دین باید انسانی باشد

Image and video hosting by TinyPic

دین باید انسانی باشد. همانقدر که آدمیان برای دین‌اند، دین هم برای آدمیان است. عادلانه بودن، فطری بودن، حق بودن و انسانی بودن، از جمله اوصافی است که هر دین باید واجد باشد و احکام درونی دین باید با آن اوصاف بیرونی موافق افتد تا پذیرفتنی گردد.

هیچ‌کس را نمی‌توان مجبور کرد که به نام خدا و به نام تاریخ و به نام ملت و امثال آن، به امر ضدانسانی و ضدحقیقت و ضدعدالت گردن نهد؛ پس تشخیص انسانی بودن دین مقدم بر تشخیص خدایی بودن آن است. و حق بشر است که دین‌های غیرانسانی را نپذیرد و بلکه آنها را به دلیل غیرانسانی بودن، غیرآسمانی هم بشناسد.

هر مذهبی، معرف رابطه‌ی خاصی بین انسان و خداست. همین رابطه‌ی خاص، شکل‌دهنده‌ی سمت‌گیری‌ها و رفتارهای مؤمنان با یکدیگر است. اعتقاد به خدایی رحیم نوعی رفتار را ایجاب ‌می‌کند، و پرستش خدایی غیراخلاقی رفتاری دیگر را. رد دین یهود توسط هگل، دقیقاً مبتنی بر همین نکته بود. هگل می‌اندیشید که در دین یهود رابطه‌ی بین خدا و مؤمنان، رابطه‌ی ارباب و برده است که بسیار غیرانسانی است. از نظر وی مسیحیت از این نظر وضع بهتری دارد.

دموکراسی راستین نیازمند معیارهای عالی اخلاقی است و از این رو در سنت‌های مذهبی که خدایشان رعایت این معیارها را واجب نمی‌شمرد، دموکراسی دست یافتنی نیست. این امر نشان‌دهنده‌ی اهمیت نقش نگرش‌های مذهبی در فراز و فرود دموکراسی است. داشتن پارلمان یا نهاد رأی‌‌‌‌گیری، دموکراسی را به هیچ وجه تضمین نمی‌کند. برای آن منظور، اصلاح گرایش نسبت به ارزش‌ها و حقایقی چون «خدا»، «انسان»، «علم»، «عدالت»، «قدرت»، «ثروت» و غیره، فوق‌العاده ضروری است.

دکتر عبدالکریم سروش، کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی»، بخش دوم، موسسه فرهنگی صراط، ۱۳۷۲.

بسط و قبض در نقد و بحث-دکتر عبدالکریم سروش

PicsArt_1441998438446

اینکه می‌گوییم بحث از معرفت دینی یک بحث معرفت‌شناسانه است،اینجا اهمیتش معلوم می‌شود.وقتی که از بیرون به آن نگاه می‌کنیم، معرفت دینی را آمیزه‌ای از حق‌ها و باطل‌ها،آرای متعارض،فهم های مختل متجدد متغیر می‌بینیم.هر عالم دینی البته به اندیشه و رأی خودش پایبند است و از آن دفاع می کند ولی وقتی از بیرون نگاه می‌کنیم می‌بینیم که معرفت دینی مجموع اندیشه‌های حق و باطلی است که هرکدام مدافعی و مخافی دارد.

وقتی این مطلب روشن شد،آن وقت بسیاری مسائل دیگر به دنبال آن روشن می‌شود.همینکه روشن شد که دین چیزی است،و معرفت دینی چیز دیگر،آنگاه به راحتی معلوم می‌شود که دین مقدس است اما معرفت دینی مقدس نیست، رأی این عالم و آن عالم مقدس نیست چون خود علما رأی همدیگر را تخطئه می‌کنند ولی هیچ‌کدام،دین را تخطئه نمی‌کنند.و چنین که شد مسئله جمع ثبات و تغییر و جمع مقدس و نامقدس دیگر راحت برای شما حل خواهد شد.این مطلب،توابع و توالی بسیار دارد و شجاعت در احیای فکر دینی حقیقتاً از همین سرچشمه مهم نشأت می‌گیرد و بنده بیشتر مشکلات را در همین می‌بینیم که کسانی در تفکیک این دو،آنچنان که باید توفیق نیافته‌اند،و یا باور نکرده‌اند که یک چنین تمایز و انفکاکی در اینجا وجود دارد.

از دیدگاهی معرفت‌شناسانه،توضیح دادیم که معرفت دینی،معرفتی بشری است،یعنی محصولی است ساخته دست بشر،مثل فلسفه،مثل طب مثل روان‌شناسی که همه معارفی بشری‌اند.خدا خالق طبیعت است اما طبیعت‌شناسی محصول تلاش آدمیان است.دین هم فرستاده خداست اما دین‌شناسی و فهم دین(یعنی معرفت دینی) ساخته‌ی آدمیان است،و مثل هر مصنوع بشری،از قصورها و نقصان‌های بشری اثر پذیرفته است.لذا کاستی‌ها و خطاهای آن،نه به دلیل مکر شیطان و توطئه‌ی توطئه‌گران،بلکه لازمه بشری بودن آن است.آدمیان به تعبیر حافظ «تر دامن و خواب آلوده»‌اند.نه عصمت از گناه دارند و نه عصمت از خطا،و لذا علمشان هم عصمت آمیز نیست،همچنان که زبانشان و عملشان بشری و زمینی بودن معرفت دینی،در قبال الهی و آسمانی بودن دین از نکته‌هایی است که آدمی را از افراط و تفریط‌های بسیار باز می‌دارد و هوس پیامبر شدن را از سر هوس آلودگان بیرون می‌کند.

