انقلاب بی‌تئوری

Image and video hosting by TinyPic

هنر جوامع دموکراتیک، این است که انقلاب‌ها را بدل به اصلاح می‌کنند؛ یعنی، تحولات بزرگ را هم در هاضمه‌ی خود چنان هضم می‌کنند که جامعه دچار تلاطم‌های عظیم نشود و نظم و نظام آن به‌هم نخورد. اما در جوامع استبدادی، در جوامع بسته، هوس کوچکترین اصلاح ناگهان سر از یک انقلاب درمی‌آورد. اگر همین امروز، حکومت ما رضایت بدهد به اینکه مطبوعات را آزاد بگذارند، واقعاً این نسیم کوچک بدل به یک طوفان در جامعه خواهد شد و سر از انقلاب در خواهد آورد. این البته تقصیر کسانی است که این جامعه را چنان بستند و امکان و مجال تحول فکر و آزادی‌‌ها را محدود کردند که دیگر امکان اصلاح باقی نمانده است.

ما گروه‌های انقلابی فراوانی داشتیم. از یک طرف چپ‌ها بودند، از یک طرف ملی‌ها و مذهبی‌ها بودند و از یک طرف هم روحانیون بودند. در نهایت، روحانیت برنده این ماجرا شد و بالاخره آنان هم به سر کار آمدند. اما با کمال تأسف، باید بگوییم، باید اعتراف کنیم و امروز البته بیش از هر وقت دیگری آشکار است که روحانیت ما، هیچ تئوری‌ای نداشت؛ نه درباب آزادی، نه درباب اقتصاد، نه درباب غرب حتی نه درباب دین، در مورد هیچ یک از اینها روحانیت ما به طور جدی نیندیشیده بود. اصلا ایده و ذهن روشنی نداشت و امروز هم که سه دهه از آن انقلاب می‌گذرد ما در همین فقدان تئوری دست و پا می‌زنیم. همین امروز هم، روحانیون حاکم ما، ایده‌ی روشنی از آزادی ندارند، ایده روشنی از برابری ندارند، از اقتصاد ندارند، از غرب ندارند. مواجهه‌ای که اینها[روحانیون] با غرب می‌کنند، سخنانی که درباب تمدن مغرب‌زمین می‌گویند، آنقدر خام و ناپخته‌ است که پرده از این جهالت بر می‌دارد، حتی اطلاع درستی از دین ندارند. خدا شاهد است که در زمینه‌ی دین‌شناسی، در جهان ما در قرن بیستم، به قدری نکته‌های ناب و نغز و نفیسی گفته شده است، تحقیقات عالی صورت گرفته است در همین مغرب‌زمین که عده‌ای آنجا را «کافرستان» می‌دانند، ولی مطلقاً اینها به عالم روحانیت ما نفوذی نکرده است. چیزی به نام «توهم استغنا»، یعنی اینکه خیال کنیم که ما مستغنی هستیم، ما به چیزی و به کسی محتاج نیستیم، کی باشد که به ما درسی یاد دهد، ما نخوانده ملاییم، ما از قبل همه چیز را می‌دانیم، همین چند کتابی که از گذشتگان و از علمای پیشین به ما رسیده است، همه مسائل را دارد، اگر در متن ندارد در پاورقی‌هایش دارد! یک چنین تصوری و توهم استغنایی، ما را کُشت. گفت:
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
(مولوی)
خیلی از شاهان با توهم قدرت از میان رفتند. فکر کردند مقتدرند اما وقتی که نوبت مواجهه و منازعه شد، ضعغشان آشکار شد.

توهم استغنا و نداشتن تئوری است که آدمی را به خشونت می‌کشاند. اگر می‌خواهید سر اینکه این حکومت چرا زود دست به خشونت شد را بدانید، یکی از عوامل این است. یک پدر و مادری را تصور کنید که برای بچه‌هایش حرفی برای زدن ندارد، منطقی ندارد که آنها را قانع کند، بلافاصله شروع می‌کند به کشیده زدن، راهی جز کتک زدن باقی نمی‌ماند. مردی و زنی، مادری و پدری که روش تربیت می‌داند، آموخته است، فرهیخته است، می‌تواند با فرزندانش حرف بزند، می‌تواند اقناع‌شان کند، می‌تواند با آنان گفتگو کند اما اگر هیچکدام از این راه‌ها نبود تنها راهی که باقی می‌ماند، دست بردن به خشونت و اهانت است. نظامات سیاسی، حکومت‌ها و دولت‌هایی هم که منطق اقناع‌کننده‌ای ندارند، نمی‌توانند روشنفکران و متفکران و فرهیختگان جامعه‌شان را اقناع بکنند، حرف‌هایی در این جامعه برمی‌خیزد که برتر است از حرف‌های آنان(حاکمان)، منطقش قوی‌تر است از منطق حرف آنان(در این سی و سه سال، یک دلیل محکم برای ولایت فقیه نیامده است اما صد دلیل محکم بر ضدش در جامعه ما ارائه شده است، از لحاظ فقهی، سیاسی، اخلاقی و…). وقتی که (حکومت) دست‌تهی است، چنته خالی‌ست، تنها راهی که می‌ماند این است که اعمال زور کند و با زور و تحمیل مردم را ساکت کند و دهانشان را ببندد و این اتفاق افتاده است. اگر این حکومت ما، منطق قوی داشت، زبانش زبان زمانه‌ بود، خیلی کمتر لازم می‌آمد که دست به خشونت ببرد، متفکران جامعه هم با آن همکاری و همفکری می‌کردند و این کاروان را با یکدیگر و به مدد یکدیگر به پیش می‌بردند. اما وقتی که لنگ شد، آن موقع جز فشار سیاسی و نظامی راه دیگری باقی نمی‌ماند. انسان دو نیرو دارد، یا نیروی عقل است یا نیروی بدنی و زور، اگر آن یکی(عقل) کار نکرد مجبور است(نیروی بدنی و زور) را به کار بگیرد.

من البته، انصاف را رعایت کنم. فقط ماجرا این نبود. از اول انقلاب، گروه‌های مسلحی که مثل قارچ این سو و آن سو، در جامعه‌ی ما، روییدند و ما شاهد آنها بوده‌ایم، اینها اولاً، حکومت را دعوت به خشونت متقابل کردند و ثانیاً، قبح خشونت را ریختند و با کمال تأسف، این اتفاقات نامیمون هم رخ داد. هیچ حکومتی، یک مخالف و اپوزیسیون مسلح را تحمل نمی‌کند. دموکرات‌ترین حکومت‌ها هم تحمل نمی‌کنند چه برسد به یک حکومت انقلابیِ تازه نفسی که از راه رسیده و تازه می‌خواهد خود را جمع و جور کند و نظام خودش را مستقر کند. همین که این گروه‌های مسلح برآمدند، حکومت هم بهترین مجوز را پیدا کرد برای مقابله‌ی مسلحانه با آنها، برای زندان، برای دستگیری، برای کشتن. باید خدا را شکر کنیم که یک «خلخالی» در این میان رویید و الا امکان روییدن ده‌ها و صدها خلخالی بود. از آن طرف جنگ هم که شد که با خودش بستن جامعه را می‌آورد و نوع دیگری از خشونت را تجویز می‌کند و ما دچار یک سرنوشت تاریخی تلخی شدیم.

آدمی اگر فکر و تئوری نداشت، تنها راهی که جلوی او باز می‌ماند، دست بردن به خشونت است هیچ راه دیگری وجود ندارد. این همان سرنوشتی است که همه‌ی حکومت‌های استبدادی پیدا می‌کنند چون با تعطیل کردن فکر، راه را برای خشونت باز می‌کنند، خشونتی که نسبت به مردم‌شان است، عدم مدارایی که نسبت به گروه‌های مختلف دارند و برخوردی که با جهان خارج می‌کنند. اصلاحاتی که در کشور ما قرار است صورت بگیرد، نباید بدون تئوری بماند، نباید سرنوشت انقلاب ما را پیدا بکند که حجم عظیمی از عشق در آن جاری شد اما سهم عقل در آن اندک بود و این سهم اندک عقل، اندک‌تر هم شد و این توازن بیشتر به‌هم خورد. در اصل، هیچ انقلابی، عاقلانه نیست. انقلاب، انفجار عشق است، انفجار نفرت و عواطف است اما بعداً، خردمندان و خردورزان باید سهم عقل را هم ادا بکنند، باید آن را از جاده‌ی عاطفه‌ی محض و داغ و پرحرارت، بیرون آورند و آن را بکشانند به بوستان پرعطر و پرنسیم عقلانیت. اما اگر این اتفاق نیفتاد، آن عشق نخستین ما هم، بدل به نفرت خواهد شد و آن نفرت هم پوستین و پوست ما را خواهد کند.

هیچ کدام ما، انقلاب دیگری را نمی‌خواهیم. در انقلاب‌ها، آدم‌های بیمار روی کار می‌آیند، آدم‌هایی که وزنه‌ی سنگین‌اند، عاقل‌ترند جلو نمی‌آیند یا به عقب می‌روند و غرق می‌شوند. اینهایی که کم‌وزن‌اند، سبک‌وزن‌‌اند، بیمارند، سایکوپاتند و خلاصه یک عقل سالمی ندارند، عدم توازن دارند، رشد می‌کنند و جلو می‌آیند. آدم‌‌های عاقل‌تر و سنگین‌تر، با آنان همگامی نمی‌کنند، دو قدم هم بروند در قدم سوم پشیمان می‌شوند، می‌بینند جای آنها و در شأن آنها نیست. آن قاضی که تند تند فتوای کشتن می‌دهد، می‌شود قاضی اصلی، آن کسی که دستش به احتیاط می‌رود و جان مردم را قدر می‌شناسد، پیش نمی‌آید و بر صدر نمی‌نشیند و همچنین است در هر امر دیگری. لذا، خواستار انقلاب دیگری نباید شد، ظاهرش خونریزی است ولی بسی بدتر از این، باطنش سطحی شدن است، دشمنی با هر چیز غیرخود ورزیدن است و بسی بواطن فاسده‌ی دیگر دارد.

با آرزوی آزادی برای عزیزان‌مان که در بندند، در حبس‌اند، در زنجیر و زندان‌اند، کسانی که حقیقتاً و ناجوانمردانه مورد انواع تطاول‌ها، چپاول‌ها و تجاوز‌ها قرار گرفتند، کسانی که قساوت‌های قصابان این رژیم مال و جان و آبرو و آینده‌شان را از آنها ستانده است. امیدواریم وضعیتی پیش آید که اولاً، نسیم فرح‌بخش آزادی دوباره وزیدن بگیرد ثانیاً، همه‌ی ما چنان همدل شویم و در کنار هم بنشینیم که دشمنی‌های گذشته، نفرت‌ها و کینه‌ها را فراموش کنیم و چشم تازه‌ای به دنیا و زندگی باز کنیم و ظرفیت بخشیدن یکدیگر و همزیستی با یکدیگر را پیدا کنیم و برای نسل‌های بعد از خودمان ان‌شاءالله طرح تازه‌ای بریزیم.

دکتر عبدالکریم سروش، بخش‌هایی از سخنرانی «۳۳ سال انقلاب بی‌تئوری»، ایراد شده در بهمن ۱۳۹۰.

Advertisements

نمی بینم نشاط عیش در کس…

دکتر عبدالکریم سروش

به نام خدا

 نمی بینم نشاط عیش در کس….

 یکم . اسلام فقاهتی در مواجهه با دنیای مدرن، به نهایت ناکامی و ناتوانی خود رسیده است و هوس محال بازگشت به دوران قاجار را دارد.[1] اکنون هم مثل آن دوران تاریک هر امام جمعه‌‌ای مشتی «آدم» دارد که به سراغ «فاسدان و مفسدان» می فرستد تا آنان را بترسانند و بر جای خود بنشانند. و در این میان، زنانو دختران، مظلوم‌ترین قربانیان‌اند. پیش از این در نامه‌ای سرگشاده به رهبر جمهوری اسلامی نوشته بودم که « چون مولوی چهره متبسّم اسلام باشید، عسل‌فروشی چه عیب داشت که دکّان سرکه‌فروشی باز کرده‌اید؟»

ور زانکه شکر نمی فروشید

دردادن سرکه هم مکوشید

چون راست نمی کنیدکاری

شمشیر زدن چراست باری؟[2]

و اکنون می‌بینم که سرکه‌فروشان و اسیدپاشان، همه جا حضور دارند و در لوای بی‌قانونی و استبداد سایه‌گستر فقاهتی، طعمه‌های خود را از میان زنان و دختران جوانبرمی‌گزینند و فریضه «نهی از منکر» می‌گزارند. مصباح یزدی و احمد خاتمی و علم‌الهدی و عقده‌گشایانی چون آنان، فتوا به جواز خشونت می‌دهند و آن گاه درازدستانی کوته‌آستین، به جای کلاه، سر می‌آورند و در حصن و حصاری آهنین، ایمن و آسوده می‌نشینند و پاداش های کلان می‌گیرند.

