دین باید انسانی باشد

Image and video hosting by TinyPic

دین باید انسانی باشد. همانقدر که آدمیان برای دین‌اند، دین هم برای آدمیان است. عادلانه بودن، فطری بودن، حق بودن و انسانی بودن، از جمله اوصافی است که هر دین باید واجد باشد و احکام درونی دین باید با آن اوصاف بیرونی موافق افتد تا پذیرفتنی گردد.

هیچ‌کس را نمی‌توان مجبور کرد که به نام خدا و به نام تاریخ و به نام ملت و امثال آن، به امر ضدانسانی و ضدحقیقت و ضدعدالت گردن نهد؛ پس تشخیص انسانی بودن دین مقدم بر تشخیص خدایی بودن آن است. و حق بشر است که دین‌های غیرانسانی را نپذیرد و بلکه آنها را به دلیل غیرانسانی بودن، غیرآسمانی هم بشناسد.

هر مذهبی، معرف رابطه‌ی خاصی بین انسان و خداست. همین رابطه‌ی خاص، شکل‌دهنده‌ی سمت‌گیری‌ها و رفتارهای مؤمنان با یکدیگر است. اعتقاد به خدایی رحیم نوعی رفتار را ایجاب ‌می‌کند، و پرستش خدایی غیراخلاقی رفتاری دیگر را. رد دین یهود توسط هگل، دقیقاً مبتنی بر همین نکته بود. هگل می‌اندیشید که در دین یهود رابطه‌ی بین خدا و مؤمنان، رابطه‌ی ارباب و برده است که بسیار غیرانسانی است. از نظر وی مسیحیت از این نظر وضع بهتری دارد.

دموکراسی راستین نیازمند معیارهای عالی اخلاقی است و از این رو در سنت‌های مذهبی که خدایشان رعایت این معیارها را واجب نمی‌شمرد، دموکراسی دست یافتنی نیست. این امر نشان‌دهنده‌ی اهمیت نقش نگرش‌های مذهبی در فراز و فرود دموکراسی است. داشتن پارلمان یا نهاد رأی‌‌‌‌گیری، دموکراسی را به هیچ وجه تضمین نمی‌کند. برای آن منظور، اصلاح گرایش نسبت به ارزش‌ها و حقایقی چون «خدا»، «انسان»، «علم»، «عدالت»، «قدرت»، «ثروت» و غیره، فوق‌العاده ضروری است.

دکتر عبدالکریم سروش، کتاب «فربه‌تر از ایدئولوژی»، بخش دوم، موسسه فرهنگی صراط، ۱۳۷۲.

Advertisements

انقلاب بی‌تئوری

Image and video hosting by TinyPic

هنر جوامع دموکراتیک، این است که انقلاب‌ها را بدل به اصلاح می‌کنند؛ یعنی، تحولات بزرگ را هم در هاضمه‌ی خود چنان هضم می‌کنند که جامعه دچار تلاطم‌های عظیم نشود و نظم و نظام آن به‌هم نخورد. اما در جوامع استبدادی، در جوامع بسته، هوس کوچکترین اصلاح ناگهان سر از یک انقلاب درمی‌آورد. اگر همین امروز، حکومت ما رضایت بدهد به اینکه مطبوعات را آزاد بگذارند، واقعاً این نسیم کوچک بدل به یک طوفان در جامعه خواهد شد و سر از انقلاب در خواهد آورد. این البته تقصیر کسانی است که این جامعه را چنان بستند و امکان و مجال تحول فکر و آزادی‌‌ها را محدود کردند که دیگر امکان اصلاح باقی نمانده است.