قدم چهارم این بود که بیان کردیم معرفت‌های بشری باهم مبادله دارند و به تعبیر درست‌تر «دیالوگ» دارند یعنی با هم می‌گویند و می‌شنوند. این تعبیر «دیالوگ» تعبیر بسیار حساب شده‌ای است یعنی مجازاً و مسامحتاً آن را به کار نمی‌بریم. این رابطه از یک طرف منطقی است و از یک طرف منطقی نیست. منطقی است چون مضبوط است و چون یک نوع ارتباط معنایی بین طرفین دیالوگ هست.منطقی نیست چون قیاسی نیست.ببینید،شما وقتی با کسی گفتگو می‌کنید،بین سخنان شما و سخنان مخاطب شما ارتباط معنایی هست یا نیست؟مثلاً کسی از من می‌پرسد احوال شما چطور است؟چند جور جواب می‌توانم به او بدهم که اصلاً هیچ ربطی به آن نداشته باشد. من ممکن است بگویم حالم خوب است.ممکن است هم بگویم حالم بد است،یعنی هم خود یک قضیه هم ضدش می‌تواند جواب او باشد.می‌توانم بگویم سرم درد می کند.می‌توانم بگویم مثلا دیروز در خانه افتاده بودم.خیلی از این جور جواب‌ها می‌توانم بدهم،ولی دیگر نمی‌توانم در جواب بگویم که امروز روز جمعه است!در عین حال،آن جواب های مربوط،هیچ کدام ربط قیاسی با سوال ندارند.حال بین معارف هم نوعی ارتباط دیالوگی هست،یعنی اینها باهم گفتگو می‌کنند.یکی به خواسته‌ی دیگری جواب می‌دهد و در اثر این گفتگو ارتباطی بر قرار می‌شود که به نفع هر دو یا به ضرر هر دو تمام خواهد شد.

«دکتر عبدالکریم سروش-مقاله‌ی قبض و بسط در میزان نقد و بحث،چاپ شده در کتاب بسط و قبض تئوریک شریعت»

مبانی تئوریک لیبرالیسم از زبان دکتر سروش

PicsArt_1438347677420

لیبرالیسم،یعنی هیچ‌کس و هیچ‌چیز،هیچ‌گاه مقدس نبوده و نیست،ما را از شرّ مقدسات رها کنید.هیچ شخصیت یا هیچ عقیده‌ای را مطرح نکنید که فقط وظیفه‌ی ما تقدیس و تجلیل آن باشد و بس.ما از این پس،اهل تحلیلیم،نه اهل تجلیل.این است مفهوم دقیق لیبرالیسم.و راسیونالیسم به معنای عقل‌گرایی که همزاد لیبرالیسم است،از همین‌جا برمی‌خیزد.عقل اهل تحلیل است،نه اهل تقدیس.آن عاطفه است که اهل تقدیس است و به همین دلیل است که شما می‌بینید که به طور ناخواسته،در مکتب لیبرالیسم،عاطفه تحقیر می‌شود.شاید اگر از تک‌تک فیلسوفان لیبرال و راسیونالیست بپرسند،راضی به تحقیر عاطفه نباشند.اما ثمره‌ی منطقی لایتخلف اندیشه‌ی لیبرالیسم،که ستایش‌گر عقل و نافی تقدیس بود،این بود که عاطفه را هم تحقیر کند.به همین سبب،بعدها در مکتب روشنگری،رمانتیسم یا ضد‌روشنگری ظهور کرد که حق عاطفه را طلب می‌کرد.ویلیام وردزورث می‌گفت:«کافی است این همه علم،این همه فن.آن کتاب‌های عقیم را ببندید.در عوض دلی پاک بیاورید که بفهمد و ببیند.»سهم عقل را دادید،سهم دل را هم بپردازید.نهضت فاشیسم،به یک معنا،غلبه‌ی اندیشه رمانتیسم در مغرب زمین بود که عاطفه را به حد اعلی رساند و عقل را به حد صفر.تکیه‌ای که در مکتب فاشیسم بر جوان‌ها می‌شد،چیزی نیست جز بهره جستن از عاطفه‌ی ناپرورده‌ و ناپخته‌ی آنان و تعطیل عقل،به بهانه‌ی گشودن باب عاطفه.

باری؛لیبرالیسم از آنجا آغاز می‌شود که آدمی‌ می‌کوشد خودش را از شرّ مقدسات آزاد کند.اما فقط ولایت کلیسا نبود که مقدس بود.ولایت شاهان(سلطنت)نیز مقدس بود.ولایت متفکران پیشین نیز مقدس بود.همه‌ی‌ شما این جمله را که در قرون وسطی زیاد تکرار می‌شد،شنیده‌اید که:Magister Dixit،استاد چنین فرموده است(یعنی ارسطو و افلاطون).کافی بود قولی از متفکران پیشین در میان بیاید تا دهان‌ها را ببندد  و همه را تسلیم دعوت کند.شوریدن در برابر هرگونه ولایت،چه ولایت دینی چه ولایت سلطنتی چه ولایت فکری،از ارکان لیبرالیسم است.لذا،وقتی گفته می‌شود لیبرالیسم نقش سلطنت و حکومت و دولت را به شکل محدود می‌خواهد،به همین نکته بازمی‌گردد.او هیچ آقابالاسری را نمی‌پسندد؛هرکه می‌خواهد باشد،خواه خدا،خواه سایه‌ی خدا،خواه در عرصه‌ی فکر و نظر و مذهب،خواه در عرصه‌ی حقوق و امتیازات مادی و معنوی.به این ترتیب،لیبرالیسم نفی قدرت‌های مقدسی بود که جامعه آن روز اروپا را نظراً و عملاً،به طور کامل در تسخیر خود داشت.