هرچه می‌نگرم این جنایت‌ها و خباثت‌ها از طرفی به اندیشه حاکمان ما برمی‌گردد و از طرفی به منش آنان. حاکمان ما نه به مجلس شورا اعتقادی دارند، نه به حقوق بشر، نه به انتخابات، و نه به تفکیک قوا؛ و چنانکه آن فقیه شیرازی گفت[3]، همه‌ی این اساس و اثاث را بنا بر مصلحت روزگار و برای بستن دهان غربیان پذیرفته‌اند و در قانون اساسی آورده‌اند. یعنی آرزو می کنند ای کاش هنوز عالَم،‌ عالَم قاجاران بود و حاجتی به این همه تکلّف و تعارف نبود و زور عریان از آستین فقاهت به در می‌آمد و مؤمنان را هدایت و منکران را عقوبت می‌کرد. اینان هنوز که هنوز است،‌ زیستن در جهان مدرن را تصوّر و تصدیق نکرده‌اند و می‌خواهند با مردم رابطه‌ی مفتی و مقلّد داشته باشند و از مؤمنان انتظار می‌برند که احکام فقهی و فتاوای آنان را چون قانون بشمارند و بدان گردن بگذارند.

نقصانی رفوناپذیر در اندیشه‌ی این قوم است، اما بدتر از آن منش برتری‌جوی آنان است چون (به درستی) فهمیده‌اند که اگر قانون حاکم شود،‌ آنان هیچ ‌کاره‌اند[4]. به همین سبب آرامش و نشاط و روابط دوستانه و بی‌ترس و لرز و قانونمند مردم با یکدیگر را تحمّل نمی‌کنند؛ یا نظمی را بر هم می‌زنند تا حاجت به فتوای آنان افتد؛ یا فتوایی می‌دهند که نظمی را بر هم زند و در هر دو صورت به خود تلقین می کنند و اطمینان می‌دهند که ما هستیم و بی‌اثر نیستیم! گویا اگر مردم از مکر و اقتدار آنان نترسند و آزادانه زندگی کنند، به آنان برمی‌خورد و احساس عاطل بودن می‌کنند، و لذا هرچند گاه، پرده‌ی «غفلت» مردم را می‌درند و آتش در راحت و امنیت‌شان می‌افکنند تا به آنان حالی کنند که به نظم و قانون غرّه نشوند که صاعقه‌های قانون‌سوز فقاهت و ولایت در راه است.

حاکمان ظالم ایران، خدمت نمی‌کنند،‌ مدیریت نمی‌کنند، بلکه سروری و خواجگی می‌کنند و از مردم انقیاد و غلامی می‌طلبند. در نگاه آنان،‌ مؤمنانِ ترسِ‌ محتسب خورده و حرف‌شنو و دست‌بوس، بهترین مؤمنان‌اند؛ «این جا تنِ ضعیف و دلِ خسته می خرند». و روحانیت حاکم که در شهوت خواجگی و ذلّت ناکامی می‌سوزد، این دست‌بوسان را می‌پرورد و به خدمت می‌گیرد.

کیست امروز که نداند در پس همه‌ی این خباثت‌های خانمانسوز (چون قتل‌ها و اسیدپاشی‌ها و …) «حجّت شرعی» وجود دارد؟ یعنی فتوای مفتیانی که خود در پرده اختفاء نشسته‌اند و اوباشان و لوطیانی را که عقده گناه دارند، با خاطری آسوده از تعقیب و مجازات، به خدمتکاری برانگیخته و به پیش انداخته‌اند.

کیست امروز که نداند دست قانون کوتاهتر از آنست که دامن این لوطیان را بگیرد و چوبدستی قضا، شکسته‌تر از آنست که سر آنان را بشکند؟ قوّه ی قضاییه همواره ذلیل و علیل بوده است، و در نظام خواجگی فقیهان، اگر خلاف این بودی،‌ عجب بودی. اما اینک،‌ رییس آن (یکی از سه برادران زر و زور و تزویر) که از قضاوت فقط قساوتش را می داند، آشکارا در کنار قانون‌شکنان می‌ایستد و برای معترضان به قانون‌شکنی،‌ خط و نشان می‌کشد و مطبوعات را از درج اخبار و افشای اسرار می‌هراساند. جای آنست که این ابیات را که چندی پیش سروده بودم بر این رییس فرو خوانم و او را به عاقبت پرعقوبتش انذار دهم:

با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد

تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش

ناشسته روی و پشت به محراب و بی‌حضور

خیز ای فقیهِ مدرسه نو کن وضوی خویش

اکنون که آبروی شریعت بریختی

برگرد سوی خانه پی آبروی خویش

ما نیز جامه‌های کرامت رفو کنیم

تاجامه عاریت نکنیم ازعدوی خویش…

محمدرضا مهدوی کنی را پس از مرگ «مجاهد پارسا» خواندند و این نبود مگر به سبب آنکه وی در مقام ریاست مجلس خبرگان، صریحاً وظیفه‌‌ی این مجلس را حراست از رهبری خواند، نه نقد و نظارت بر او!

وقتی صاحب این قلم رهبر جمهوری اسلامی را به فتح باب مبارک نقد توصیه کرد و نوشت که «نقد، تقوای سیاست است»، نمی‌دانست چه کیفرهای کلان در راه است و تاوان آن را نه فقط فاعلان که نزدیکانشان هم باید بدهند![5] باری رهبر، همچنان رهبریِ بی نقد و نظارت کرد و قوه قضاییه را در چنگال ولایت فشرد و امنیتی ها را برآن سروری داد، خواجگان همچنان خواجگی کردند و مفتیان همچنان فتوای قتل و نهب دادند؛ اکنون هم هیچ یک از این سرمستان باده‌ی خواجگی، سر از بالش رعونت برنمی‌دارند تا بر این لوطیان عقده‌مند خشم بگیرند و آنان را عتاب و عقوبت کنند و اگر هم «ملال مصلحتی» بنمایند، زودگذر است و پرّ کاهی را تکان نمی‌دهد.

عطاءالله مهاجرانی که در دولت هاشمی، معاون پارلمانی و حقوقی بود، خود برای من گفت که استاندار آنروز اصفهان با مهمانان خارجی خود در هتل ‌عباسی اصفهان نشسته بود و مذاکره می‌کرد که انصار حزب‌الله به فتوای امام جمعه شهر در رسیدند، و فریادزنان تا پای میز مذاکره رفتند و او را در مقابل میهمانانش خجل کردند. دستور دستگیری آنان را داد. پس از دستگیری به خانه‌‌‌ی آن مهاجمان رفتند و از عرق و ورق و اصناف آلات فساد و فجور چندان یافتند که در هیچ خراباتی نمی یافتند. شیخ احمد جنّتی،‌ دبیر و فقیه پارسای (!) شورای نگهبان که خبر را شنید،‌‌ آرام نگرفت و به اصفهان رفت و چندان نشست تا آن نابکاران را آزاد کردند! چنین است غم خدمتکاران را خوردن و آنان را از چنگال قضا و قانون رهایی دادن! خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش!

حزب الله کرمان هم که به اشارت شیخ محمد تقی مصباح یزدی، قانون را به سخره ‌گرفتند و برای نهی از منکر به سراغ «فاسدان» ‌رفتند و دختران و پسران جوان را سر در آب ‌کردند و کشتند،‌ نه تنها به مجازات نرسیدند،‌ بل سرکرده‌ی خشونت‌ پرورشان قدر بیشتر دید و بر صدر نشست و چندان مغرور شد که دست به تعیین و نصب رییس جمهور زد و «هلو»یی را برای خدمتکاری برگزید که ناگهان دست ردّ بر سینه پرکینه‌اش کوفتند و به او حالی کردند که فقط اجازه‌ی قتل و قساوت به او داده‌اند،‌ و کرسی عزل و نصب ریاست جمهوری از آنِ کس دیگری است.

سیدابوالفضل موسوی تبریزی فقیه درگذشتهِ دیوانعالی کشور، در یکی از سفرهایش با خلبان هواپیما در افتاد و به پاسدارانش گفت تا او را کتک بزنند! وقتی خلبان شکایت به دستگاه قضا برد، موسوی در دفاع ازخود فرمود : من مجتهدم، من مبسوط الیدم!!

پیش از این نوشته بودم و چون خیری و حقیقتی در آنست، اکنون تکرار می‌کنم که قلب تپنده‌‌ی دموکراسی،‌ قوه‌‌ی قضاییه‌ای مستقل و مقتدر است، و تا این قوّه به سامان نشود، و فقیهانِ «مبسوط الید» بر جای خود ننشینند، از انتخاب نمایندگان و رییس جمهور، برکتی برنمی‌خیزد. بل نمایندگان مرعوب و مزدور می‌کوشند هوس‌های حاکمان مغرور را صورت قانون دهند و قانون‌شکنان را در قانون‌شکنی دلیری بیشتر بخشند و باکی از چوبدستی عدالت نداشته باشند. قصّه‌ی ضارب سعید حجّاریان و تعلّقش به دخمه‌‌‌ی آدمکشان شهر ری، و رفت و آمد احمد جنّتی به آن دخمه، و رهایی ضارب از مجازات،‌ مشهورتر از آنست که حاجت به ذکر آن باشد. همین جناب شیخ احمد اخیراً کشف فقهی تازه ای کرده اند وشیوه محاکمه صحرایی موسولینی و معشوقه اش را بر منابع اجتهاد و مبانی استنباط افزوده اند، و کتاب القصاص فقه فرسوده بدوی صفوی را پاره دوزی فرموده اند![6]

دوم . مسلمانی، چنانکه عزیزی به حق گفت[7]، اینک در داخل و خارج ایران به ورطه ی بحران افتاده است. این بحران ریشه های اقتصادی واستعماری دارد، اما ریشه ی تئوریک آن در اخلاق و فقه فرسوده ی فقیهان این قوم است که هنوز نه از حقوق بشر چیزی می فهمند، نه از عقلانیت جدید نه از مقتضیات سیاست در محدوده ی قانون و در دولت ـ ملّت نوین. حاکمانشان هنوز می خواهند، به جای آنکه وکیل و اجیر شهروندان باشند، ولیّ و خلیفه ی مسلمین باشند. نه به نقد اخلاقی فقه تن می دهند، نه به زبان زمانه گوش می سپارند. از شریعت، جز قهر و ارعاب و منع و ارهاب برداشتی ندارند. اخیراً هم مقوله ی «بدعت» را بر حکم تکفیر افزوده اند تا اگر از ترس جهانیان و از بیم «وهن شریعت» حکم به ارتداد نرانند، مخالفان را به تهمت بدعت برانند. از روز روشن ترست که این اختراع جدید، برای فروبستن دست و دهان قائلان به قرائت های مختلف دینی است، مبادا قرائت رسمی دین خدشه دار شود و در سریر سروری شریعتمداران شکستی پدید آید. روشنفکران دینی را از این پس کافر نخواهند خواند، بل بدعت گزارانی خواهند دانست که آراء تازه در فقه و کلام عرضه کرده اند و البته مستحق مجازات اعدام اند. عجب نیست که «قهرنامه» ها دایر کرده اند و زنگیان جنگی از تبریز و قوچان و اردکان آورده اند و به آنان جواز و جسارت داده اند تا با روشنفکران دینی درآویزند و آنان را بر صلیب ولایت بیاویزند. این همه قهر و کین با این مستضعفان مسکین، که نه رخصت پاسخگویی دارند نه امنیت زندگی، چه سبب دارد جز آنکه قوّتی در اندیشه ی آنان است و شیوه ای رقیب برای حیات معنوی در دوران تجدد عرضه می کنند؟ چه سبب دارد جز آنکه جایی در میان فرهیختگان باز کرده اند و دلهایی را ربوده اند و شناعت و قباحت شیوه ی دین ورزی و حکمرانی حاکمان را برملا کرده اند؟

حاکمان ما که ناگهان از اعماق تاریک تاریخ به دل دنیای مدرن پرتاب شده اند، همچون سلفیان و داعشیان گمان می کنند که با فقه عبوس و دیانت ناسنجیده و بازسازی نشده ی خویش، از عهده ی گشودن گره های کوه پیکر جامعه ی مدرن برمی آیند، و اینک که طشت ناکامی شان از بام تاریخ افتاده است و جنّ و انس بر ناتوانی فرهنگی شان گواهی داده اند، می کوشند تا پارگی های معرفت شان را به سوزن قدرت رفو کنند و با جمع کردن لولیان و لوطیان و قمه کشان و اوباشان و اسیدپاشان به دور خود، زورق شکسته ی آبروی خود را بر آب اوهام نگه دارند، و با بیم افکندن در دل مردمان، مقام و منزلت منفور خود را مداومت بخشند. لکن اگر سفینه ی نجاتی هست که به ساحل سعادت برسد، ناخدایش این بی خدایان نیستند. آنان دیریست که سر به عبودیّت قدرت خم کرده اند و از باده ی شیطان سرمست شده اند.

