها مى‏گفتيد:بار پروردگارا!خون ما و آنها را حفظ كن!،بين ما و آنها را اصلاح نما!و آنان رااز گمراهى به راه راست هدايت فرما!تا آنان كه جاهلند حق را بشناسند،و كسانى كه‏ستيزگى و دشمنى با حق مى‏كنند دست‏بردارند و باز گردند.(خطبه 206 نهج البلاغه)

حضرت علی،در میدان کارزار و جنگ نیز،سربازان را در مقابل دشنام دیگران،به صبر و شکیبایی دعوت کرد.آنچنان که در نامه 14 نهج البلاغه و صفحه 208 تاریخ بلعمی اشاره شده است:

«زنان را با آزار دادن تحريك نكنيد هر چند آبروى شما را بريزند، يا اميران شما را دشنام دهند.»

با وجود این آیات قرآن و این سخن بزرگان دین،صبر و شکیبایی در مقابل دشنام و ناسزا و امتناع از فحاشی و اهانت به دگر اندیشان،اصل قرار گرفته و حکم واقع شده است؛بر خلاف برخی روحانیون و مسلمانان افراطی که مذهبیون را به مقابلۀ خشونت آمیز با اهانت کنندگان تحریص می کنند.

 

اما در سخن آخر،این جمع بندی را باید کرد که حکم ارتداد به سه جهت پذیرفته نیست:

اول بعد غیر انسانی و غیر اخلاقی بودن این قضیه و تناقض آن با اختیار،عقل،تفکر و آزادی.

دوم آنکه حکم ارتداد(اعدام و باقی مجازات)در قرآن ایراد نشده است و به حکم اخروی و عذاب آخرت اکتفا شده است.

سوم آنکه با استناد و تمکین به احادیثی که خلاف اخلاق و قرآن است و نمی توان به آنها از جهت صحت اعتبار،تمکین کرد.

و اما با منفعت طلبی و غرایض و مقاصد سیاسی و تمایلات شخصی،با افراط و تفکرات تعصبانۀ دینی،می توان چهره و جلوه اسلام را در تقابل و تخاصم با آزادی،حقوق بشر و علم و عقل قرار داد و این گونه خدشه و ابهامی در اسلام وارد کرد.

تعصب در برابر تعصب

فيلم تازه منتشر شده به نام«معصوميت مسلمانان» توسط يك كشيش مسيحي تندرو و افراطي بر ضد پيامبر اسلام كه او را فردي هوسران و خونريز كه با هر زني هم بستر مي شود معرفي كرده است. بايد گفت اين فيلم ناشي از كينه ها و عقده هاي يك كارگردان كشيش و متعصب است.حدود دو سال پيش هم اين دسته از مسيحيان افراطي برگه هاي قرآن را به آتش كشيدند و حالا هم از حيطه ي سينما بر مقدسات مسلمانان مي تازند.گفته مي شود يكي از سازنده هاي فيلم پيدا شده كه سابقه ي زندان و كلاهبرداري دارد.لويي ترو مستند ساز بي بي سي كه خود يك بي خدا هست به سراغ اين دسته از مسيحيان افراطي رفت و مستندي از وي چندين ماه گذشته پخش شد.اين افراد از خاطرات خوبشان سوزاندن قرآن و ديگر كتاب هاست و ساختن فيلمي بر عليه يهوديان و يكي از حرف هايشان هم»مسلمونا بهتره خفه شن و دهنشون رو ببندن!».اما اين فيلم موهن و غير هنري و اهانت آميز بسياري از مسلمانان متعصب را خشمگين كرد.