به زبان نرم‌تر و ساده‌تر،با طرح لیبرالیسم جایزالخطا بودن آدمی مورد توجه و تقدیس و تأکید جدی قرار گرفت و این اصل به جای همه‌ی اصول مقدس پیشین نشست که آدمی،هم در عرصه‌ی سیاست و هم در عرصه‌ی معرفت و هم در عرصه‌ی دیانت،جایزالخطاست.حق در آستین هیچ‌کس نیست و لذا،هیچ‌کس نمی‌تواند معصومانه سخن بگوید و یا معصومانه حکومت کند.همه بر سر یک سفره نشسته‌ایم و همه ساکن یک کوییم.هیچ‌کس از پیشِ خود یا از پیشِ خدا،واجد امتیازی نسبت به کس دیگر نیست.

از این جنبه‌ی معرفت‌شناسی که بگذریم،به جنبه‌ی انسان‌شناسی لیبرالیسم می‌رسیم.سخن اصلی انسان‌شناسی لیبرالیستی این است که عقیده‌ی آدمی در انسانیت او،دخالتی ندارد و به عبارت دیگر،عقیده برتر از انسانیت نیست.این را با مکاتب دینی یا مارکسیستی مقایسه کنید که معتقدند یکی از مقومات انسان،عقیده‌ی اوست و شهادت در راه عقیده را فضیلت می‌شمارند.اما در لیبرالیسم،همچنان که انسان مقدس نداریم،انسان نامقدس هم نداریم.سخن لیبرالیسم این است که دایره‌ی انسانیتِ انسان،بسیار وسیع است.هیچ‌کس به دلیل داشتن عقیده‌ی خاصی،از انسانیت نمی‌افتد و مستحق قتل و سلب حقوق نمی‌شود،مگر اینکه خود آدمیان،به بیرون راندن او از جهان(اعدام)فتوا دهند؛آن هم نه به دلیل عقیده‌اش،بلکه به دلیل کرده‌اش،و پیداست که این رای با رای کلیسا منافات صریح داشت که کسان بسیار را با طرد و لعن،محکوم به قتل و مرگ می‌کرد.

آدم ندانستن کفار،فقط از آن مسیحیان نیست،به مولانای رومی بنگرید که فی‌المثل می‌گوید:

خر نشاید کشت از بهر  صلاح

لاجرم کفار را شد خون مباح

چون‌شودوحشی‌شودخونش‌مباح

همچو وحشی‌پیش نشّاب و رماح

جفت و فرزندانشان جمله سبیل

زان ‌که وحشی‌اند از عقل  جلیل

باز عقلی کو رمد از عقل عقل

کرد از عقلی به حیوانات نقل

(مثنوی،۱ :۵/۳۳به بعد)

لکن فکر لیبرال‌ها دقیقا این بود که اگر کسی از دین بیرون رفت،از انسانیت بیرون نمی‌رود.مرز دیانت و انسانیت یکی نیست و دایره‌ی انسانیت،بسی وسیع‌تر از اینهاست و از همین‌جا بود که نوعی تسامح دینی یا نرم‌خویی در لیبرالیسم متولد شد.در جامعه‌ی امروز ما،وقتی لفظ لیبرالیسم به کار می‌رود،بیش از هر مفهوم دیگری،همین مفهوم تسامح تداعی می‌شود.این تسامح،هم ریشه‌ی انسان‌شناختی و هم ریشه‌ی معرفت‌شناختی دارد.همچنین،تساوی حقوق انسان‌ها در لیبرالیسم و آزادی انتخاب همسر،عقیده،وطن و شغل،معارضه‌ی آشکار دارد با عدم‌تساوی حقوق میان پیروان یک دین با پیروان دین دیگر،در تفکر دینی رایج.مرحوم شیخ فضل‌الله نوری،در یکی از نوشته‌های خود می‌نویسد که در دوران تدوین قانون اساسی مشروطه،وقتی در تساوی حقوق مسلم و کافر بحث می‌کردیم،یکی از روشنفکران مشروطه‌خواه به من می‌گفت که این تساوی حقوق آنقدر مهم است که اگر شما تمام اصول دیگر قانون اساسی را باقی بگذارید،ولی این یکی را حذف کنید،دیگر ما را مشروطه نخواهند شناخت.شیخ فضل‌الله این را از سر تقبیح و انکار می‌گوید و مرادش این است که قانون‌اساسی نویسان مشروطه،تعهد اسلامی ندارند.همین طور است.این فکر،فرزند مکتب لیبرالیسم است.مساوی دیدن انسان‌‌ها باعث می‌شود که همگان حقوق مساوی پیدا کنند و لذا،در عرصه‌ی سیاست و در عرصه‌ی اجتماع هم مساوات پدید خواهد آمد.آزادی سیاسی که پیش‌تر از آن سخن گفتیم،همینجا معنی عمیق خود را آشکار می‌کند.آزادی سیاسی،دقیقا به این معناست که کسی از پیشِ خود،یا از پیشِ خدا،حق حکومت ندارد.این حق را آدمیان دیگر باید به او ببخشند.معنای ساده‌ی آزادی سیاسی،البته این است که مردم،حکومت دلخواه خود را با ریختن آرا در صندوق انتخاب کنند.ولی این امر،پشتوانه‌ی فلسفی عمیق دارد که رای دادن و حکومت انتخاب کردن و پارلمان‌داشتن،همه از فرزندان اوست و آن،داشتن حقوق طبیعی در برابر حقوق الهی است.

«دکتر عبدالکریم سروش-مبانی تئوریک لیبرالیسم،سخنرانی ایراد شده در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران سال ‌۱۳۷۰ ،چاپ شده در کتاب رازدانی و روشنفکری و دینداری.»

عید فطر مبارک

سخت است دل‌کندن از ماهی که به آن عادت کرده‌ای.ماهی که هم رنگ و بوی الهی و معنوی دارد و هم فرصتی‌ست مغتنم تا آدمی  خویشتن را جلا دهد و ابرهایی که روان پالوده‌ی وی را آلوده کرده کنار زند تا خورشید تابان بر نفس و جانش بتابد آنچنان که حجاب از چهره کناره رود و گوهر نابش نمایان گردد و خدایی بلکه خدا شود.