ما گروه‌های انقلابی فراوانی داشتیم. از یک طرف چپ‌ها بودند، از یک طرف ملی‌ها و مذهبی‌ها بودند و از یک طرف هم روحانیون بودند. در نهایت، روحانیت برنده این ماجرا شد و بالاخره آنان هم به سر کار آمدند. اما با کمال تأسف، باید بگوییم، باید اعتراف کنیم و امروز البته بیش از هر وقت دیگری آشکار است که روحانیت ما، هیچ تئوری‌ای نداشت؛ نه درباب آزادی، نه درباب اقتصاد، نه درباب غرب حتی نه درباب دین، در مورد هیچ یک از اینها روحانیت ما به طور جدی نیندیشیده بود. اصلا ایده و ذهن روشنی نداشت و امروز هم که سه دهه از آن انقلاب می‌گذرد ما در همین فقدان تئوری دست و پا می‌زنیم. همین امروز هم، روحانیون حاکم ما، ایده‌ی روشنی از آزادی ندارند، ایده روشنی از برابری ندارند، از اقتصاد ندارند، از غرب ندارند. مواجهه‌ای که اینها[روحانیون] با غرب می‌کنند، سخنانی که درباب تمدن مغرب‌زمین می‌گویند، آنقدر خام و ناپخته‌ است که پرده از این جهالت بر می‌دارد، حتی اطلاع درستی از دین ندارند. خدا شاهد است که در زمینه‌ی دین‌شناسی، در جهان ما در قرن بیستم، به قدری نکته‌های ناب و نغز و نفیسی گفته شده است، تحقیقات عالی صورت گرفته است در همین مغرب‌زمین که عده‌ای آنجا را «کافرستان» می‌دانند، ولی مطلقاً اینها به عالم روحانیت ما نفوذی نکرده است. چیزی به نام «توهم استغنا»، یعنی اینکه خیال کنیم که ما مستغنی هستیم، ما به چیزی و به کسی محتاج نیستیم، کی باشد که به ما درسی یاد دهد، ما نخوانده ملاییم، ما از قبل همه چیز را می‌دانیم، همین چند کتابی که از گذشتگان و از علمای پیشین به ما رسیده است، همه مسائل را دارد، اگر در متن ندارد در پاورقی‌هایش دارد! یک چنین تصوری و توهم استغنایی، ما را کُشت. گفت:
دشمن طاووس آمد پر او
ای بسی شه را بکشته فر او
(مولوی)
خیلی از شاهان با توهم قدرت از میان رفتند. فکر کردند مقتدرند اما وقتی که نوبت مواجهه و منازعه شد، ضعغشان آشکار شد.

توهم استغنا و نداشتن تئوری است که آدمی را به خشونت می‌کشاند. اگر می‌خواهید سر اینکه این حکومت چرا زود دست به خشونت شد را بدانید، یکی از عوامل این است. یک پدر و مادری را تصور کنید که برای بچه‌هایش حرفی برای زدن ندارد، منطقی ندارد که آنها را قانع کند، بلافاصله شروع می‌کند به کشیده زدن، راهی جز کتک زدن باقی نمی‌ماند. مردی و زنی، مادری و پدری که روش تربیت می‌داند، آموخته است، فرهیخته است، می‌تواند با فرزندانش حرف بزند، می‌تواند اقناع‌شان کند، می‌تواند با آنان گفتگو کند اما اگر هیچکدام از این راه‌ها نبود تنها راهی که باقی می‌ماند، دست بردن به خشونت و اهانت است. نظامات سیاسی، حکومت‌ها و دولت‌هایی هم که منطق اقناع‌کننده‌ای ندارند، نمی‌توانند روشنفکران و متفکران و فرهیختگان جامعه‌شان را اقناع بکنند، حرف‌هایی در این جامعه برمی‌خیزد که برتر است از حرف‌های آنان(حاکمان)، منطقش قوی‌تر است از منطق حرف آنان(در این سی و سه سال، یک دلیل محکم برای ولایت فقیه نیامده است اما صد دلیل محکم بر ضدش در جامعه ما ارائه شده است، از لحاظ فقهی، سیاسی، اخلاقی و…). وقتی که (حکومت) دست‌تهی است، چنته خالی‌ست، تنها راهی که می‌ماند این است که اعمال زور کند و با زور و تحمیل مردم را ساکت کند و دهانشان را ببندد و این اتفاق افتاده است. اگر این حکومت ما، منطق قوی داشت، زبانش زبان زمانه‌ بود، خیلی کمتر لازم می‌آمد که دست به خشونت ببرد، متفکران جامعه هم با آن همکاری و همفکری می‌کردند و این کاروان را با یکدیگر و به مدد یکدیگر به پیش می‌بردند. اما وقتی که لنگ شد، آن موقع جز فشار سیاسی و نظامی راه دیگری باقی نمی‌ماند. انسان دو نیرو دارد، یا نیروی عقل است یا نیروی بدنی و زور، اگر آن یکی(عقل) کار نکرد مجبور است(نیروی بدنی و زور) را به کار بگیرد.