به این محتسبان خشونت پرور امیدی واعتمادی نیست. مگر روشنفکران و نواندیشان دینی، این مظلومان و مغضوبان قدرت، دستی برآورند و چراغی برافروزند و طرحی نو دراندازند:

نمی بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درونها تیره شد باشد که از غیب

چراغی برکند خلوت نشینی

آیا بازسازی کلام دینی و برتر نشاندن اخلاق از فقه، وتاریخی دیدن دین وتزریق حقوق به فقه و حاکم کردن قانون، و تفکیک عرضیات از ذاتیات دین و اقلّی کردن شریعت، و موزون کردن هویّت با معرفت و حق و تکلیف، و ترک ولایت بر مردم و قبول وکالت از مردم، و گشودن باب آزادی و انتقاد از حاکمان و راه دادن به قرائت های مختلف از دینو طلب نکردن اسلام ناب، و برتر نشاندن جان از عقیده و تن دادن به سکولاریزم سیاسی و مدیریّت علمی جامعه، و برپا کردن دستگاه قضایی مستقل و مقتدر و عمل کردن به مقتضیات دولت ـ ملت و رهاندن علوم از سلطه الهیّات، و ننهادن سقف معیشت و حکومت بر ستون شریعت و… شفا و دوای برخی ازامراض و آفات جامعه ی امروز ما نیست؟

بر آیت الله حسینعلی منتظری رضوان الله تعالی علیه و احمد قابل و همدلان و همراهان او باید درود فرستاد که استثناء برقاعده بودند و دل به وسوسه قدرت ندادند و احقاق حقوق مردم و اجرای عدالت را بر تارک فقه و شریعت نشاندند وآبروی دیانت را با بذل جان و آبروی خود خریدند و تشویش مومنان راستین را زدودند. ایشان در سالهای پایانی عمر شریف خود به طرح مسأله حقوق بشر و درج آن در فقه، التفاتی راهگشا کردند و اگر اجل مهلت می داد، جامعه مسلمین از ثمرات آن برخوردار می گردید.

سوم.سخنی هم با رییس جمهور محترم، آقای دکتر حسن روحانی دارم:

اگر آقای خاتمی در دوران ریاستش یک حرکت پر برکت و نمایان و درخشان کرد،‌ همان بود که در مقابل آدمکشان وزارت اطلاعات درّی نجف‌آبادی ایستاد،‌ و از خانه بیرون نیامد تا وقتی که قاتلان «خودسر» قتل های زنجیره ای را بشناسد و بشناساند. شما نیک می‌دانید که «خودسرانگی» در کار نبود و آن قاتلان همه «حجّت شرعی» داشتند و عزم‌ و اراده وزارت اطلاعات بر حذف ناراضیان و دگراندیشان بود و آن ماجراهای شوم بسی پیش از آن و در دوران وزارت فلاحیان آغاز شده بود. پرونده ی آن جنایات را به دغلی تمام بستند و امّت شهیدپرور را نامحرم دانستند و از دانستن اسرار آن محروم داشتند.

شما در مقابل جنایات اسیدپاشان، به احترام زخم دیدگان و بیمناکان از ادامه این جنایات، و به حرمت سوگندی که یاد کرده اید، ساکت ننشینید، امر را به قوه ی قضاییه نسپارید. آن قوه شکسته تر از آنست که گردن خاطیان را بشکند. حرکتی خاتمی وار کنید. همه عوامل پشت این پرده ننگین را از دخمه های پلیدشان به در آورید و به مردم معرفی کنید. امام جمعه هایی را که هر هفته نقشه ای برای ناآرامی مردم می کشند و محتسب وار نعره ی واشریعتا می زنند، در عزای عزل بنشانید و چون یک حقوقدان پاسدار و دلسوز امنیت و حقوق مردم، این مردم ستیزان حقوق ناشناس مبسوط الید را به پستوهای انزوا و رسوایی برانید. محتسبان گردنکش را که برتر از قانون می نشینند و به نام فریضه نهی از منکر دست تعدّی به حقوق مردم دراز می کنند، و مناسبات جوامع بدوی را در جوامع مدرن و مدنی جاری می کنند، حاشیه نشین کنید و قانون را که رکن رکین مدنیّت و مدرنیّت است به متن آورید، و ذلّت غلامی و غمناکی را به عزّت حقّ مداری و نشاط بدل کنید و رضایت خدا و خلق را به دست آورید.

******

این روزها که غوغاییان به اشارت و تحریک شریعتمداران، بیم در دل شهروندان افکنده اند و راحت را از آنان ربوده اند، همراه با لعنت و نفرتی که بر شجره ی خبیثه ی خشونت واستبداد می فرستم، این سروده نغز م.امید را با افسوس و اندوه بر زبان می گذرانم که:

ای درختان عقیمِ ریشه تان در خاک های هرزگی مستور

یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند

ای گروهی برگِ چرکین تارِ چرکین پود

یادگار خشکسالی های گردآلود

هیچ بارانی شما را شُست نتواند

عبدالکریم سروش

آبان ماه 1393

[1] ـ نگاه کنید به کتاب دین و دولت در عهد قاجار، نوشته حامد الگار و ترجمه ابوالقاسم سرّی. درین کتاب خودسری ها و نهی از منکرها و لوطی پروری های ملاهایی چون آقا محمّدعلی کرمانشاهی و آقا نجفی اصفهانی و ملا علی کنی درعهد قاجار، به نیکی ثبت و مستند شده است. آقا محمّد علی، فرزند وحید بهبهانی، رسماً و علناً درویش کشی می کرد، و چون فتحعلی شاه از او می خواست که قبل از قتل، دستگاه حکومت را با خبر کند، می گفت: اجرای احکام شریعت منتظر اطلاع سلطان نمی ماند!

این کتاب، آیت الله خمینی را خوش نیامد و فرمان به حذف آن داد.

وصیّت محمّدرضا مهدوی کنی برای دفن در مقبره ملا علی کنی در شهر ری و صوفی ستیزی های حسین نوری همدانی و سخن سال گذشته آقای جوادی آملی با صادقی رشادکه ــ به مزاح گفتند باید کاری کنیم که حوزه تهران به عظمت درخشان خود در دوره قجر بازگردد(فارس نیوز؛ پنجم آبان 1393. صادقی رشاد که گویا خود در رویای عهد قجرست، اخیرا سپرده است به اوآیت الله بگویند) ــ همه از حسرت نهانی این قوم برای رجعت به دوره قاجار و ترکتازی های علمای آن دوران پرده برمی دارد. این را مقایسه کنید با سخن لطیف مرحوم علامه طباطبایی که به شاگرد خود محمّدحسین تهرانی گفته بود یکی از برکات باز شدن پای فرنگی ها به این دیار این بود که دیگر کسی خودسرانه صوفی کشی نمی کند ( مهر تابان، نوشته محمد حسین تهرانی).

[2] ـ حکیم نظامی گنجوی، لیلی و مجنون.

[3] ـ ناصر مکارم شیرازی.

[4] ـ حکایت آن فقیه غیر اعلم است که گفته بود اگر تقلید از اعلم واجب باشد پس ما چه کاره ایم؟!

[5] ـ اینان که هر روز ماه محرّم، زیارت عاشورا می‌خوانند و در آن بر شهدا درود و بر بنی‌امیّه لعنت می‌فرستند، خود از شاگردان مخلص امویان‌اند. زیادبن‌ابیه اموی وقتی حاکم بصره شد، اعلامیه‌ای عتاب‌آلود صادر کرد و به ناراضیان گفت گمان نبرید که از عقوبت من می توانید ‌بگریزید. اگر خود بگریزید،‌ فرزند و همسر و خواهر و برادرتان را به جای شما عقوبت می‌کنم. اینان هم خواهرزاده میرحسین موسوی را به تیر ستم کشتند و دیگری را در زیر چرخ های ارّابه مرگ له کردند و چون آنان بسی بسیار! نه آن جانیان کیفر دیدند، نه فرماندهانشان! و دست ستمدیدگان نه به قضا رسید، نه به عدالت! مأموران حفاظت اطلاعات سپاه به فرزند ارشد من گفته بودند تو هم مواظب باش مانند خواهرزاده میرحسین به دست اسراییلی ها ترور نشوی. غلامعلی حداد عادل هم گفته بود شکنجه های فجیع زندان کار مأموران اسراییلی بوده است. قتل ندا آقا سلطان و اینک اسید پاشی اسید پاشان هم به گفته محمد جواد لاریجانی کار اسراییلی هاست و قس علی هذا.

[6] ـ نگاه کنید به نقد دلیرانه مصطفی محقّق داماد بر افاضات قضایی اخیر شیخ احمد جنتی: روزنامه اطلاعات 28 مهرماه 1393.

[7] ـ استاد محمد مجتهد شبستری

———————-

سخنرانی های اخیر دکتر سروش:

داستان غم انگیز دین در روزگار ما(سخنرانی)

داستان غم انگیز دین در روزگار ما(پرسش و پاسخ)

حج ابراهیمی

شبی با مولانا

شبی با حافظ

حیرت و فلسفه

 

آیت الله چگونه امام شد؟

به بهانۀ سی و پنج سالگی انقلاب ایران و نظام جمهوری اسلامی،فرصت را مناسب دیدم که در جایگاه آیت الله خمینی در میان مردم در این سه دهه،تأمل و نظری کنم که چگونه،او بدل به یک تقدیس و بتی شد که او را امام خواندند و پس از بیان نام او،سه مرتبه صلوات فرستادند.

سی و پنج سال از انقلاب اسلامی ایران و بیست و چهار سال از درگذشت آیت الله خمینی،می گذرد.امروز او،هم موافقان و حامیانی متعصب و هم مخالفان و منتقدانی تند دارد و بر شدت تعصب حامیان و تندی مخالفان،افزوده می گردد و مخالفان و منتقدان،می کوشند او را شخصیتی جانی و نادان و بی سواد جلوه دهند و موافقان و دلبستگان نیز،بر ارزش و کرامت و ارج آقای خمینی می افزایند؛به طوری که موافقان او،از لقب امام و مخالفان او از لقب جلاد و سفاک برای معرفی ایشان استفاده می کنند و این مسئله کاملا در میان مخالفان و موافقان آقای خمینی مشهود است؛به خصوص میان موافقان تند و افراطی نظام جمهوری اسلامی و سلطنت طلب ها و مجاهدین خلق.

در معرفی آیت الله خمینی توسط موافقان و مخالفان،تواضع و اعتدال،انصاف و عدل دیده نمی شود و بیشتر،در مقام مدح و ذم او سخن می گویند؛یعنی،آقای خمینی یا امام است یا جلاد،یا مهربان است یا سفاک،یا فضیلت دارد یا رذیلت،یا حق است یا باطل،یا تقدیس است یا ابلیس،یا سیاه است یا سفید.این چنین نگاه سیاه و سفیدی نسبت به آقای خمینی و تقدیس سازی و ابلیس سازی در مورد شخصیت و تفکرات او وجود دارد که خیلی سخت می توان،این نقابی را که بر صورت او کشیدند،کنار زد.

در داخل کشور و در نظام جمهوری اسلام،آنچه دیده می شود،فقط تحسین و ستایش آقای خمینی است،آنچه در خارج کشور دیده می شود،میان مخالفان او،فقط دشنام و اهانت نسبت به اوست.امروز،آقای خمینی در ایران،آنچنان جایگاهی دارد که اگر کسی او را به غیر از امام بخواند،گویی پا در رکاب دشمنان اسلام و ایران نهاده و اهانت فجیع و بزرگی به او کرده است و اگر کسی لب به انتقاد از او گشود،هر تهمتی را بر او روا می دارند و حکم ارتداد او را صادر می کنند و حتما او را،مخل امنیت ملی و برانداز قلمداد می کنند تا هرگونه حد و کیفر ضد انسانی و غیر اخلاقی بر ناقدان را توجیه کنند.

چنین فضایی که اجازه هرگونه انتقاد و مخالفت را،به مخالفان و ناقدان مواضع آقای خمینی نمی دهد،خود پدید آورندۀ یک استبداد است.اصلا وقتی صحبت از حق انتقاد از آقای خمینی می شود،خیلی از حامیان او،این حق را به مثابۀ اقدام برای براندازی نظام و اهانت به آقای خمینی می دانند؛ هر نویسنده ای را که در نقد افکار و شخصیت او بنویسد تحمل نمی کنند و این حق و این قلم را از او می ستانند.در نزد نظام جمهوری اسلامی،آقای خمینی شخصیت بسیار عزیزی است که اگر توقیع او،بر امر و نظری باشد،اجرا و انجام آن واجب است؛از این جهت،سیاستمداران ایرانی،برای آنکه اعتباری به کار و ایده خود ببخشند،ناگزیرند که از افکار او مایه بگذارند و ایده خود را در ترازوی افکار و عقاید آقای خمینی قرار دهند تا اگر نمره قبولی گرفت و میزان آن مناسب و متناسب با اندیشه های آیت الله بود،مجوز اجرا و بیان آن صادر شود.

چنین فضایی،فضای خوبی نیست و حکایت از استبداد و تمامیت خواهی نظام دارد.آنچنان شخصیتی از آقای خمینی ساختند که گویی او همه چیز دان بوده که باید مهر تایید او بر هر کاری باشد.هرچه سیاستمداران، خود را به او نزدیکتر کنند،احترام و اعتبار آنها در نزد نظام بیشتر می شود؛یعنی،چندان هم مهم نیست که اشخاص تا چه حد تخصص دارند،تا چه حد اعتبار علمی و عملی دارند،مهم این است که مورد تایید امام باشند.نمونه های بسیاری وجود دارد،در حوزۀ دیپلماتیک،در فرهنگ،در هنر،در دین و…اگر قرار است که سیاستی اجرا و انجام شود،باید از نظر آقای خمینی،مطلوب باشد و بایستی که سیاستگذاران در این عرصه ها،مقلد تام افکار و عقاید آقای خمینی باشند؛بدون توجه به آنکه،هر کسی حق اظهار نظری را دارد و آقای خمینی،دیپلمات و هنرمند نبود که قرار باشد ما از او تقلید کنیم،اگر هم در فقه تبحری داشت،قرار نیست که تمام احکام دینی،در اندیشه های روح الله خمینی خلاصه شود.