روح را تربیت و تقویت کردن،از خدا توبه و عذر خواستن،درون را ترمیم و اصلاح نمودن و خود را خدایی ساختن از میوه‌های شیرین این ماه مبارک است که تشنگی و گرسنگی کشیدن،جز قشری نیست و این قشر بدون مغز،چندان دلپذیر و مطبوع نیست.

ماه رمضان امسال هم سرشار بود از مهر و برکت،برای تمام ایرانیان.ان‌شاءالله همگان،از فضیلت‌های این ماه عزیز بهره برده باشند و طعم شیرین میوه‌اش را با تمام وجود در عید فطر،بچشند.در نهایت خداوند تمام آدمیان را،که بر صورت او خلق شده‌اند،از سلطه جباران و ظالمان رهایی بخشد آنچنان که محمد(ص) از خدا خواست.

عید فطر مبارک

حدیث بندگی و دل‌بردگی سروش

PicsArt_1436471259077

در اصل،این شب‌ها بهار توبه است و از هر وقت دیگری مطلوب‌تر است که انسان‌ها به آمرزش خواستن رو بیاورند.اگر کسی در این شبها موفق به توبه‌ی واقعی شود،شب او شب قدر است.یعنی دلش و حالش و جانش عوض شده‌است و همچنان که گفته‌اند،تقدیر سال و بلکه همه‌ی عمر آینده‌اش را رقم زده‌است.اصلی‌ترین بهره‌ای که می‌توان برد،بهترین و شریف‌ترین میوه‌ای که از شاخسار رحمت خداوندی در این شب‌ها می‌توان چید،توفیق در توبه است که عبارت است از به خود آمدن و در پیش خود و خداوند،شخصیت خود را عریان نهادن و دفتر گذشته‌ی خود را ورق زدن،و در برابر خود عصیان کردن،و از افراط‌ها و تفریط‌ها ندامت حاصل کردن،به کژی‌ها و نقص‌های خود اعتراف کردن و از خداوند مغفرت خواستن و پشیمانی و تلخی ندامت را با ژرفای جان احساس کردن،و عزم اکید بر ترک گناهان و تغییر مسیر در باقی‌مانده‌ی عمر ورزیدن است.

تکیه کردن بر خداوند در مقام توبه،از ویژگی‌های اندیشه‌ی دینی است.این فضیلت بیرون از دین یافت نمی‌شود.انسان اگر می‌توانست با خویشتن خویش هم‌آوردی کند و به تنهایی قدم بر سر نفس خود گذارد و گذشته‌ی خود را بشوید و جامه‌ی چرکین پیشین خود را درآورد و جامه‌ی پاک و پیراسته‌ی تازه بر تن کند،در مقام توبه این همه عذر نمی‌تراشید و این‌قدر از آن دور نمی‌ماند و این‌قدر اسیر غفلت نمی‌شد.این کار به تنهایی شدنی نیست.نفس ما،یعنی همان که به ما جفا کرده است،بی‌جهت برنمی‌گردد و وفا نمی‌کند.کس دیگری را باید در میان آورد.از جای دیگر باید مدد جست.قرآن به ما آموخته است که خداوند توّاب است.او نیز به سوی توبه‌گران گرایش دارد و توبه‌ی آنها را می‌پذیرد.توّاب بودن خداوند یعنی این که در واقع،توبه از او شروع می‌شود و حداقل هنگامی که از این سو کسی بر توبه عزم می‌کند،خداوند نیز از آن‌سو دستش را می‌گیرد.

در این کشاکش دوسویه است که شخص از غربت و تنهایی،از ضعف و زبونی، بیرون می‌آید و نیرویی تازه می‌یابد.بر پیشینه‌ی خود که بر او چیره بود،غالب می‌شود و از پوستهی پیشین خود می‌شکفد و بیرون می‌رود.اما توبه کردن در پیشگاه خداوند،تنها مددخواهی از وی نیست.اقرار کردن به گناه نیز می‌باشد.پس در توبه،در وهله‌ی نخست،مفهوم گناه نهفته است.اگر کسی یا کسانی به امری به نام گناه معتقد نباشند،توبه هم برای آن‌ها معنای روشنی نخواهد داشت.این تفکر را ادیان آموزش داده‌اند.

دکتر عبدالکریم سروش-حدیث بندگی و دل‌بردگی،سخنرانی ایراد شده در ۲۱  رمضان سال ۱۳۷۱ در مسجد عیسی وزیر.

خشونت و دیانت-دکتر عبدالکریم سروش

 

065

 

به قول شاملو:روزگار غریبی است نازنین!ما در دوران عجیبی زندگی می کنیم.دینداران و ادیان متهم به خشونت ورزی هستند،دورانی که از در و دیوار آن،از علم و صنعت و تکنولوژی آن،از سرمایه داری آن،خشونت می بارد،متدینان و دینداران باید متهم شوند و همه جا در مقام دفاع برآیند و برای دیگران توضیح بدهند که این همه خشونتی که جهان ما را پر کرده است، علی العموم و علی الاغلب ریشه و منبع دیگری دارد و اگر دینداران هم در این امر دخالتی دارند-که دارند-اقلی از آن را تشکیل می دهند و اگر به فکر درمان خشونت ورزی هستیم،البته باید چاره اندیشی های بنیانی و عمیق و رادیکال تری بکنیم.

ما تردیدی نداریم که در تمام تاریخ ادیان،دوران پیروزی ادیان و غلبۀ آنها و دورانی که حکومت ها و قدرت ها به دست آنها بود،کم خشونت نشده است؛به نام خداوند،به نام دین،از طریق طبقه بندی مردم به خودی و غیر خودی،کافر و مؤمن،مرتد،منافق و بدعت گذار و امثال اینها.ما شکاف هایی را در جامعه و تاریخ دیده ایم یا افکنده ایم که این شکاف ها ناگزیر به نزاع ها و برخوردهای خونین منتهی شده است.البته لازمۀ مکتب ها،چه مکتب های بشری،چه مکتب های الهی،این است که در میان مردم تفاوت،اختلاف و شکاف می اندازند.رشد مکاتب همواره این چنین بوده است و غیر قابل اجتناب است.