من البته، انصاف را رعایت کنم. فقط ماجرا این نبود. از اول انقلاب، گروه‌های مسلحی که مثل قارچ این سو و آن سو، در جامعه‌ی ما، روییدند و ما شاهد آنها بوده‌ایم، اینها اولاً، حکومت را دعوت به خشونت متقابل کردند و ثانیاً، قبح خشونت را ریختند و با کمال تأسف، این اتفاقات نامیمون هم رخ داد. هیچ حکومتی، یک مخالف و اپوزیسیون مسلح را تحمل نمی‌کند. دموکرات‌ترین حکومت‌ها هم تحمل نمی‌کنند چه برسد به یک حکومت انقلابیِ تازه نفسی که از راه رسیده و تازه می‌خواهد خود را جمع و جور کند و نظام خودش را مستقر کند. همین که این گروه‌های مسلح برآمدند، حکومت هم بهترین مجوز را پیدا کرد برای مقابله‌ی مسلحانه با آنها، برای زندان، برای دستگیری، برای کشتن. باید خدا را شکر کنیم که یک «خلخالی» در این میان رویید و الا امکان روییدن ده‌ها و صدها خلخالی بود. از آن طرف جنگ هم که شد که با خودش بستن جامعه را می‌آورد و نوع دیگری از خشونت را تجویز می‌کند و ما دچار یک سرنوشت تاریخی تلخی شدیم.

آدمی اگر فکر و تئوری نداشت، تنها راهی که جلوی او باز می‌ماند، دست بردن به خشونت است هیچ راه دیگری وجود ندارد. این همان سرنوشتی است که همه‌ی حکومت‌های استبدادی پیدا می‌کنند چون با تعطیل کردن فکر، راه را برای خشونت باز می‌کنند، خشونتی که نسبت به مردم‌شان است، عدم مدارایی که نسبت به گروه‌های مختلف دارند و برخوردی که با جهان خارج می‌کنند. اصلاحاتی که در کشور ما قرار است صورت بگیرد، نباید بدون تئوری بماند، نباید سرنوشت انقلاب ما را پیدا بکند که حجم عظیمی از عشق در آن جاری شد اما سهم عقل در آن اندک بود و این سهم اندک عقل، اندک‌تر هم شد و این توازن بیشتر به‌هم خورد. در اصل، هیچ انقلابی، عاقلانه نیست. انقلاب، انفجار عشق است، انفجار نفرت و عواطف است اما بعداً، خردمندان و خردورزان باید سهم عقل را هم ادا بکنند، باید آن را از جاده‌ی عاطفه‌ی محض و داغ و پرحرارت، بیرون آورند و آن را بکشانند به بوستان پرعطر و پرنسیم عقلانیت. اما اگر این اتفاق نیفتاد، آن عشق نخستین ما هم، بدل به نفرت خواهد شد و آن نفرت هم پوستین و پوست ما را خواهد کند.

هیچ کدام ما، انقلاب دیگری را نمی‌خواهیم. در انقلاب‌ها، آدم‌های بیمار روی کار می‌آیند، آدم‌هایی که وزنه‌ی سنگین‌اند، عاقل‌ترند جلو نمی‌آیند یا به عقب می‌روند و غرق می‌شوند. اینهایی که کم‌وزن‌اند، سبک‌وزن‌‌اند، بیمارند، سایکوپاتند و خلاصه یک عقل سالمی ندارند، عدم توازن دارند، رشد می‌کنند و جلو می‌آیند. آدم‌‌های عاقل‌تر و سنگین‌تر، با آنان همگامی نمی‌کنند، دو قدم هم بروند در قدم سوم پشیمان می‌شوند، می‌بینند جای آنها و در شأن آنها نیست. آن قاضی که تند تند فتوای کشتن می‌دهد، می‌شود قاضی اصلی، آن کسی که دستش به احتیاط می‌رود و جان مردم را قدر می‌شناسد، پیش نمی‌آید و بر صدر نمی‌نشیند و همچنین است در هر امر دیگری. لذا، خواستار انقلاب دیگری نباید شد، ظاهرش خونریزی است ولی بسی بدتر از این، باطنش سطحی شدن است، دشمنی با هر چیز غیرخود ورزیدن است و بسی بواطن فاسده‌ی دیگر دارد.