در مسئلۀ سیاست خارجی،ایران در آن زمان وضعیتی داشت،امروز وضعیت دیگری دارد،ضمن اینکه ایشان دیپلمات نبود و سیاست های او در این زمینه قابل نقد است.امروز ما باید به آنچه عقل رای می دهد عمل کنیم؛قرار نیست بر سر شعار و حرکتی که اهانت به هویت ملی یک کشور است و باعث کینه و نفرت می شود و هیچ رنگ و بوی دیپلماتیک ندارد و منافع ملی ما را تهدید هم می کند،از نظر آقای خمینی استفاده کنیم و طبق سخنی از او،بگوییم فلان شعار را ندهیم یا فلان شعار را بدهیم.ضمن اینکه فکر نمی کنم،سیاست هایی که افراطیون در نظر می گیرند،مورد تایید روح الله باشد؛آیت الله خمینی،وقتی که آقای رجایی،نامه ای تند خطاب به رئیس جمهور فرانسه نوشت،رجایی را به شدت مورد نکوهش قرار داد و از او انتقاد کرد و به او گفت:«رئیس‌جمهور مملکت باید به عرف سیاسی عمل کند. در عرف سیاسی جواب می‌دهی اما حق توهین که نداری. در حالی که اگر کسی به تو گفت تبریک عرض می‌کنم هر کس بوده باشد تو باید بگویی متشکرم. تمام. دوستت است از او تعریف می‌کنی، نیست می‌گویی متشکر آقا».[1]در مسائل فرهنگی و هنری،همین کافی است که آقای خمینی،هنرمند نبود و اصولا اهل هنر نبود و نمی توان،با نگاه محض فقهی و شرعی،به فرهنگ و هنر نگریست.

تمام این مسائل،حاکی از آن است که از آقای خمینی،در ایران،یک تقدیس ساختند.یک تقدیس و یک رهبری که باید بی چون و چرا،از او اطاعت کرد،آنچنان که گویی،سخن او سخن خدا و سخن دین محسوب می شود.به همین علت است که کسی رخصت نقد افکار و عقاید آقای خمینی را ندارد و حتی کسانی به سبب علاقه به آقای خمینی،به خود اجازه نقد نسبت به او را نمی دهند و محدودیتی برای خود گماشته اند.

در ایران،حتی کسانی که نسبت به نظام نقد دارند،اعتراض دارند،مخالفت دارند،آقای خمینی برای آنها،شخصیتی بسیار محترم است و عزیز است و زبان آنها در نقد افکار و شخصیت و اندیشه های آیت الله،عاجز است؛حتی او را نقد نمی کنند و دوران رهبری آیت الله خمینی،برای آنها،همان دوران طلایی است.

در ایران که آقای خمینی بدل به یک تقدیس و امامی بدون خطا و اشتباه شده است،در خارج کشور که فضای بهتری برای نقد او وجود دارد،ناقدان و مخالفان آقای خمینی،مجال انتقاد را یافته اند.نه اینکه در داخل،راهی برای نقد نیست،در نتیجه راهی که در خارج،برای منتقدان گشوده می شود،این راه به هجو و توهین و دشنام هم کشیده می شود و گاه نقد هایی نسبت به ایشان وارد می شود که واقعا ناعادلانه و غیرمنصفانه است و به دشنام و توهین و حتی تهمت،آمیخته می شود که این خوب نیست.

اما این پرسش که چگونه آقای خمینی، به یک رهبر کاریزماتیک و یک تقدیس مذهبی مبدل شد و امام نام گرفت،سخن اصلی من در این نوشتار است.بسیاری،وقتی بخواهند به این پرسش پاسخ دهند و آن را تحلیل کنند،پاسخ و تحلیل آنها به سبب تعلقات سیاسی و مذهبی که دارند،نگاه شخصی که نسبت به آقای خمینی دارند،نفرت یا عشقی که نسبت به او دارند،سطحی و مغرضانه است.

اینکه چه شد که آقای خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،به یک تقدیس تبدیل شد،امام نام گرفت و محبوب مردم شد،سرمشق و الگوی راه سیاستمداران و دولتمردان شد،می تواند دلایل عمده ای داشته باشد که پاسخ به آن،چندان هم مشکل نیست.

عده ای که به طور کلی،محبوبیت آقای خمینی چه در آغاز انقلاب و چه در امروز را نفی می کنند؛یعنی،آقای خمینی اصلا محبوب نبود و آن همه مردمی که به استقبال او رفتند و یا در مراسم تشییع جنازه آیت الله خمینی،رخت عزا بر تن کردند و گریستند آنچنان که گویی به عزای پدر نشسته اند و در سوگ او می گریند،همگی درخت بودند.

اما در جواب به این پرسش که چرا آیت الله خمینی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شد،پاسخ های متعددی وجود دارد؛نه اینکه چون او آدم خیلی خوبی بود پس طرفداران بسیاری داشت یا چون آدم بدی بود حامیان زیادی داشت،نه اینکه امام زمان در این ماجرا دست داشت و باعث محبوبیت روح الله شد،نه اینکه چون مردم آن زمان عامی و بی سواد و جاهل بودند و فریب خوردند و به سراغ امام رفتند؛هیچ کدام از این پاسخ ها،مطلوب نیست و سطحی است.

اینکه کسی طرفدار زیادی داشته باشد،محبوب باشد،ملاک و معیار درستی بر خوب بودن و بد بودن کسی نیست.کسانی در طول تاریخ بودند،آدم های خیلی بدی هم بودند ولی طرفداران زیادی داشتند،آدم های خیلی خوبی بودند که حامیان زیادی داشتند؛آدولف هیتلر هم طرفداران بسیاری داشت که حاضر بودند جان خود را برای هیتلر بدهند،نلسون ماندلا هم طرفداران و حامیان خیلی زیادی داشت.اگر امام زمان کمک کرد،پس امام زمان هم به هیتلر کمک کرد،به ماندلا هم کمک کرد.

مردمی که به حمایت از آیت الله برخاستند،همه عامی و بی سواد نبودند،اتفاقا خیلی از آنها فرهیخته و باسواد بودند و تحصیلات آکادمیک داشتند،بسیاری از دانشجویان،تحصیل کردگان،اساتید و روشنفکران انقلاب کردند و به دنبال آیت الله خمینی رفتند.

آنچه باعث شد که تمام مردم تابع محض و مطیع آقای خمینی شوند،از او تبعیت بی چون و چرا کنند،وابسته به شرایط و وضعیت اجتماعی مردم،در قبل و بعد از انقلاب است که آقای خمینی را برای مردم تبدیل به یک بت و تقدیس کرد.

آقای خمینی،پیش از انقلاب از حرف مردم دفاع کرد و سخن آنان را تکرار کرد؛پس از انقلاب،مردم از سخن او دفاع کردند و حرف او را تکرار کردند.از همان زمان که آقای خمینی منتقد رژیم شاه شد،مردم را با خود همراه کرد.مردم هم او را تکیه گاه مناسبی برای خود دیدند و آقای خمینی،مردم را به اعتراض علیه رژیم شاه بیشتر ترغیب کرد.مردم هم از استبداد می نالیدند.

همین که یک فردی تکیه گاه مردم شد،حرف آنان را تکرار می کرد،از حق آنان دفاع می کرد،باعث شد که وابستگی عمیقی میان مردم و آیت الله خمینی پدید آید.از طرفی،شاه اعتراضات مردم را سرکوب کرد،آنان را کشت و هرچه بیشتر نفرت و کینه مردم نسبت به رژیم سلطنتی بیشتر می شد،عشق و اعتماد آنها نیز به آیت الله خمینی،که در صدر آن اعتراضات قرار داشت،بیشتر شد.

مردم تحت تاثیر استبداد سلطنتی،به سوی آیت الله خمینی که همراه آنان شده بود گرایش یافتند.همین امر سبب شد که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شود و وقتی انقلاب هم شد،تحت تاثیر آن فضا،آقای خمینی برای مردم ستم دیده،چون منجی بود که ظهور کرد و آنان را از چنگال ظلم و ستم رژیم شاه نجات داد.مردم هم در آن زمان، منتظر یک منجی بودند که آنها را نجات دهد.

همین که آقای خمینی تبدیل به یک منجی برای مردم شد،او را بدل به یک تقدیس کرد که اطاعت و تبعیت از او واجب است؛به عبارت دیگر،حکومت سلطنتی و دژخیم شاه بود که از آقای خمینی یک منجی ساخت،او را امام کرد و کاریزمایی به او بخشید که او را به یک رهبر کاریزماتیک بدل کرد.

انقلاب وفور و طلوع احساسات،عواطف و هیجان مردم و افول و غروب عقل و عقلانیت است.نه اینکه خواسته و مطالبات مردم،عقلانی نبود که معقول و حق هم بود؛اما همین که انقلاب شد،مردم به هیجان آمدند و دیگر امور مردم به رای عقل نبود،بلکه به رای احساسات و عواطف آنان بود.وقتی آقای خمینی،منجی و ناجی بخش مردم از ظلم و استبداد بود،عشقی در مردم نسبت به او پدید آمد و ارزشی به او بخشید و او را در مقام خدایی بالا برد؛مردم هم،چه بی سواد و باسواد،چه دیندار و بی دین،تابع او شدند و از تمام تفکرات او حمایت کردند.

چنین فضایی هم،این راه را برای آقای خمینی گشود و فراهم کرد که در مقام قدرت-قدرتی که مردم به او بخشیدند-اجازه داشته باشد هر کاری بکند و مردم را تسلیم خود نماید.مردم هم حاضر و آماده بودند که تسلیم ایشان شوند و آنقدر نقد نکردند که حاصل انقلاب آنها،رفتن استبداد سلطنتی و آمدن استبداد دینی و فقهی شد.

از طرف دیگر،مردم ایران،مردمی مذهبی بودند و اکثریت کسانی هم که انقلاب کردند،مذهبی و مسلمان بودند.آقای خمینی،یک فقیه و روحانی بود،در نتیجه برای جامعۀ مذهبی ایران،آقای خمینی هم به خاطر اینکه منجی آنها بود و هم یک فقیه و روحانی بود،یک تقدیس مذهبی برای آنها شد،یک امام برای آنها شد و چهره ای معنوی و آسمانی به آقای خمینی بخشید و تبدیل به اسطوره ای مذهبی شد و یک مقام والای دینی برای آنها شد که اطاعت از او،چون اطاعت از خدا و تمرد از دستور او،چون تمرد از دستور خداست.همین امر،سبب تعصبات مذهبی در آغاز انقلاب شد.

آقای خمینی،نظریه ولایت فقیه را مطرح کرد.ولایتی که از جنس سلطنت است اما با رنگ و بوی مذهبی.همان قدرت مطلقه را درون خود دارد و خود آقای خمینی،معتقد بود که این ولایت،از سوی خدا نصب شده است.و این می شود همان حکومت مذهبی که دکتر شریعتی از آن می گوید:

«حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد مخالف با او را ندارند، یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند، به عبارت اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم; بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است چون خود را در سایه و نماینده خدا می‌داند، برجان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می‌کنند.»[2]

در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه چهره ای مقدس از شاه و ولی و حاکم،نمایان می شود و عظمت و ارزش بسیار والایی به پادشاه و حاکم نسبت داده می شود و القابی که در معرفی حاکم و پادشاه وجود دارد،تصدیق این سخن است که در یک حکومت سلطنتی،پادشاه و حاکم،بالاترین جایگاه را دارند و از احترام بسیار زیادی برخوردارند؛از طرفی،مداحان نیز در غلو کردن در وصف جمالات و کمالات نداشتۀ حاکم،هیچ کم نمی گذارند و طرفداران نیز،فقط در تحسین و ستایش والی صحبت می کنند.این خاصیت حکومت های سلطنتی است که از فرد حاکم و شاه،یک تقدیس می سازند،آنچنان بتی از او درست می کنند که اگر کسی از وی اطاعت نکند و از لقبی دیگر برای وصف او استفاده نماید،در سرکوب و مقابله با او،درنگ نمی کنند؛پادشاه و حاکم هم امتیازاتی دارند که دیگر مردم ندارند،موافقان آنها نیز حقوقی دارند که مخالفان ندارند،برای پادشاه راه ها و درهایی باز است که برای هیچ کس باز نیست و او می تواند در قدرت با اختیار کامل،هر اقدامی را انجام دهد و به این دلیل که دارای عزت و کمال خوانده شده است،نقد او ممکن نیست.