حقیقت این است که اولا آدمی،استعدادی دارد برای سلطه گری،برای به استخدام درآوردن دیگران،برای زور گفتن،برای قلدری،برای توسعۀ دایره تصرفات و فتوحات،و از طرف دیگر هم اندیشه جزو مقومات وجود آدمی است و شخص نمی تواند با یک ذهن تهی زندگی کند؛لاجرم وابستگی های ذهنی و فکری حاصل می کند،به این مکتب یا آن مکتب و از این طریق احراز هویت و ابراز هویت می کند و ناچار جنگ هم در می گیرد.سراسر تاریخ به قول یکی از مورخان،آتش بس هایی است که در میان جنگ ها پدید آمده است؛یعنی،حقیقت این است که بیش از اینکه ما،آرامش و آسایش داشته باشیم،جنگ داشتیم.این جنگ ها را هم آدمیان کرده اند.به اسم های مختلف،به بهانه های مختلف؛گاهی به بهانۀ دین،گاهی به بهانۀ مکتب های غیر دینی،گاهی به بهانۀ تصرف زمین های دیگران،گاهی بر سر مال،گاهی بر سر جنس و به بهانه های مختلف بسیار.

البته ما در دوران ویژه ای از تاریخ زندگی می کنیم که خشونت نهادینه تر از آن است که در دوران های پیش از این بوده است.ولی امروز به دلیل اینکه رسانه ها وجود دارند،به دلیل اینکه از کاه کوهی می سازند،به دلیل اینکه عموم رسانه ها به دست افراد لائیک و سکولار است،به دلیل اینکه دینداران را دوست ندارند و نیز به دلیل اینکه دیندارانی پدید آمده اند که طالب هویت ناب دینی هستند و به این سبب خشونت می ورزند،همۀ اینها باعث شده است که نگاه ما،معطوف به یک زمینۀ خاصی بشود که متعلق به دینداران است و بعد کسانی برخیزند و ناجوانمردانه فریاد بکشند که همۀ خشونت ها،همۀ شرارت ها،از آن دینداران است و اگر دینداران را از صفحۀ زمین حذف کنیم؛جهان گلستان خواهد شد و ما در سرزمینی مثل بهشت زندگی خواهیم کرد.

اما غافل اند از اینکه این دنیا،این اروپا،در همین قرن بیستم که دو جنگ بزرگ را از سر گذراند،چنانکه برای شما گفته ام جنگ هایی بود که روی تمام جنگ های تاریخ را سفید کرد و بیش از همۀ کشتگان و مجروحان کل تاریخ کشته و مجروح و ویرانی و سوختگی به جا نهاد،جنگ های دینی نبود؛بلکه جنگ های لائیک و سکولار بود میان کسانی که بر سر قدرت،بر سر ثروت،بر سر زمین و بر سر سرمایه با یکدیگر می جنگیدند و آن همه ویرانی به بار آوردند.

من به یاد دارم که در همین مجلس،چند ماه پیش درباب داعش و داعشی ها سخن گفتم.عمدۀ سخن من در این باب بود کسانی که مثل داعشی ها فکر می کنند،در میان ما ایرانی ها هم کم نیستند،در میان مسلمانان کم نیستند،اینها خواستار اسلام ناب اند و معتقدند که چیزی به نام شریعت یا حقیقت دینی ناب،پیدا می شود که متاسفانه امروز آلوده شده است،ما با رفع این آلودگی ها باید برگردیم به همان اسلام نابی که پیامبر اسلام برای ما آورده بود؛اشاره کردم که مرحوم آیت الله خمینی هم چنین فکری داشت و بارها و بارها شعار اسلام ناب محمدی  می داد.و من موافق تئوری هایی که خودم دارم،برای دوستان بیان کردم که « این‌چنین شیری خدا هم نافرید» اسلام ناب هیچ وقت وجود نداشته است،امروز هم وجود ندارد و به دنبال آن رفتن،حقیقتا سعی ضایع و رنج باطلی است.

اسلام و هر دینی،از وقتی که متولد می شود،مثل بارانی است که بر زمین می بارد.و این یکی از بهترین تمثیل هایی است که خداوند در قرآن آورده است که باران تا در ابر است و در آسمان،پاکیزه است و نیالوده است اما همین که به زمین می رسد با خاک و خاشاک آمیخته می شود.و لذا از وقتی که پیامبر اسلام،دانۀ این دین را کاشت،این دین تغذیه کرد از فضای خود،از خاک تاریخ و از جوامع و از آب و هوای دوران های مختلف. و تبدیل به یک درخت تنومندی شد که نام او اسلام امروزین است.هوس بازگشت به آن دانۀ نخستین،که در خاک اولیۀ تاریخ کاشته شد،یک هوس عبث و باطل و ناشدنی و ناممکن و نا مطلوب است.همیشه شما اگر یک عزم محال بکنید،خشونت می آفریند؛کاری که می توان کرد را می توان کرد راه آن را هم باید پیدا کرد و می توان پیدا کرد،اما اگر شما عزم محال بکنید،طالب چیزی باشید که نارسیدنی است،آن امر نارسیدنی روش ندارد،متد ندارد،ابزار ندارد،راه ندارد.ناچار شما در نهایت امر باید متوسل به خشونت بشوید.یکی از نمونه هایی که می توان در این باب ذکر کرد،همین است.سلفی ها که البته عموم آنها انسان های بی آزاری هستند و نمی خواهند از طریق زور اسلام ناب را محقق کنند،اما به گمان من همچنان در پی یک مطلوب دست نیافتنی هستند و رنجی که می برند ضایع خواهد بود.