با آرزوی آزادی برای عزیزان‌مان که در بندند، در حبس‌اند، در زنجیر و زندان‌اند، کسانی که حقیقتاً و ناجوانمردانه مورد انواع تطاول‌ها، چپاول‌ها و تجاوز‌ها قرار گرفتند، کسانی که قساوت‌های قصابان این رژیم مال و جان و آبرو و آینده‌شان را از آنها ستانده است. امیدواریم وضعیتی پیش آید که اولاً، نسیم فرح‌بخش آزادی دوباره وزیدن بگیرد ثانیاً، همه‌ی ما چنان همدل شویم و در کنار هم بنشینیم که دشمنی‌های گذشته، نفرت‌ها و کینه‌ها را فراموش کنیم و چشم تازه‌ای به دنیا و زندگی باز کنیم و ظرفیت بخشیدن یکدیگر و همزیستی با یکدیگر را پیدا کنیم و برای نسل‌های بعد از خودمان ان‌شاءالله طرح تازه‌ای بریزیم.

دکتر عبدالکریم سروش، بخش‌هایی از سخنرانی «۳۳ سال انقلاب بی‌تئوری»، ایراد شده در بهمن ۱۳۹۰.

وجدان بیدار

PicsArt_1441463060069

در چنین دوران‌های هراس‌آوری،تو گویی بشر رو به قهقرا نهاده است و گله‌وار به سوی توحشِ خون‌آشامانه‌ی آغازین خود،و بردگی و بندگی،وا پس می‌رود.اما همچنان که از پس سیلاب‌ها،آب‌ها به ناگزیر فرو می‌نشیند،همه‌ی خودکامگی‌ها نیز سرانجام از توان می‌افتند،پیر و فرسوده می‌شوند و از پا در می‌آیند؛در فرصت مقدرشان.ایدئولوژی‌ها و پیروزی‌هاشان وابسته به زمانند و زمانه‌ی آنها،سرانجام روزی به پایان خواهد آمد.تنها آرمانِ آزادی اندیشه،والاترین همه‌ی آرمان‌هاست که نامیراست و جاودانه؛به جاودانگی جانِ اندیشمندِ انسانی.و چون از او چند گاهی در بیرون امکان سخن گفتن را بگیرند،به درونی‌ترین لایه‌های وجودی بشر به خلوت‌گاهِ وجدان آدمی پناه می‌برد،به دور از دسترس هر فشار و هجومی.از این رو،سخت بیهوده و باطل است که زورمندانِ زمانه،گمان برند به آزاده‌جانی و آزاداندیشی چیرگی یافته‌اند،تنها به این دلیل که دهان‌ها را دوخته‌اند و بر لب‌ها مهر خاموشی کوبیده‌اند.

با هر انسانی که زاییده می‌شود،وجدانی نو پا به عرصه‌ی زندگی میگذارد و همواره یکی از این میان خواهد بود که بر تکلیف معنوی خویش آگاهی یابد و برای دفاع از حقوق گران‌بهای انسانی و انسان‌ها،به میدان نبرد دیرینه‌سال پا بگذارد و نبرد کند.همواره کاستلیویی خواهد بود که رویاروی کالون‌ها قد برافرازد و در برابر زور و خشونت،از استقلال و آزادی اندیشه‌ی انسانی،به دفاع برخیزد.

«وجدان بیدار-اشتفان تسوایگ»

پ.نوشت:میرحسینِ جان،همان بزرگمردِ آزادیخواه و حق‌طلب با«وجدانی پاک و استوار در جانی بی‌باک و هوشیار»که تمام صفات کاستلیو را با خود دارد و در چنگال کالون‌ها که مذهب را سپر خود کرده‌اند،گرفتار آمده است.

قال روسو

800px-Jean-Jacques_Rousseau_(painted_portrait)

هیچ انسان زورمند و مقتدر تا آن حد قوی نمی‌شود که بتواند تا همیشه فرمانروا باشد،مگر اینکه زور و قدرت خود را تبدیل به حق نماید و اطاعت زورمندان را به صورت وظیفه درآورد.اصل حق زور یا «الحق لمن غلب»از اینجا پیدا شده است.

کسی که از آزادی صرف نظر کند،از مقام آدمیت،از حقوق و حتی از وظایف بشریت صرف نظر می‌نماید(زیرا بزرگترین اختلاف بین انسان و حیوان فهم و فکر نیست،بلکه اراده و اختیار است)هیچ چیز نمی‌تواند خسارتی را که یک‌چنین گذشتی دربر دارد جبران نماید.این گذشت بر خلاف طبیعت انسان است.کسی که اراده‌ی آزاد ندارد،مسئولیت اخلاقی ندارد.