تاریخ گویای این سخن است.در طول تاریخ و در حکومت های سلطنتی و مطلقه،همیشه القابی برای شاهان معرفی شده است که بیانگر،بزرگی و عظمت آنها باشد و از طرفی،شاه در جایگاه قدرت قرار دارد و از طرف دیگر او همیشه مورد ستایش است و این امر بر تکبر و غرور او می افزاید و دیگر کسی اجازه نقد را نخواهد داشت.از زمان هخامنشیان تا پهلوی در ایران،این لقب ها وجود داشته است و در وصف شاهان دیگر کشورها ها گفته اند.مثل شاه شاهان و شاهنشاه بزرگ و اعلی حضرت و …که در قبل یا پس از نام آنان استفاده می کردند.

ولایت فقیه هم از جنس حکومت های مطلقه و سلطنتی است.ولایت فقیه یا همان ولایت مطلقه فقیه،همان ویژگی هایی را دارد که حکومت های سلطنتی دارند.ولی فقیه،همان نقش پادشاه را در حکومت های مطلقه دارد،از هر کس بالاتر است و مقام و جایگاه بالایی در قدرت دارد،همان تکبر را دارد و سرپرست مردم است و همان القاب برای وصف و شرح او خوانده می شود؛فقط به جای اعلی حضرت،از معظم له و به جای شاه شاهان از امام امت و حضرت استفاده می کنند که همان معنی را می دهد.

ولایت مطلقه فقیه،از نوع مطلقه و سلطنتی است،فقط رنگ و بوی دینی دارد و ولایت فقیه،تجلی استبداد دینی است یا به قول دکتر عبدالکریم سروش:«تئوری ولایت فقیه، عین استبداد دینی است؛از همان آغاز یک تئوری غیر اخلاقی بود».[3]اما این رنگ و بوی دینی وضع را بدتر می کند چون ولی فقیه تنها جایگاه مادی ندارد،بلکه از نظر حامیان او،ولی فقیه جایگاه معنوی و الهی هم دارد و از سوی خدا منصوب شده است.این جایگاه مذهبی وضع را بسیار بدتر می کند و بر جلال و عزت و عظمت مجعول و موهم او بیشتر می افزاید و در این نوع حکومت،ولی فقیه یک تقدیس مذهبی است.

البته،ناگفته نماند که آیت الله خمینی،در کتاب ولایت فقیه خود می گوید که:«ولایت فقیه،مطلقه نیست و مشروطه است».[4]اما در حقیقت،ذات ولایت فقیه،مطلقه است و امروز هم حامیان ولایت فقیه،آن را تحت عنوان«ولایت مطلقۀ فقیه»بیان می کنند و خود آقای خامنه ای،به کرات از کلمۀ«ولایت مطلقۀ فقیه»نام برده است.[5]در قدرت مطلقه،فساد مطلقه وجود دارد.همان طور که،جان امریچ ادوارد دالبرگ به شهادت تاریخ،در نامه به اسقف مندل کریتون گفت:«قدرت فساد می آورد،و قدرت مطلق فساد مطلقه می آورد.»[6]

علی ایحال آنچه سبب شد که آیت الله خمینی،بدل به یک امام و تقدیس شود،شرایط اجتماعی و سیاسی جامعۀ ایران در آن سالها و فقیه و روحانی بودن او و مذهبی و مسلمان بودن مردم و تاثیر ولایت فقیه بود.

باری؛امروز باید با دیدی بازتر به افکار و شخصیت آقای خمینی نگریست و حامیان و طرفداران و مخالفان و منتقدان او،باید متواضع تر به او بنگرند.دلبستگان باید باور کنند که آقای خمینی،شخصیتی سفید و تقدیس نبود،بدون اشتباه نبود،خطا داشت و کارهای او قابل نقد است و اقلا،حق انتقاد را به دگراندیشان دهند و مخالفان او،باید قبول کنند که آقای خمینی،تماما سیاه نبود،سخنانی داشت که قابل تحسین بود،سیاست هایی داشت که قابل قبول بود.آقای خمینی البته خطا و اشتباهات بزرگی داشت که قابل نقد است.

اما نمی توان کسانی را که در آغاز انقلاب،همیشه آقای خمینی را مورد ستایش و تحسین و تمجید قرار دادند اما بعدها،منتقد او شدند،مورد نکوهش قرار داد و آنان را ملامت کرد؛چراکه در آغاز انقلاب،وضعیتی وجود داشت و فضایی در آن دوران حاکم بود که افراد به دلیل محبت و علاقه به ایشان،نمی توانستند نقد کنند؛یا از مسائلی خبر نداشتند. اگر هم امروز نقد می کنند،چرا باید آنها را سرزنش کرد.اگر هم نقد می کنیم،نقد ما باید عقلانی و معقول و منطقی باشد نه نقدی که حاصل کینه و عقده های شخصی و درونی است.اگر هم کسی آقای خمینی را مورد ستایش قرار می دهد،لزوما آن کس ناآگاه و احمق نیست.

اما انتقاداتی که مخالفان آیت الله خمینی از اصلاح طلبان دارند این است که چرا آنها آن دوران را نقد نمی کنند و از نقد آقای خمینی هراس دارند.البته در میان اصلاح طلبان،کسانی بودند که از مواضع آقای خمینی انتقاد کردند و بسیاری از اصلاح طلبان،از حق انتقاد از ایشان،دفاع کردند که خیلی خوب است.اما باید مصالح سیاسی و حزبی را هم در نظر گرفت.امروز که اصلاح طلبان چندان نقد نمی کنند،مورد هجمه گروه های افراطی ولایی و نظام جمهوری اسلامی قرار می گیرند و اصلاح طلبان را،عملۀ آمریکا و صهیونیسم می دانند و آنان را ضد اسلام و ضد قرآن و برانداز خطاب می کنند؛حالا،وقتی آنها امام نقد کنند قطعا حکومت سرکوب آنان را روا می دارد به راحتی تمام اصلاح طلبان را حذف کند و آنان را از چرخۀ قدرت بیرون کند و مردمی که دوستدار آیت الله هستند را هم به مقابله با اصلاح طلبان ترغیب می کند؛و اصلاح طلبان این را نمی خواهند،اصلاح طلبان می خواهند در حکومت و قدرت باشند تا بتوانند اصلاح کنند.

مهندس میرحسین موسوی-کسی که بسیار مورد انتقاد قرار گرفت که چرا دوران امام را،دوران طلایی نامید-حرف بسیار نیکویی را بیان کرده است:«یکی از اجزاء اعتقادات همه ما این است که تعداد معصومین ۱۴ نفر است و بقیه بندگان خدا جایز الخطا هستند و همیشه در معرض لغزش. مگر آنکه خدا آنها را حفظ کنددر مورد دوران مورد بحث هم همینطور است. ولی چه ضرورتی دارد که وقتی دو تیغه قیچی، یعنی متحجران داخلی و دشمنان بی نقاب خارجی آن دوران و تصویر حضرت امام را هدف قرار داده اند،  من هم زبان به نقد بگشایم. مسلما به دلیل فضای زهرآگین موجود، کلام گفته نشده از دهان ربوده خواهد شد و درست شبیه  چارچوب توطئه ای که به عنوان پاره کردن تصویر حضرت امام پیاده شد، مورد سوء استفاده داخلی و خارجی قرار خواهد گرفت. امروز دشمنان جنبش سبز دنبال طعمه و بهانه هستند تا پیوندی که همه ما را به هم وصل می کند از بین ببرند.»[7]

اما در کل،باید این ذهنیت که هر کس آن دوران را نقد کرد یا آقای خمینی را نقد کرد،دشمن است،برانداز است،مرتد است،از بین برد و اصلاح کرد و نباید کسی را از این حق طبیعی و مسلم،محروم کرد.

______________________________________________________________

1.ماجرای نامه گل‌آقا به میتران و واکنش امام

2.مذهب علیه مذهب،دکتر علی شریعتی-ص 206 و 207

3.با رفراندوم اختیارات ولی فقیه حذف شود-گفتگویی با عبدالکریم سروش

4.ولایت فقیه،آیت الله خمینی-ص43

5.عدم اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه، اعم از این که بر اثر اجتهاد باشد یا تقلید، در عصر غیبت حضرت حجت(ارواحنا فداه) موجب ارتداد و خروج از دین اسلام نمى‏شود.(آیت الله خامنه ای)

6.«Power tends to corrupt, and absolute power corrupts absolutely»جان امریچ ادوارد دالبرگ مورخ و معلم اخلاق،در نامه به اسقف مندل کریتون،در سال 1887

7.موسوی: «امام» را نقد نمی‌کنم

ماه رمضان،اکراه و آزادی های فردی

ماه رمضان آمد و بازهم بساط روزه و افطار و سحر،در جمع مسلمانان پهن شد.رمضان،ماهی نیکو و زیبا و فرخنده برای مسلمانان و معتقدان به دین اسلام که لب و دهان باید بست و زبان را از سخن کذب و دشنام و تندی و غیبت فارغ کرد؛گویی در این ماه خدا آدمیان و بندگان خود را فرا می خواند،گویی باید مسافرتی کوتاه پیمود و به جلوه نورانی خدا،در فراز آسمان ها نگریست و وجود خدای را با تمام وجود درک کرد و خویشتن را از هر گناه و خطا پاک و زلال کرد و با جامه ای سفید در چهره خدا نگریست تا باشد در تمام ایام سال،زبان ما جز به صداقت و جز نیکی و سخن حق نگشاید.در چنین ماهی بود که در تیرگی شب و در نومیدی صحرای گرم عربستان،نسیمی دمید و نوری بر چهرۀ پیامبر گرامی اسلام افروخت و این قرآن عظیم الشأن بر پیامبر نازل شد.

ماه مبارک رمضان که ماهی نیکو و فرخنده است،آنچنان که زیبا و آسمانی است،می تواند زشت و قبیح نیز باشد و می تواند این ماه،برای عده ای پیام آور جبر و زور و رنج باشد.قرار نیست در این ماه،دگر اندیشان و مخالفان و پیروان دیگر ادیان،از لذت و نشاط و کارهای روزمره خود محروم شوند و در گوشۀ شهر محدود باشند که البته ماه مبارک رمضان،ماه نشاط و شادمانی است و اگر گروهی از مردم در این ماه،زیر سایۀ ذلت و رنج و جبر-فارغ از هر دین و تفکر-باشند این ماه آسمانی و نورانی نخواهد بود.برخی مسلمانان با طعن و تندی بر روزه خواران و یا آنان که روزه نگرفته اند،می تازند و آنان را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهند که پسندیده و نیکو نیست.در ایران،در سال گذشته،نظام با روزه خواری در ملأعام شدیدا برخورد می کرد و به تازگی مجازات و حد حکومت برای روزه خواران در ملأعام،حبس و شلاق است. 1

متاسفانه اجرای چنین احکام بی پایه و بی اساس که توجیه عقلانی و اخلاقی ندارد و از منظر دینی و اسلامی نیز معقول نیست،در حاکمیت دینی ایران بسیار رواج یافته است و برخورد و شیوه نظام با این مسائل عجولانه،غیر منطقی و غیر اخلاقی بوده است.اجرای این احکام در یک نظام دینی مدعی مجری احکام اسلامی در کشور،چهرۀ خدشه دار و مخدوش و غیر مقبولی را از اسلام و درک دینی نمایان می کند و اسلام را بر خلاف حقیقت آن،یک دین جبری و موروثی معرفی می کند.

در ماه رمضان،آنچنان که در آیات قرآن اشاره شده است،روزه بر مسلمانان واجب گردید و این روزه یک تکلیف الهی بر بندگانی است که پذیرای اسلام بوده اند.

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»  2

اي اهل ايمان، بر شما هم روزه واجب گرديد چنانکه امم گذشته را فرض شده بود، و اين دستور براي آن است که پاک و پرهيزکار شويد.

«أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ ۚ  فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۚ  وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ  ۖ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ ۚ  وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ  ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»  3

روزهايي به شماره معيّن روزه داريد (تمام ماه رمضان)، و هر کسي از شما مريض باشد يا مسافر، به شماره آن از روزهاي غير ماه رمضان روزه دارد، و کساني که روزه را به زحمت توانند داشت عوض هر روز فدا دهند آن قدر که فقير گرسنه‌اي سير شود، و هر کس بر نيکي بيفزايد آن براي او بهتر است. و (بي‌تعلّل) روزه داشتن براي شما بهتر خواهد بود اگر (فوايد آن را) بدانيد.

«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ ۚ  فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ  ۖ وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۗ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»  4

ماه رمضان ماهي است که قرآن در آن نازل شده براي هدايت بشر و براي راهنمايي و امتياز حق از باطل، پس هر که دريابد ماه رمضان را بايد آن را روزه بدارد، و هر که ناخوش يا در سفر باشد (به شماره آنچه روزه خورده است) از ماهاي ديگر روزه دارد، که خداوند براي شما حکم را آسان خواسته و تکليف را مشکل نگرفته، و خواسته تا اينکه عدد روزه را تکميل کرده و خدا را به عظمت ياد کنيد که شما را هدايت فرمود، باشد که (از اين نعمت بزرگ) سپاسگزار شويد.