انسان اگر دین را معرفتا و تاریخا نشناسد،یعنی نداند که در چه سرزمین معرفتی و تاریخی متولد می شود و در اثر رشدی که می کند،به چه سرنوشتی و سرگذشتی مبتلا می شود،هرگز نخواهد دانست که با این دیانت چه باید بکند و چه مواجهه ای باید داشته باشید.به همین سبب یا به این سو می رود،به آن سو می رود،به یمین و به یثار و انرژی خود را تلف می کند و یا دست به کار ناممکن می زند.مارکس سخن خوبی می گفت که همیشه در گوش من هست:« علم یعنی عزم بر امور ممکن،هنر یافتن مسائل حل کردنی و آنگاه به حل آنها همت گماشتن.»

همچنین در یک نوبت دیگر هم،من پیش از آن در اینجا سخنی گفته بودم درباب نعمت ناتوانی.ما مسلمانها و شرقی ها از نعمت ناتوانی برخوردار بودیم.شعر سعدی را به یاد دارید:«چگونه شکر این نعمت گذارم که زور مردم آزاری ندارم»ما زور نداشتیم،زور کم داشتیم و ناتوان بودیم.زوری که غربی ها امروز دارند و از 2-3 قرن پیش پیدا کردند،قدرتی که علم به آنها داده،تکنولوژی و صنعت و سرمایه در اختیار آنها نهاده است،ما نداشتیم.خب البته این یک نقصان است،اما این نداشتن در عین حال برای ما نعمت و برکت هم بوده است.ما خشونت هم کم ورزیدیم.ما بمب اتم نساختیم و نداشتیم،ما زور استعمارگری نداشتیم و هیچ ملتی را استعمار نکردیم،ما سلاح شیمیایی نساختیم،ما چندین میلیون یهودی نسوزاندیم،ما دستگاه های تفتیش عقاید برای گرفتن مرتدین و سوزاندن آنها برپا نکردیم،خوشبختانه نکردیم.شاید اگر زور داشتیم و قدرت داشتیم،این کارها را می کردیم و نباید بگوییم ما معصوم بودیم.خوشبختانه مجال شرارت برای ما پیش نیامد.

به سابقۀ این بحث راجع به خشونت،من یک اشاره ای هم بکنم.دوستان عزیز ما،خوانده اند و شنیده اند و یا در صحنه حاضر بوده اند که آیت الله خمینی،در سال 1360 جبهه ملی را مرتد اعلام کرد و مصدق را نامسلمان اعلام کرد.علت اینکه ایشان اعلام ارتداد جبهه ملی کرد،این بود که جبهه ملی،علیه لایحۀ قصاص در مجلس موضع گیری کرد و احکام جزایی اسلام را که عبارت بود از دست بریدن،شلاق زدن،سنگسار کردن و…این احکام را غیر انسانی خواند؛بیانیه ای داد و گفت که این احکام غیر انسانی است.همۀ قراین نشان می داد که آیت الله خمینی اغتنام فرصت کرد و آنچه را که می خواست در مورد جبهه ملی پیاده کند و آنان را از صحنۀ سیاست براند و به دور بیندازد،آن فرصت را به دست آورد و آمد به صراحت تمام،گفت که امروز جبهه ملی مرتد است،برای اینکه احکام اسلامی را غیر انسانی خوانده است و بدون آنکه نام مصدق را ببرد،گفت که او هم مسلم نبود و مصدق را هم نامسلمان اعلام کرد و چنین بود که طومار و دفتر زندگی و حیات سیاسی جبهه ملی را ایشان بست.

آقای خمینی یک فقیه و مفتی بود،برای خود حق افتا قائل بود گرچه که حقیقتا در مقام اعلام نامسلمان بودن مصدق،به گمان من ایشان تندروی کرد،زیاده روی کرد،کاری کرد و سخنی گفت که به هیچ رو قابل دفاع نبود.جلسه ای ما خصوصی با ایشان داشتیم،یکی از دوستان ما از ایشان طلب دلیل کرد که «شما به چه دلیل گفتید که مصدق مسلمان نبود؟»تنها دلیلی که آقای خمینی آورد این بود که «من شنیده ام مصدق،در یکی از جلسات که دوستان ما هم در آنجا بودند و به نماز برخاسته بودند،مصدق نمی دانست که نماز ظهر و عصر چند رکعت است.»تنها دلیلی که آقای خمینی ارائه کرد این بود و هم ایشان می دانست و هم ما می دانستیم و هم هر مسلمانی می داند که ندانستن تعداد رکعات نماز عصر،دلیلی بر ارتداد،دلیلی بر نامسلمان بودن کسی نیست.اگر شما ندانید نماز و ظهر و عصر چند رکعت است و اگر در تمام عمر خودتان یک بار هم نماز ظهر و عصر نخوانده باشید،بازهم از اسلام خارج نمی شوید ممکن است یک مسلمان گناهکار باشید،اما مرتد نخواهید بود.کاملا پیدا بود که آنچه که آقای خمینی در آنجا کرد یک عمل صد در صد سیاسی بود و می خواست یکی از رقبای سیاسی خود را از صحنه بیرون براند.من به جوانب سیاسی این امر کاری ندارم،این را گفتم به خاطر اینکه یک نکته ای که در سیاست دینی ایران و دین سیاسی اسلام،پدید آمده بود درباره اش روشنگری بشود.