«ژان ژاک روسو-کتاب قرارداد اجتماعی،فصل سوم و چهارم،ترجمه‌ی غلامحسین زیرک زاده»

پ.نوشت:حقِ حکومت در زور گفتن و تکلیفِ مردم در اطاعت کردن،همان است که امروز هم ما را گرفتار کرده است.آن هم حق و تکلیفی که خداوند مقرر کرده است!

لینک دانلود کتاب

هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد-دکتر عبدالکریم سروش

یکم: رُبع ساکنانِ رُبعِ مسکون، به تقریب مسلمانان‌اند که نام محمّد (ص)،  ناموس وپرچم آنان است و آلودن این نام، نهادشان را ناآرام می‌کند. سخره‌گران و هجوپردازان، حقّ خود دانسته‌اند که صورت وی را زشت بنگارند و حرمت و مهابت او رادر چشم مردم بشکنند.

مرا در حقّ آزادیِ بیان سخنی نیست. ولی هرچه هست، حقّ است، نه تکلیف، و همه نکته همین‌ جاست. هواداران این حقّ، از آن چنان سخن می‌گویند که گویی یک تکلیف است! بلی، به حکم این حقّ، آدمی مجاز است که کاریکاتور قدّیسان را بکشد ولی مکلّف که نیست؛ یعنی اگر نکشد هم باکی نیست و حقّی ضایع نشده است. آن تکلیف است که الزام‌آور است، و اگر به‌جا آورده نشود، موجب مؤاخذه است. به همین دلیل، وقتی کسی پیامبر را “دژم‌روی و زشت و سیاه” می‌کند،و به صورت خوک و بوزینه می‌نگارد، اگر از وی بپرسند چرا چنین کرده‌ای، کافی نیست بگوید «چون حقّ من است»، چرا که تصویر نکردن هم حقّ اوست. دلیلی فراتر از «حقّ» باید بیاورد تا رفتار دردآورش را توضیح دهد. و همین‌جاست که خار تردید، دل و دماغ مسلمانان را می‌خلد که مبادا ریگی در کفشی یا خنجری در آستینی نهان بوده است که حقِّ کشیدن را بر حقّ نکشیدن ترجیح نهاده است.

از ناروایی اخلاقی این عمل بگذریم که به هیچ روی بخشودنی نیست که چند کس از سر تفریح و در بستر عافیت و برای رونق تجارت، نقشی منکر بیافرینند و عشق و غرور کرور کرور آدمیان عاشق و مؤمن را به سخره و استهزاء بگیرند و دلشان را پریشان کنند و از آن بدتر، دور باطل تروریسمی کور را جان بخشند که نه حقّ را می‌فهمد، نه اخلاق را، و نه تکلیف را.

بلی به مسلمانان می‌توان گفت که نرنجند (اگر بتوانند) اما به کافران هم باید گفت که نرنجانند و حرمت عزیزان یک قوم را (مقّدسات نمی‌گویم تا غیرت کافران را نجنبانم) به لوث اهانت نیالایند، و به حکمت مولانا جلال‌الدین گوش بسپارند:

تو چه دانی که ما چه مرغانیم

هر زمان زیر لب چه می‌خوانیم

تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم

باده حقّ را به اندازه نوشیدن و بر حقّ جامه تکلیف نپوشیدن، عین ادب باده‌گساری و شرط حق‌ّ‌شناسی ست، که:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد

ور نه اندیشه این کار فراموشش    باد

چالش حقوق و اخلاق وتکالیف، امروز از جدّی‌ترین چالش‌ها در مغرب‌زمین است. هیچ اجتماعی فقط با حقوق و بی‌اعتنا به اخلاق نمی‌تواند زنده و رستگار باشد. توهین به پرچم و ناموس دیگران، نه تکلیف اخلاقی است (مکتب کانت)، نه فضیلت است (مکتب فضیلت‌گرایی)، نه سودش بر زیانش می‌چربد (مکتب فایده‌گرایی)؛ و در همة صورت‌ها ناروا و رذیلت است. به بیان هوشمندانۀ پوپر در جامعۀ باز و دشمنانش تقلیل مرارت به جای تکثیر سعادت، جایگزین اخلاقی نیکویی برای فایده گرایی ست.. چه سود و فضیلتی دارد دل‌ها را آزردن و رنج بیهوده بر جانها نهادن؟

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازارند

دوم: معرفت، چنانکه پوپر گفت، از طریق نقد سامان می‌پذیرد و معرفت دینی هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر زشت‌نگاری صورت رسول اکرم، شرعاً گناه و اخلاقاً نارواست، نقد شخصیت و رفتار و گفتار او مطلقاً نه گناه است، نه ناروا. نیم آیه قرآن که هیچ، حتی نیم روایت ضعیف هم وجود ندارد که بگوید نقدعلمی و اخلاقی رفتار و گفتار پیامبر یا محکمات و متشابهات قرآن جایز نیست.