آنچه در آیات فوق مشاهده کردیم،تکلیف الهی که بر مسلمانان نهاده شده است و آن روزه در ماه رمضان است.اما در این آیات،اشاره ای به روزه خواران نشده است،در آیات دیگر قرآن که روزه داران را مورد تحسین قرار می دهد،سخن از روزه خواران و حد آنان ندارد،البته روزه داری،یک تکلیف برای مسلمانان است و بر آن دسته از مسلمانانی که توانایی روزه گرفتن را دارند،مقرر گردیده است این ماه را روزه بدارند.اما به این موضوع مهم در آیات قرآن باید نگریست که حدود و ثغور تکلیف الهی در آیات قرآن-و این دو آیه انتهایی که به روزه گرفتن در ماه رمضان اشاره شده است-حد توانایی،قدرت بدنی و تحمل آدمی است.در آیات قرآن اشاره می شود که در صورت عدم توانایی بدن برای روزه داری،اجباری در روزه گرفتن او نیست و البته در قبال آنها،باید به مسائلی عمل کند.در صورت بیماری و سفر که در هر دو صورت روزه داری سخت و مشکل است،فرد از روزه داری در آن روز منع می شود و البته به تعداد آن ایام که روزه خواری کرده است،باید روزه بدارد و اگر توانایی لازم را نداشت،کفاره بپردازد تا شکم یک گرسنه و یک فقیر را سیر کند،پس در کنار این موضوع،مسئلۀ کمک به فقرا نیز مطرح است.اما آنچه در این آیات به آن اشاره شده است،این است که« خداوند براي شما حکم را آسان خواسته و تکليف را مشکل نگرفته»و همین موضوع در آخرین آیه سوره بقره اشاره شده است:

«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۚ  لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ ۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ  رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا ۚ  رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ  ۖ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۚ  أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ» 5

خدا هيچ کس را تکليف نکند مگر به قدر توانايي او، نيکيهاي هر کس به سود او و بديهايش نيز به زيان خود اوست. پروردگارا، ما را بر آنچه به فراموشي يا به خطا کرده‌ايم مؤاخذه مکن. بار پروردگارا، تکليف گران و طاقت فرسا که بر پيشينيان ما نهاده‌اي بر ما مگذار. پروردگارا، بار تکليفي فوق طاقت ما بر دوش ما منه، و بيامرز و ببخش گناه ما را، و بر ما رحمت فرما، تنها آقاي ما و ياور ما تويي، پس ما را بر گروه کافران ياري فرما.

و دکتر بهشتی نیز به این مسئله اشاره می کند:

« تفسير آخرين آيه سوره بقره مطرح است خدا بر عهده هيچ كس تكليفي نمي نهد مگر در حدود توانايی اش آنچه به سود هر انسانی است». 6

بنابراین،روزه داری در ماه رمضان،یک تکلیف الهی است که بر مسلمانان نهاده شده است و حدود تکلیف الهی،بر پایه توانایی فرد است.البته این را باید افزود که وقتی می توان به تکلیف الهی تمکین کرد و از آن متابعت کرد که حقانیت اسلام و حقیقت دین برای ما آشکار و روشن شود؛یعنی،با آگاهی تکلیف الهی را پذیرفت و توان دفاع از آن را داشت.نمی توان با آسودگی خاطر و فراغ بالی چنین استنباط کرد که«مگر می شود آنچه خدا نازل کرده است،نا معقول و غیر مقبول باشد؟»و در زمانۀ ما و در این هنگامۀ شک و تردید،نباید آسوده بود و بایستی در پی حقیقت دین و حقانیت اسلام بود و آن را از منظر عقلانی و اخلاقی و فلسفی  ثابت کرد و بر اساس یک احساس درونی نمی توان خدا را درک کرد.حقیقت جویی و در پی حقانیت بودن،آسوده نیست و البته زمان می خواهد و جهد و کوشش باید کرد،تفکر و تعقل باید کرد،مطالعه و تحقیق باید کرد و با کسب دین آگاهانه،در تبعیت از تکلیف الهی قدم برداشت؛وگرنه این دین،به یک مذهب موروثی و تحمیلی مبدل می شود که مجری آن،از اجرای تکالیف بی خبر است.با دین آگاهانه،تمکین به تکالیف الهی،آگاهانه می شود.

روزه داری از برای هراس و وحشت از عذاب الهی و آتش جهنم،و رغبت به سوی بهشت و تمایل برای نعمت های بهشتی،در واقع آب در هاون کوبیدن است و یک جبر و اکراه درونی به ما می گوید که روزه بداریم و در آن آگاهی و عشق الهی نقش و سهمی ندارد.

اما از این مسائل که بگذریم،به برخورد دستگاه های قضائی نظام با روزه خواران در ملأعام می رسیم که حد و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته شده است،ابتدا باید گفت که تمام روزه خواران در ملأعام با یک دلیل یکسان،روزه خواری نمی کنند،یک فرد ممکن است در این گرمای تابستان،واجد یک خوراک و نوشیدنی باشد و فارغ از غرض و سوءظن،آن نوشیدنی و آن غذا را میل می کند اما فردی ممکن است با قصد و غرض و سوءظن،در برابر روزه داران روزه خواری کند؛در کل،روزه خواری در ملأعام نمی تواند به عنوان یک جرم شناخته شود که برای آن هم مجازات سنگین در نظر گرفته شود.افرادی که به مجازات روزه خواران در ملأعام رضایت دارند،استدلال و ادله ای دارند و آنان روزه خواری در ملأعام را چنین تلقی می کنند که توهین به شهروندان روزه دار و فرهنگ،عرف و هنجار جامعۀ مذهبی ایران است.

این مسئله که روزه خواری و آشامیدن در ملأعام اهانت به روزه داران است،نمی تواند توجیه خوبی باشد؛روحانیون مردم را به سوی روزه داری سوق می دهند و از صبر و استقامت در این ماه می گویند و وعدۀ بهشت به این صبر و استقامت می دهند و در کل روزه داری،نوعی صبر و استقامت است،یک مسلمان روزه دار،اگر درک درستی را از اسلام و آیین آن داشته باشد،نباید با مشاهدۀ روزه خواری یک فرد ترغیب و تحریک شود و صبر و استقامت او باید به حدی باشد که با روزه خواری در ملأعام،مشکل چندانی نداشته باشد.

اما مسئلۀ دیگری که بیان می شود،نقض عرف و هنجار جامعۀ ایران است.ابتدا بایستی روشن کرد که در ایران،هرچند اکثریت مسلمانند،اما در بین آنها،دگر اندیشان و سکولارها و پیروان دیگر ادیان وجود دارند و آنان نیز دارای حقوق شهروندی هستند که البته در حکومت ایران بسیاری از حقوق آنان نقض شده است،باید حقوق فردی افراد در نظر گرفته شود و حقوق آنان نیز محترم شمرده شود.در اینجا چند مسئله وجود دارد و اینکه افرادی که معتقد به دین اسلام نیستند،فارغ از آنکه چه تفکرات و عقایدی دارند،این عرف و فرهنگ را به عنوان هنجار بپذیرند و به احترام روزه داران،از نوشیدن و خوردن در ملأعام ممانعت کنند و اگر این افراد از این هنجار تخطی کردند،مجازات خواهند شد و حدی برای آنان تعیین می شود.

این سخن حضرت علی که می فرماید«آنچه که برای خود نمی پسندی، برای دیگران مپسند» 7 که باید به آن توجه ویژه ای داشت.اگر عرف و فرهنگ جامعه ای،در تضاد با افکار و شخصیت ما قرار گرفت،قابل احترام است اما نمی توان آن را به عنوان هنجار پذیرفت.اما اینکه کدام عرف و فرهنگ اخلاق مدار است و کدام اخلاق مدار نیست،یک بحث جدا می خواهد و واجد یک گفتگو و دیالوگ میان طرفین است؛چراکه هر فردی،از دریچه ای به اتفاقات پیرامون خود می نگرد و از منظر اخلاقی از عقاید خود دفاع می کند و تفکرات خود را اخلاقی می پندارد.یک مسلمان،دینداری را اخلاق مدار تلقی می کند و یک بی دین،دینداری را فاقد اخلاق می پندارد و بی دینی را اخلاقی می داند و اینکه سخن کدام حق است،نیاز به گفتگو و بسط دلایل و تشریح استدلالات هر دو طرف دارد.ما فرض بر آن بگیریم که یک مسلمان،وارد یک مجلس و یک جمع می شود که نوشیدن شراب در میان آنها،عرف و فرهنگ آنهاست و اگر بر خلاف عرف آنها حرکت کند،توهین محسوب می شود و مجازات خواهد شد،آن جمع می پندارد که نوشیدن شراب و میل نمودن آن اخلاقی و مفید است اما فرد مسلمان محدودیت هایی دارد و عقاید و تفکرات دینی او،این اجازه را نمی دهد که همچون جمع،از آن شراب بنوشد و نمی تواند آن را به عنوان هنجار بپذیرد،تا چه حد پسندیده است که آن مجلس او را مجازات کند؟!و این است که می توان سخن حضرت علی را درک کرد.تمام پیامبران،وقتی وارد جامعه شدند،آن جوامع یک عرف و یک فرهنگ و یک هنجار متفاوت با ادیان الهی داشتند و پیامبران در کنار تبلیغ به توحید،با دین شرک مبارزه و مجادله می کردند،در زمان پیامبر گرامی اسلام،شرک عرف جامعۀ عربستان بود و از منظر آنان این شرک،هیچ عیب و ایرادی نداشت و چون یک دین تعصب آلود عربستان را فراگرفته بود،وقتی پیامبر هم تبلیغ دین توحید کرد،با او شدیدا مبارزه کردند.

این مسائل هر یک ریشه هایی از درون دارد.بی اعتناء بودن نسبت به حقوق دگر اندیشان و نقض حقوق مخالفان مذهبی و سکولارها در نظام سیاسی ایران و استبداد دینی در کشور،ریشۀ این مسائل است.نظام سیاسی ایران حتی حقوق مسلمانانی که نسبت به سیاست نظام نقد و مخالفت دارند را نیز نقض می کند و از طرفی استبداد دینی،این نوع برخوردها و مجازات ها را تکلیف الهی خود می داند.

این نوع نگرش و این درک از دین،از اسلام و از خدا، لکه ای تیره بر اسلام و دین و خدا می نهد و خصومت و عداوت را در کشور علیه اسلام می گستراند.

__________________________________________________________________________________________________

1-حبس و شلاق مجازات روزه خواری در ملأعام

2-آیه 183 سوره بقره

3-آیه 184 سوره بقره

4-آیه 185 سوره بقره

5-آیه 286 سوره بقره

6-دکتر سید محمد حسینی بهشتی- نقش آزادی در تربیت کودکان،ص 29

7-نهج البلاغه، نامه 31

هاشمی،انتخابات و تحریم

تنها چند هفته به انتخابات دور یازدهم ریاست جمهوری باقی مانده و صحبت این روز مردم،از انتخابات و شرکت در انتخابات است. تصمیم ما باید حاصل از تعقل و تفکر سیاسی و عقلانی ما،نسبت به انتخابات و شرایط سیاسی کشور باشد. انتخابات یک نور امید و یک فرصت برای پایان یا به حداقل رسیدن تورم و گرانی،تحریم و تهدیدات خارجی و وضعیت و فشارهای سیاسی و اقتصادی بر مردم و کشور،می تواند باشد و از طرفی هم،در این انتخابات این نور امید،اندکی کم رنگ و اندکی تیره شده است و نمی توان یک اعتماد و اطمینان خالص،نسبت به نتایج انتخابات داشت؛پس از اعلام نتایج انتخابات سال 88 و اعتراضات خیابانی مردم،این موج بی اعتمادی در میان مردم یا لااقل میان اصلاح طلبان جاری شد و پرسش های زیادی در آن سال بی پاسخ ماند و اعتراضات مردم هم سرکوب شد.

در این میان،منتقدان و مخالفان رژیم و برخی اصلاح طلبان،صحبت از عدم شرکت در انتخابات و به نوعی تحریم انتخابات ریاست جمهوری دارند و می توان از دلایل آنان،چنین برداشت کرد و این چنین تفسیر و تشریح کرد که:شرکت مردم در انتخابات،مشروعیت و مقبولیت بخشیدن به نظام و رهبری است و چگونه می شود،در انتخاباتی که هیچ اعتمادی به آن نیست و سابقه ی تقلب در انتخابات وجود دارد،فعالان سیاسی و اجتماعی حبس شده و دو کاندیدای سابق ریاست جمهوری در حصر خانگی به سر می برند،در انتخابات شرکت کرد؟و صلاح این است با عدم شرکت در انتخابات،مردم اعلام بیزاری خود و اعلام شکایت خود را نسبت به حکومت اعلام نموده تا بر مشروعیت نظام،افزوده مگردد.

در نقد این نظر و بیان باید پرسید:آیا با تحریم و عدم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری،تمام این مشکلات،حل و فسخ می شود؟مشروعیت و مقبولیت نظام زیر سوال می رود؟فعالان سیاسی آزاد شده و رییس جمهور قانونی کشور، بر سر کار می آید؟حصر خانگی میر حسین و کروبی به اتمام می رسد؟و….