يك كشيش و كارگرداني نتيجه اش يك فيلم سخيف و مبتذل و كينه پرور بر اساس تعصبات مذهبي.تعصب انسان را ويران مي كند گوش را چشم را عقل را شعور و فهم را انديشه را انسانيت و وجدان را مي ربايد.بنده هم اين فيلم را هم سازنده ي اين فيلم را هم همكارانش كه چند روزيست به سفارت خانه ها مي ريزند و تا به حال سفير آمريكا را نيز به قتل رسانده اند محكوم مي كنم!اين افراد مسلمان نما و عربده كش متعصب كه مشخص نيست از كه و از چه دفاع مي كنند. نام رسول الله را بر زبان مي آورند در حالي كه خود آسيب شديدي به ايشان وارد مي كنند.اين فيلم محمد را شخصيت خونريز معرفي كرده و اين افراد بدون ذره اي آگاهي اين مسئله را خود اثبات مي كنند.اگر پيروان محمد اين چنين وحشي و بي احساس هستند پس پيامبرشان چه بوده؟اينان كيستند و به خيابان ريختند و شهر ها را به آتش كشيدند و دم از اسلام مي زنند و از غيرت اسلامي دم مي زنند وحشيانه به سفارت ها و مغازه و ماشين ها حمله مي برند؟ سفير آمريكا گناهش چه بود؟ اين حركات وحشيانه و احمقانه چيست؟

اين حملات وحشيانه و طالباني از عقده ها و هيجانات نشات مي گيرد.سابقه نشان داده اين اعمال تنها اسلام را پليد و مسلمانان را وحشي به جهانيان معرفي كرده و منشا توهين را نيز معروف.كتاب سلمان رشدي را چه چيزي معروف و پر فروش كرد؟همان حكم احمقانه توسط آيت الله خميني بود كه باعث شد آيات شيطاني مورد توجه قرار بگيرد.شاهين نجفي را چه چيزي معروف كرد؟همان حكم ارتداد و تعيين جايزه براي سرش و كمپين داوطلبان براي كشتن شاهين نجفي!و حالا هم اين فيلم معروف شده.اين چه عقده ايست كه اين افراد از آمريكا دارند؟چون فيلم توسط يك آمريكايي ساخته شده است مقصر دولت آمريكاست؟اين دولت هيچ همكاري با اين فيلم نداشته است فراموش نكنيم روزي اوباما پيامي براي ماه رمضان فرستاد.اين توهين البته سرشار از عقده و كينه و تعصب بوده اما عامل بسياري از اين توهين ها مسلمانان متعصب و افراطي هستند باعث بسياري از اين توهين ها اين حركات است.آنچه اين كارگردان در فيلمش مي گويد يك مشت اراجيف است ما نبايد به اين اراجيف توجه كنيم اگر قرآن در دل ماست پس نبايد نگران باشيم.اين فيلم به محمدي كه خود ساخته توهين مي كند نه به محمد پيامبر اسلام.ما خود خدايي ساختيم براي خود اسلامي ساختيم براي خود پيامبري ساختيم و بر آنها سجده كرديم تا با ديگران تفاوت داشته باشيم تا خطي بين ما و ديگران باشد و از همه بالاتر باشيم تا به بهشت برويم ما عاشق خدا نبوديم عاشق بهشت بوديم!و خدايي كه شايد زماني در دلمان بود را فراموش كرديم اسلامي را كه محمد پيامبر اوست و محمدي كه خدا خداي اوست را فراموش كرديم. خداوند درون انسانهاست.آيات قرآن را فراموش نكيم:با آنانكه با شما مي جنگند بجنگيد اما متجاوز نباشيد و خدا متجاوزين را دوست ندارد-اگر دشمن تو مايل به صلح بود تو نيز مايل به صلح باش-اگر انساني يك بي گناه را بكشد مثل آن است كه جان تمام انسانها را گرفته اگر انساني به يك انسان ديگر جان دهد چون آن است كه به تمام انسانها جان بخشيده.اي كاش تعصب ما را از اسلام دور نكند و اي كاش خشم خود را فرو مي برديم . اين فحاشي ها و اهانت ها نتيجه ي دور شدن از دين اصلي و نزديك شدن به دين فرعيست.اي كاش كمي منطقي رفتار مي كرديم.تعصب در برابر تعصب.