اما حرف من اینجاست که آیا احکام جزایی اسلام غیر انسانی اند،یعنی خشن اند؟و آیا اگر کسی ابراز کند آنگاه او نامسلمان است؟مرتد خواهد بود؟در آن موقع شاید این نغمه ها،نغمه های ناشنیده ای بود یا بانگ های آهسته ای بود و در کشور ما کمتر و در جهان اسلام هم،کمتر به گوش ما می رسید.ولی امروز 35 سال پس از آن وقت که جبهه ملی آن سخن را گفت و آن مجازات را دید،تقریبا امروز در تمام جهان اسلام ،این نغمه بلند است،بسیاری از روشنفکران دینی در این مطلب تامل می کنند،اتهامی است که متوجه عموم مسلمان ها شده است،دین اسلام زیر ضربه و زیر سوال رفته است؛و عمدتا هم به خاطر فقهی که امروز فقیهان ما ترویج می کنند، فتاوایی که می دهند و پرسش هایی که بر می انگیزند و متاسفانه خود پاسخ نمی دهند.

فقه اسلام امروز،بدل به یک امری شده است که برای مسلمانان سؤال انگیز شده و آنها را در موضع دفاع و اتهام قرار می دهد.من در اینجا نظر خودم را به صراحت به شما عرض کنم.به نظر من هم احکامی مثل سنگسار،مثل بریدن دست،اینها احکام خشنی هستند؛با هیچ معیار و استانداردی،نمی توان اینها را احکام و مجازات های نرم دانست و آنچه را که امروز آدمی،خشونت می نامد،قطعا یکی از مصادیق آن همین احکام هستند.چنان که می دانیم بسیاری از کشورهای اسلامی هم اینها را اجرا نمی کنند و در میان کشورهای اسلامی شاید فقط 2-3 تا هستند که هنوز این احکام را در قوانین خود دارند و سعی در اعمال و تطبیق آنها می کنند.در ایران خود ما،متاسفانه پاره ای از اینها وارد مواد قانونی شد و در مواردی هم،اجرا شد.

تا شما با کسی در مورد مسلمانی و اسلام صحبت می کنید،به یاد خود می آورند یا به یاد شما می آورند که این همان دینی است که می گوید باید آدمها را سنگسار کرد،همان دینی که می گوید باید دست دزد را برید،همان دینی که می گوید اگر کسی چشم کس دیگری را درآورد باید چشم او را در بیاورند،همان دینی که برده داری را مجاز می داند؛و البته دروغ هم نمی گویند،اینها تهمت هایی نیست که به ما می زنند،اینها واقعیت هاست،اینها در کتاب های فقهی نوشته شده است،اینها هنوز در مدارس علمیه ما در حوزه های فقهی تدریس می شود و بر اینها شرح نوشته می شود؛یک فقیه،فقیه نیست مگر اینکه اینها را بداند،مگر اینکه بر وفق اینها فتوا بدهد،لذا دیگر توطئۀ غرب نیست!ما تا تکلیف خودمان را با فقه روشن نکنیم-که نکرده اند آقایان و تنها وصله پینه می کنند-نمی توانیم پاسخ این دشواری ها را بدهیم.

ما باید اصل را بر این بگذاریم:تمام آنچه که در فقه اسلامی آمده است،موقت است مگر اینکه دائمی بودن آنها ثابت شود.فقیهان ما درست رأیی بر خلاف آن دارند؛می گویند تمام آنچه در فقه اسلامی آمده است دائمی است مگر آنکه خلاف آن ثابت شود،ما دو اندیشه کاملا متفاوت در اینجا داریم.وقتی که یک فقه تاریخ مند است،یعنی متعلق به زمینه و زمانۀ خود است،نمی تواند از زمینه و زمانۀ خود فراتر برود و به محل های دیگر و به دوران های دیگر هم،اطلاق بشود و بر آنها هم قابلیت اعمال پیدا بکند.

 اگر،تا روزگار ما تا یک قرن پیش،این حرف زده نشد یا این احساس پیدا نشد که پاره ای از احکام فقهی ما خشن است و پاره ای دیگر مسائل دیگری دارد،به دلیل این بود که جوامع ما،همان جوامع 1200 سال پیش بودند؛جامعه عوض نشده بود،تاریخ ما تغییری پیدا نکرده بود و لذا آن فقه کاملا،قدرت اجرا کردن(apply)را با همان شرایط هم داشت.ولی امروز ما خیلی خوب می توانیم این نکته را دریابیم در چه وضع تازه ای قرار گرفته ایم و چگونه است که احکام باید خودشان را با زمینه هایی که در آن اعمال می شوند،تطبیق بدهند.در فقه ما در همین رساله های توضیح المسائلی که هم اکنون در اختیار مسلمانان در ایران هست،نوشته اند که جزو سعادت مرد است که دختر خود را قبل از نه سال و تا وقتی که هنوز قاعده نشده است،شوهر بدهد.کدام یک از بنده و شما،پدران و مادران این کار را می کنیم یا قبول می کنیم این حرف را؟شاید یک وقتی این کار می شده است،شاید مردم(در گذشته) می پسندیدند.

امروزه اگر کسی می گوید این احکام خشن است یا غیر انسانی است،منظور او این نیست که-خدایی ناکرده- خدا را محاکمه کند یا پیامبر خدا را!اتفاقا فقیهان را محاکمه می کند،که در واقع به آنها می گوید که شما (فقها) حق فقه را ادا نمی کنید،شما دید و دریافت درستی از فقاهت ندارید،شما نمی دانید که این فقه تاریخ مند است،شما توجه ندارید که پاره ای از بزرگان و فقیهان ما که اهل اجتهاد بودند،اجتهاد واقعی را در همین می دانستند که در اصول اجتهاد کنند و نه فقط در فروع.به ریشه ها بروند و وقتی در ریشه ها تحولی حاصل می شود،آنگاه آنها را به فروع و میوه ها هم،تسری بدهند.

ما در یک فضای پر خشونتی زندگی می کنیم که این خشونت،لزوما از ادیان نیامده است.اتفاقا ادیان سهم بسیار اقلی دارند در خشونتی که در دوران ما جاری و ساری است.مگر این خشونت های دینی،چند درصد از خشونت هایی را تشکیل می دهد که جهان ما به او مبتلاست،چند درصد از خشونت هایی را تشکیل می دهد که تاریخ بشریت به چشم خود دیده است.