نظامی که می تواند تقلب کند و آمار دروغ به مردم نشان دهد،چه با شرکت ما و چه با تحریم ما،تقلب می کند و آمار دروغ به مردم نشان می دهد.آیا چنین می پنداریم که اگر به فرض مردم در انتخابات شرکت نکنند،نظام هم در کمال آرامش و عزت خواهد گفت:خب،ای غربیا،ای شرقیا،ای مردم!این نظام دیگر مشروعیت ندارد و مردم در انتخابات آن شرکت نکردند پس من خواهم رفت! نظامی که به تقلب و تخلف عادت کرده است،بالاخره می گوید به فلان میزان،مردم در انتخابات شرکت کردند؛و این نظام مشروعیت دارد. فعالان سیاسی با رای ندادن ما آزاد خواهند شد؟میر حسین موسوی و مهدی کروبی،با رای ندادن ما از حصر بیرون می آیند؟نظام به هر روشی،مشروعیت خودش را می نمایاند و خود را محبوب مردم می داند.این یاس هم وجود دارد که شرکت در انتخابات 88 هیچ نتیجه ای نداشت و در انتخابات تقلب شد؛بنابراین شرکت در این انتخابات هم بی نتیجه بوده و تقلب خواهد شد و رای دادن ما،کاری مطلقا بی فایده است!اما آیا رای ندادن ما فایده ای دارد؟چه سود و فایده ای در رای ندادن است؟اگر تقلب خواهد شد،با رای دادن و رای ندادن ما،این مسئله تغییر نمی کند.اما رای دادن ما،می تواند تاثیر گذار باشد.اینکه چون در انتخابات سال 88،تقلبی صورت گرفته،پس نباید رای داد.خب،چه خواهد شد؟نظام از کار خود شرمگین شده و با اظهار بخشش،از مردم عذر خواهی می کند؟نتیجه ای که در رای ندادن ماست،آسیب و ضرر به اوضاع سیاسی،اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی و… کشور است؛قدرت و میز ریاست جمهوری،مادام العمر،در اختیار یک گروه سیاسی قرار می گیرد و ماهم باید تا ابدالدهر زیر سایه ی وحشت و استبداد زندگی کنیم.

ضمن این مسئله که تحریم در انتخابات بی فایده است،با شرایط به وجود آمده در این 8 سال،با عدم شرکت ما و بی تفاوتی ما در انتخابات،ممکن است آسیب جدی بر کشور وارد شود.در این شرایط که تحریم ها و تهدیدات در اوج خود قرار گرفته و اقتصاد کشور رو به زوال است؛عدم شرکت ما در انتخابات،آسیب جبران ناپذیری بر کشور وارد می کند.

افرادی که معتقدند با حمله ی نظامی اسرائیل و غرب به کشور و ادامه ی تهدیدات و تحریم ها،مردم ایران از این قفس رهایی میابند،باید بدانند که:

اولا،دولت اسرائیل نه به فکر آسایش و آزادی مردم ایران است و نه به فکر عاقبت این حمله ی نظامی به ایران و عواقب آن برای مردم؛چراکه اکنون،اسرائیل خود را در تهدید جدی می بیند و منافع مردم خویش را در نظر می گیرد و اگر هم در سخنانش،سرکوب اعتراضات مردم توسط حاکمیت را محکوم می کند؛ این برای آن است تا به شکلی مشروعیت جمهوری اسلامی را زیر سوال ببرد.

دوما،این بیان که»هدف موشک های اسرائیل تنها نیروگاه های هسته ای ایران است»هرچند صحیح، اما آسودگی خاطر به همراه ندارد؛انفجار این نیروگاه ها،عواقب جانی بسیاری به همراه خواهد داشت و با انفجار تاسیسات هسته ای ایران،مردم هم در معرض خطر مواد حاصل از این انفجار خواهند بود و سلامت آنان نیز،تهدید خواهد شد.در ضمن،ایران هم پاسخی به این حملات نشان خواهد داد و ممکن است با کمک حزب الله و حماس،مناطق مسکونی اسرائیل را مورد حمله های خود قرار دهد و همین عامل،موجب پاسخی متقابل از سوی اسرائیل و غرب می شود.پس به نظر نمی آید این گونه،مردم ایران به آزادی برسند!

با پایان ثبت نام داوطلبان نامزد ریاست جمهوری و حضور آقای هاشمی در انتخابات به عنوان کاندیدا،شاید بتوان تصمیم بهتری گرفت.البته امتناع حضور خاتمی به عنوان داوطلب نامزد ریاست جمهوری،اندکی اسف بار بود اما حضور هاشمی به همان اندازه،مایه ی خرسندی و خوشنودی است.

در این وضعیت هم نمی توان امیدی به انقلاب مردمی و تغییر حکومت و ساختار سیاسی حاکمیت داشت.تغییر ساختار حکومت،یک شبه انجام نمی گیرد و نیاز به جهد و هزینه ی فراوان دارد که در این روزها،هیچ اعتراضات خیابانی دیده نمی شود و جامعه هم آماده ی این جهد نیست؛در ضمن،باید تفکر اکثریت مردم را نیز در نظر گرفت.در این وضعیت که بسیاری از حامیان نظام،اعتقادی مذهبی نسبت به حکومت دارند و جمعی از مخالفین و منتقدین هم،به نظام جمهوری اسلامی وفا دارند و اعتقادی به یک انقلاب جدید و تغییر رژیم ندارند،درست هم همین است که انقلاب نشود.از طرف دیگر،گروه های سیاسی مخالف نظام،در خارج از کشور(سلطنت طلب ها و مجاهدین خلق)،که اصلا نمی توان اندک اعتمادی به آنها کرد و خودشان دارای  انبوهی از مشکلات فکری و ذهنی و تئوری هستند. باید افزود نقطه ی مقابل دیگر ما،همین گروه های فرصت طلب هستند و انقلاب هم در این شرایط،راهی برای آزادی نیست.

در این شرایط اقتصادی و شرایط سیاسی،باید در پی نامزد اصلاح طلب در عین حال دارای استقلال تفکر و محبوب بود.نباید انتظار داشت که پس از انتخابات تمام زندانیان سیاسی آزاد شوند و مهندس موسوی و آقای کروبی هم از حصر نجات یابند و به عبارت دیگر،نباید به نامزدهای اصلاح طلب،به عنوان یک منجی نگریست که یک روزه تمام مشکلات و عقب ماندگی های کشور را ترمیم و جبران کنند.

مسئله ی سیاست خارجی که متاسفانه یک سیاست ناموفق در این 8 ساله بوده و به دنبال آن و در کنار آن،اقتصاد کشور است.در این 8 سال ریاست آقای احمدی نژاد،رابطه ی ایران با جهان به نوعی قطع شد.دولت زبان و بیانی درشت و تهدید آمیز در قبال غرب و آمریکا داشت و بسیار در سخنان احمدی نژاد»نابودی و محو رژیم صهیونیستی[1]«را دیدیم و تحریم ها و تهدیدات غرب،حاصل از ادبیات و بیان سخیف تند او و روابط ناسالم ایران با جهان غرب است که احمدی نژاد در اواخر ریاست خود،از مذاکره با غرب صحبت کرد که دیگر خیلی دیر است!

این مسئله بیان می شود که:در این میان،یک سد به نام رهبری وجود دارد که سخنان احمدی نژاد در تصدیق و تایید افکار و سخنان او بود و این مسئله غیر قابل ترمیم است؛چرا که رییس جمهور آینده ی ایران،بایستی مطیع و تابع رهبری باشد.

این بیان صحیح است که جمهوری اسلامی ایران،طالب رییس جمهوری خواهد بود که استقلال فکری و امری نداشته باشد و مطیع کامل رهبری باشد؛اما،حتی نزدیکان رهبری هم به این مسئله تاکید دارند که» می‌توان انرژی هسته‌ای بدون تحریم داشت[2]«و این را باید در نظر گرفت که دیدگاه رییس جمهور،تاثیر گذار خواهد بود.احمدی نژاد در دوران ریاست خود،یک موجود تابع و مطیع و به نوعی بازتاب دهنده ی تفکرات رهبری بود و در آخرین سالهای ریاست خود،از مذاکره با آمریکا صحبت کرد اما با همان تندی و درشتی.در زمان آقای خاتمی،گفتگوی تمدن ها شکل گرفت،روابط سیاسی ایران با غرب،بهتر بود و در آن زمان هم آقای خامنه ای،سیاست های آقای خاتمی را مورد حملات خود قرار نداد و آقای خامنه ای در جایی در مورد آقای خاتمی گفت» البته بارزترین خصوصیت آقای خاتمی در این دوران، مایوس كردن دشمنانی بود كه انتظار داشتند رئیس جمهور رودرروی نظام قرار گیرد اما آقای خاتمی مقاومت نمود و فشارهای بسیاری را نیز تحمل كرد.[3]«

این راه وجود دارد که با مدیریت درست سیاست خارجی،ضمن دفاع از حق هسته ای کشور،روابط ایران با جامعه ی جهانی حفظ شود و ایران از سیاست های لجوجانه ی خود دست بکشد.سیاست خارجی ایران بر اقتصاد ایران هم تاثیر می گذارد.وقتی آقایان قبول می کنند که تحریم بر کشور اثر گذاشته است؛یعنی تحریم بر اقتصاد اثر گذاشته است و در کل این مسئله بدان معناست که سیاست خارجی کشور بر اقتصاد اثر گذار بوده است.مدیریت ضعیف دولت در این سالها که سرانجام آن تورم 30 درصد و دلار 3 هزار تومانی و رشد اقتصادی منفی بود،نیاز به مدیریت جدی دولت دارد که این مسائل قابل ترمیم است.

فشار سیاسی حکومت بر جامعه،محدودیت ها برای مطبوعات،بازداشت های سیاسی،فضای محدود برای منتقدین و… هر چند تغییر این وضع بسی سخت است اما می توان زمینه ای برای تغییر این فضا به وجود آورد.با رای ندادن ما،این فضا تغییر نخواهد کرد و روزنامه نگاران و فعالین بیشتری،بازداشت خواهند شد.برخی از منتقدین آقای خاتمی و آقای هاشمی،از محدودیت های دوران آقای خاتمی و فضای محدود حاکم بر روزنامه نگاران در آن دوران و قتل های زنجیره ای و قتل روشنفکران و مخالفان در خارج از کشور در دوران آقای هاشمی می گویند.هر چند در آن زمان محدودیت هایی وجود می داشت،اما آقای خاتمی مدافع آزادی روزنامه ها و مطبوعات بود و در آن زمان،رابطه ی بهتری با دانشجویان و منتقدین برقرار کرده بود.در زمان آقای هاشمی هم،شخص رییس جمهور در راس این اتفاقات نبود.آقای هاشمی در طی اتفاقات سال 88،در نماز جمعه علنا از آزادی زندانیان سیاسی و فعالین سیاسی،دفاع کرد.[4]

در میان داوطلبان نامزد ریاست جمهوری،می توان آقای عارف و آقای روحانی را گزینه ی خوبی برای ریاست دانست اما به علت میزان محبوبیت بیشتر آقای هاشمی و سابقه ی او در ریاست جمهوری،آقای هاشمی گزینه ی بهتری برای ریاست جمهوری است.برنامه ها و عقاید آقای عارف،قابل دفاع است اما ایشان به میزان آقای هاشمی محبوبیت ندارد؛این مسئله در مورد آقای روحانی هم صدق می کند.

نوع نگرش آقای هاشمی نسبت به سیاست خارجی کشور،آزادی مطبوعات و مسائل سیاسی و اجتماعی،می تواند نگرشی باشد که اجرای آن،به نفع منافع ملی و سیاسی کشور است.

آقای هاشمی،می گوید با اسرائیل سر جنگ ندارد[5]و دفاع از رژیم بشار اسد را یک خبط[6] و مذاکره با آمریکا را،راه حل می داند[7] و بیانی نرم تر و بهتر در قبال با غرب و مخالفان نظام دارد.او سابقه ی 8 سال رییس جمهوری را دارد و در آن زمان هم،تصمیمات زیادی از جمله برای تنظیم جمعیت کشور[8] و سازندگی کشور،گرفت.هاشمی برای اصلاح کشور مناسب است و می توان به او و تیم سیاسی او،اعتماد کرد.

__________________________________________________________________________________________________

پی نوشت ها:

1- محمود احمدی نژاد:محو رژیم صهیونیستی در آینده نزدیک

2- علي‌اكبر ولایتی:می‌توان انرژی هسته‌ای بدون تحریم داشت

3- آخرین دیدار رئیس جمهور و اعضای هیات دولت با رهبری

4-قسمت هایی از سخنان هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه تهران در تاریخ ۲۶ تیرماه ۱۳۸۸:

« لازم نیست در این شرایط ما افرادی را که به این نامی که الان هست در زندان داشته باشیم. اجازه بدهیم اینها به آغوش خانواده‌هایشان بازگردند. (تکبیر نمازگزاران) نگذاریم بخاطر زندانی بودن یک عده دشمنان ما، ما را سرزنش کنند شماتت کنند به ما بخندند.»

« آسیب‌دیدگان این حوادثی که اتفاق افتاد باید همدردی و دلجوئی بشود آنهائی که عزا دارند هم به آنها تسلیت بدهیم و هم دل آنها را دوباره با نظام نزدیک کنیم و اینکار شدنی است. کسانیکه وفادار به انقلاب باشند و ببینند که نظام به سراغشان می‌رود آنها زود می‌توانند با دل و جانشان با ما همراهی کنند و اینکار را باید انجام دهیم و از آنان دلجوئی کنیم.»

«بگذاریم رسانه هایمان بالاخره این رسانه‌ها با معیارهای قانونی اجازه گرفته‌اند محدودشان نکنیم و در حد قانون زیرا ملاک و چارچوب قانون است که نه رسانه‌ها انتظار داشته باشند بیشتر از اجازه قانونی عمل کنند و نه نظام از آنها توقع کند که حق قانونی آنها را ندیده بگیرند و همه با هم بگذاریم یک فضای آرام آزاد انتقادی یا تائیدی هر دوی آن بوجود بیاید.»

5-هاشمی رفسنجانی: با اسرائيل سر جنگ نداريم.

6-مخالفت هاشمی با ملاقات وزیر خارجه سوریه

7-سخنان هاشمی در رابطه با مذاکره با آمریکا:

آمریکا قدرت برتر دنیا است. مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟

8-قانون حذف سیاست‌های تشویقی فرزند سوم به بعد، در سال ۱۳۷۲ رسما به تایید شورای نگهبان رسید. این اقدامات منجر به سریع‌ترین کاهش ثبت شده در نرخ رشد جمعیت یک کشور شد و نرخ رشد جمعیت ایران را در مدت کوتاهی از ۳٫۲٪ به ۱٫۲٪ در سال رساند.

زندان روزنامه نگاران

 

 

خبرها حاکی از بازداشت گروهی چند تن از روزنامه نگاران،در طی روزهای اخیر است.تا کنون تنها یکی از روزنامه نگاران بازداشتی،آزاد شده است.وزارت اطلاعات از بازداشت افراد بیشتری در روزهای آینده خبر داد.بازداشت روزنامه نگاران،توقیف روزنامه ها و بازداشت نویسندگان دگر اندیش در جمهوری اسلامی، سابقه ی چندین و چندساله داشته است و سران نظامی جمهوری اسلامی،با آن دسته از نویسندگان و روزنامه نگارانی که آنچه حکومت می خواهد و آنچه حکومت می نویسد و می اندیشد را نمی نویسند و نمی اندیشند،جنگ و ستیز داشته اند.نبرد حکومت با نویسندگان و روزنامه نگاران و روزنامه ها البته عجیب نیست و هر حکومت مستبد و دیکتاتور برای بقا به دفع متفکران و نویسندگان و به سدی برای منع اطلاع رسانی در کشور نیاز دارد و نویسنده و متفکر برای بقای حکومت،مضر خواهد بود.

این کارزار، تنها مختص به یک یا دو سال نیست و این بازداشت ها و توقیف روزنامه ها و قطع قلم نویسندگان تنها مربوط به دوران ریاست آقای احمدی نژاد نیست.توقیف روزنامه آیندگان در زمان رهبری آیت الله خمینی شاید شروع ماجرا بود.در روزهای اولیه ی رهبری آقای خامنه ای،شاهد ترور روشنفکران و متفکرین دگر اندیش در خارج کشور،بازداشت و تهدید و شکنجه نویسندگان و سیاسیون منتقد و مخالف، بودیم.اما در دوران ریاست احمدی نژاد که دولت نقش سنبل را ایفا کرده و تابع حکومت است،برخورد با مطبوعات و نویسندگان شدت گرفته و خط قرمزها افزایش یافته است.

با وجود محدودیت ها و خط قرمز هایی که چه از منظر قانونی و چه از منظر اخلاقی و چه از منظر مذهبی و شرعی،اعتباری ندارند و هر روز به تعداد این خط قرمزها اضافه می شود،با چنین اوضاع محدودی که مشخص نیست خط قرمزها چیست،روزنامه ها توقیف می شوند و روزنامه نگاران بازداشت می شوند و نویسندگان از نوشتن محدود می شوند.

جمهوری اسلامی از اطلاع رسانی می هراسد.از خبرهای روزانه در جهان می هراسد.چرا که ایران یک سیاست شکست خورده و اقتصادی فلج و سیاستمدارانی احمق دارد که نتوانستند اوضاع بد کشور را سامان دهند.حکومت دوست ندارد صدای مخالفان و منتقدان و مطبوعات و رسانه های غیر درباری را بشنود.فشار بر روزنامه نگاران و مطبوعات داخل کشور و هجمه ها علیه رسانه های فارسی زبان خارج کشور، ناشی از این وحشت است.حکومت از آگاهی مردم نسبت به درد جامعه می ترسد.با مطبوعات و رسانه هایی که در اختیار دارد، با شگرد و شعبده بازی و افسانه سرایی و اکاذیب و چرندیات،وضعیت کشور را سفید و مطلوب نشان می دهد و از بحران سیاسی و اقتصادی غرب و آمریکا می گوید.از بحران هویت در کشورهای غربی می گوید.از دلار ۴ هزار تومان و تورم ۲۱ درصد در داخل کشور، نمی گوید.از بی کاری و بچه های کار نمی گوید.از فقر نمی گوید.از درد جامعه نمی گوید.چرا که گفتن درد جامعه، ناتوانی نظام را برای مدیریت کشور نشان می دهد.

جرم این روزنامه نگاران،ارتباط آنان با رسانه های خارجی معرفی شده است.بدون ارائه دلیل و مدرک معتبر!این اولین بار نیست که جمهوری اسلامی به مخالفان و معترضین بدون دلیل برچسب می زند و به این شکل آنان را محکوم می کند.این سیاست سیاه و سفید و تقدیس و ابلیس سازی حکومت است.سیاستمداران و فعالینی که روزی در جمهوری اسلامی دارای مقام بودند، امروز سران فتنه و منافق معرفی می شوند.مردمی که اگر تابع آقا باشند مردمی آگاه،مومن،بیدار و همیشه در صحنه معرفی می شوند و مردمی که با حکومت مخالف باشند یا به آن نقد داشته باشند مردمی احمق،فریب خورده،اغتشاش گر،فتنه گر و…معرفی می شوند.حالا هم وقتی مطبوعات درباری نامه فدایت شوم برای آقا می نویسند و دهان بسته و چشم بسته دهان و چشم دیگری را می بندند،نوشته هایشان و مقالات این درباری ها مفید محسوب می شود، حال اگر درباری نباشند و چشم و دهان دیگری را باز کنند،جاسوس آمریکا و انگلیس و بیگانه محسوب می شوند.

لجاجت و دشمنی رسانه های غیر حرفه ای و مطبوعات درباری ایران و حکومت ایران با رسانه های فارسی زبان خارج از کشور کار را به جایی رسانده است که حکومت ایران با ساخت صفحات جعلی و غیر اخلاقی و انتشار اخبار دروغ در مطبوعات و خبرگزاری های افسانه سرا درباری، علیه کارکنان شبکه ها و رسانه های خارجی،سعی دارند اعتبار این رسانه ها را زیر سوال ببرند!سایت ها و خبرگزاری های حکومتی،در کنار دیگر خزعبلات،خبر از فلان بحث فلان مجری بی بی سی در فیس بوک را می دهند.خبر از رابطه نا مشروع فلان مجری با فلان مدیر را می دهند.چنان صحنه را برای بیننده و خواننده وصف می کنند که گویی با چشمان خود با فاصله ی چند میلی متری با این صحنه،شاهد یا حتی عمل کننده در این رابطه بودند!در طی این چند روز هم،رادیو فردا از حملات اینترنتی به ۱۵ روزنامه نگارش خبر داد!این قصه سر دراز دارد!

اما به جرمی که دستگاه های قضائی کشور برای روزنامه نگاران در بند در نظر گرفته اند، بازگردیم.جرم این افراد درباری نبودن آنهاست و به دشمنی حکومت با مطبوعات غیر درباری و هراس حکومت از اطلاع رسانی و سیاست سفید و سیاه حکومت برمی گردد.این جرم هم تنها مدرکی است که حکومت می تواند برای قانع کردن اذهان عمومی آن را ارائه دهد.روزنامه ها هم به دلیل فشاری که بر آنها حاکم است،نمی توانند در خصوص این موضوع مقاله یا مطلبی منتشر کنند.حکومت امروز ایران به روزنامه نگار و مطبوعات درباری که انعکاس دهنده افکار پلید سران نظام هستند و عوامی که چشم و دهان بسته تسلیم حکومت شده اند، نیاز دارد.به شاعری که اعتراض کند،به نویسنده ای که نقد کند،به روزنامه نگاری که اطلاع رسانی کند و به جامعه ای که فریاد بزند،احتیاج ندارد و به هر چه احتیاج ندارد،آن را محو می کند. این خصلت حکومت های مستبد و روبه زوال است.

حتی اگر چنین بنگریم که این روزنامه نگاران عزیز،با رسانه های فارسی زبان خارج از کشور در ارتباط بودند،این مسئله هم نمی تواند مجوزی برای بازداشت این روزنامه نگاران،صادر کند.روزنامه نگارانی که در کشور شاهد این محدودیت ها بوده اند و دریافتند که جمهوری اسلامی نیازی به این افراد ندارد و زندان آینده ی این افراد خواهد بود،به این رسانه ها کوچ کرده اند.مسعود بهنود که یکی از بزرگترین روزنامه نگاران ایرانی بود،در رسانه بی بی سی مشغول به کار است.حتی اگر به چرندیات وزارت اطلاعات باور داشته باشیم،باید بپرسیم چرا با رسانه های خارج از کشور در ارتباط بوده اند؟آیا این مسئله جرم است؟حتی اگر با رسانه های خارج از کشور در ارتباط بوده اند،این مسئله ناشی از ضعف رسانه های داخلی و بی اهمیتی حکومت نسبت به این افراد است.وقتی فلان فعال سیاسی اصلاح طلب یا فعال روزنامه نگاری،می بیند در رسانه ملی جایی برای وی وجود ندارد، به سراغ رسانه هایی می رود که لااقل برای متفکرین و برای نویسندگان ارزش قائل هستند.این مسئله که روزنامه نگاران به هدف جاسوسی با رسانه های خارجی در ارتباط بودند هم ناشی از سیاست ها و دیدگاه های جمهوری اسلامی به مخالفین است.به هر حال هر دیکتاتوری به شکلی مخالف خود را صدا می زند.شاه مخالفین را خرابکار،قذافی مخالفین را موش مورد خطاب قرار داد و بشار اسد مخالفین را تروریست و جمهوری اسلامی هم منتقدین و مخالفین را جاسوس آمریکا و انگلیس صدا می زند.تهدید مجریان بی بی سی و رادیو فردا برای آزار خانواده های آنان در ایران،حمله اینترنتی به رسانه های خارجی،ساخت سایت های جعلی و فیس بوک های جعلی علیه مجریان رسانه های خارجی،توهین و تهمت به صادق صبا و مجریان زن بی بی سی،جرم است.

با چنین اوضاعی که مردم با اعتراض در خیابان ها سرکوب می شوند و از نظر حکومت مفسد فی الارض هستند و خونشان مباح است ،جدا از حذف کلی ملی مذهبی ها و سکولارها و ملی گرایان و دگر اندیشان از چرخه قدرت،فعالین سیاسی اصلاح طلب حذف می شوند،با فضای موجود در اینترنت و فضای مجازی و فیلترینگ شدید علیه سایت ها و وبلاگ های معترض و مخالف که ایران را به سیاه چاله اینترنتی تبدیل کرده و بازداشت و تهدید و مرگ وبلاگ نویسان،با فضای محدود مطبوعات و خط قرمزهای موجود و بازداشت روزنامه نگاران،با این فضای خفقان در ایران،در اوج گستاخی و حماقت مطلق می توان گفت ایران کشور آزادی است و در ایران آزادی مطلق وجود دارد!باید پرسید کدام آزادی؟آزادی برای حاکمیت و دولت که بتواند منتقدان و مخالفین را بازداشت کند،بکشد و تهدید کند؟ یا آزادی برای جامعه که بتواند نقد کند مخالفتش را بیان کند بدون آنکه تهدید شود،بازداشت شود،کشته شود؟!اگر منظور از آزادی از نوع اول است،در ایران، آزادی فرامطلق وجود دارد!

انتقاد و اعتراض و مخالفت حق جامعه است.حق روزنامه نگار و نویسنده است.یک روزنامه نگار،یک شهروند، نباید پاسخگوی مخالفت یا اعتراضش باشد.مشکل جامعه نیست،مشکل حکومت و مسئولین هستند که توانایی انجام کار ندارند.وقتی توان ریاست و حکومت ندارند،باید طاقت انتقاد و اعتراض را داشته باشند!باید نگاهی به انتقادها و اعتراض ها داشته باشند و طبق این انتقادها، سیاست خود را اصلاح کنند.حکومت اگر دارای نقص و اشتباه و مشکل نیست،اگر در حکومت فساد وجود ندارد،اگر استبداد نیست،پس این شرایط محدود سیاسی چیست؟این هراس از رسانه ها و این هراس از اطلاع رسانی چیست؟حکومتی که مستبد نیست و فساد آن را فرا نگرفته است،دیکتاتور بر آن حکومت نمی کند،از بی بی سی و مطبوعات و روزنامه نگاران نمی ترسد!از انتقادها نمی هراسد!