به این نکته اشاره کنم،خشونت در عین حال یک امر تاریخی است؛یعنی،ما فقه را گفتیم،خود خشونت هم تاریخ مند است.اصولا همۀ امور انسانی تاریخی اند؛یعنی،بر حسب دوران تاریخی،حکمشان تغییر می کند.یک چیزهایی هست که ممکن است امروز خشونت بدانیم ولی گذشتگان خشونت نمی دانستند و یا بالعکس.اینها حکم واحد ندارند.به همین سبب است که من می گویم سنگسار،روزگاری خشونت محسوب نمی شده است؛برای اینکه عقلای قوم،قبول داشتند.ابن سینا علیه آن حرفی نزد،فخر رازی چیزی نگفت،غزالی حرفی نزد،مولوی چیزی در این باره نگفت،اینها عقلای قوم بودند،آنها این احکام را خشونت نمی دانستند.این جور نیست که این احکام از روز اول خشن بوده،از روز اول غیر انسانی بوده است بلکه خشونت مفهومی تاریخی است که تغیر و تحول پیدا می کند.

خدای فقیهان یک خدای خاصی است و خدا ها در حقیقت و نوع شناختی که ما از خدا داریم،دین ما را تشکیل می دهد و دین ما و رفتار دینی ما را صورت بندی می کند و تحقق می بخشد.اگر ما یک خدای خشن را بپرستیم خشونت مجاز می شود،اگر خدای غیرخشن را بپرستیم آنگاه خشونت نامجاز می شود؛تا ما چه صفتی را به او نسبت بدهیم و در او چه ببینیم و چه بخوانیم و نسبت او را با آدمی چگونه بدانیم.

خدای عارفان ما،با خدای فقیهان ما خیلی فرق دارد.انتخاب با شماست.خدای عارفان ما یک خدایی است که معشوق است؛البته یک معشوق محتشم و کریم.این سه صفت را ما در خدای عارفان،می توانیم ببینیم.از یک طرف چندان زیباست که می توان به او عشق ورزید،و از یک طرف محتشم است،یعنی مهابتی دارد و چنین نیست که به اصطلاح دستمالی شدنی باشد و سوم هم اینکه البته کریم است و کرم جزو اوصاف ذاتی اوست؛کرم یعنی اینکه بی توقع و بی منت می بخشد بدون اینکه بخواهد برداشتی و بازگشتی داشته باشد.این خدای عارفان ماست که گاهی به صورت خالص معرفی می شود و گاهی به صورت ناخالص با چیزهای دیگری آمیخته می شود.

خدای فقیهان ما فرق دارد.خدای فقیهان و متکلمان،یک خدای بسیار سخت گیر،خرده گیر،نکته بین،ترسناک،تازیانه به دست،مجازات کن،شدیدالعمل،خشمگین و انتقام جوست.چهرۀ یک چنین خدایی را در  نزد متکلمان و فقیهان ما می بینید که منتظر است از شما خطایی سر بزند و تا این خطا سر زد،شما را به اشد مجازات محکوم می کند.رها هم نمی کند و زور هم دارد،جبار هم هست قدرت او بی نهایت است و بنده و شما،آدمیان ضعیف،در مقابل او چه می خواهیم بگوییم و چه کاری می توانیم بکنیم!و لذا ما را می تواند به خوبی له بکند و پناهی هم وجود ندارد؛برای اینکه در مقابل خداوند چه کسی می تواند ما را پناه بدهد.

پرستش یک خدای خشن،خشونت را تجویز می کند،پرستش یک خداوند معشوقِ محتشمِ کریم،شما را یک آدم دیگری می کند.پرستش خداوندی که هر وقت سخن می رود،می گوییم خدا جهنم دارد و بیشتر مردم جهنمی اند؛چنین خدای خشنی قابل پرستیدن نیست،پرستیدنی بودن اوصافی می خواهد.

ما اگر از خشونت و دیانت سخن می گوییم نهایت کار به اینجا می رسد که خدایی را که می پرستیم،چگونه خدایی است و این خدا را در نظر خودمان سامان دهیم؛بهترین عبادت این است.گفته اند:«یک ساعت تفکر بهتر از چهل سال عبادت است.» شما اگر با یک ساعت تفکر،درکتان را از خداوند تصحیح کنید،بعدا تمام عبادت ها،عبادت های واقعی خواهد بود؛یعنی،خدای واقعی را خواهید پرستید.

حرف اصلی من این است خشونت در فقه هم نیست،آنها ظواهر امر است،خشونت در خداشناسی است.از آنجا سرازیر می شود و پایین می آید.وقتی سرچشمه را درست کردید،آن وقت آب زلال از او خواهد تراوید؛هم سرزمین روح شما را بهشت و گلستان خواهد کرد و هم سرزمین جامعه را.

بخش هایی از سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش تحت عنوان «خشونت و دیانت»- December 2014

دانلود سخنرانی دکتر سروش

کودکی بودم و دنبال خدا-پرواز همای

کودکی بودم و دنبال خدا
در بیابان در دشت
در دل جنگل سرسبز کنار دهمان
همه جا عاشق و سرگشته
به دنبال خدا می‌گشتم
پایۀ کوه زیر یک سرو کهنسال
چشمه ای بود
که چون قلب خداوند در دل کوه
روان بود
پیرمردی دیدم
خسته و تشنه لب از راه رسید
به لب چشمه خزید
آب نوشید و پس آنگاه
به خدا گفت:سـپـاس
آری احساس من این بود
خدا آنجا بود
من خدا را دیدم
گویا همسفرش بود خدای
من شنیدم که خدا گفت: بنوش
گوارای وجود
شعر و آهنگ:پرواز همای

دانلود کنید