اینکه جامعه مسلمانان تاکنون چنین نکرده است، قطعاً هیچ دلیل درون دینی ندارد. حرمت وشخصیت محوری پیامبر و قداست قرآن و ترس از لغزیدن در ورطه گناه، عالمان و عامیان را از خطر کردن برحذر داشته است، غافل از اینکه نقدکردن نه قداست‌زدایی است نه حرمت‌ستانی. مؤمنان باید آرام آرام بپذیرند که نقد علمی و اخلاقی و تاریخی قرآن و حدیث و انبیاء و اوصیاء، لازمة عقلانیت است و حرمت نهادن به نقد، عین حرمت نهادن به عقل است. عاشقان نیز نباید بهراسند که نقد چهره معشوقشان را مخدوش کند، بلکه به حکم ایمان باید انتظار داشته باشند که زرّ ناب دیانت از کوره نقد، پاک‌تر و ناب‌تر سر برآورد و سیاوش‌وار از آتش امتحان به سلامت بگذرد. آنکه خداوند عالمیان است در واقعه خلقت آدم قال ومقال عالمی رااز عرش نشینان میشنود و از”نَفَس فرشتگان ملول” نمیشود. قرآن خود صلا زده است که تا قیامت کسی از جنّ و انس نمی‌تواند سبک آن را تقلید کند و مثل آن بیاورد. این ندا لاجرم از اطمینانی برمی‌خیزد. و جامعه مؤمنان ناچار باید بی‌دلهره و هراس راه را بر ورود رقبای قرآن باز کندتا متاع خود را بنمایند و « سیه‌روی شود هر که در او غشّ باشد!».

حافظ با کمال بلاغت و ظرافت باب این هماوردی را گشوده است و درنهایت شرم وادب خطر کرده وبا ایهام پردازی خاص خود گفته است که در قرآن هم سخنی بلیغ تر و خوشتر از شعر حافظ پیدا نمیشود:

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ                به قرآنی که اندر سینه داری!

اگر رقابت و هماوردی با قرآن جایز و آزادست که هست، نکته‌سنجی‌های نقّادانه دیگر هم ممنوع و محرّم نیست. نقد کردن، نه توهین است نه تمسخر، نه شبهه پراکنی  نه دشمنی و ریشه‌کنی، بل رواج خردورزی است و رشد دین‌شناسی و ارتقاء آستانه تحمّل و مدارای دینی. مؤمنان اگر با مقوله نقد دینی آشتی کنند و فقیهان اگر بر نقد و تنقیح مقولات «مقدّس» صحّه بگذارند (که هیچ منع شرعی ندارد)، آنگاه با دیدن کاریکاتوری زشت و موهن (که البته نقیض نقد عالمانه است) چنان برآشفته نخواهند شد که دکّان روزنامه‌نگاران را به آتش بسوزانند، یا شکمشان را با خنجر بدرند.

می‌دانم که از این مقوله بسی دوریم، و «مقدّسات»مان چنان عبوس و محتشم نشسته‌اند که خیال نقدشان، قوّه واهمه‌ما را می‌سوزاند،‌ امّا بدانیم که همین پیاله‌های نقد است که دماغ خرد را تر می‌کند، و دل قوی داریم که این آیین اگر حقّ است، همان حقّانیت پشتیبانش خواهد بود.

هنوز فقیهان ما در رساله‌های عملیه خود می‌نویسند: «دادن قرآن به کافر حرام و گرفتن آن از کافر واجب است». آنگاه با چنین فتاوایی می‌خواهیم در دیالوگ ادیان هم دستی گشاده و پایی ثابت داشته باشیم ودرس مدارا وتحمل به مومنان بیاموزیم و به رشد دین‌شناسی هم کمک کنیم!

سال‌ها پیش که در باب «حوزه و دانشگاه» سخنانی نامتعارف گفتم و باب جرح و ضرب را بر خود گشودم، در آنجا بدین نکته مغفول اشارت کردم که حوزویان فقط به فهم دین و هرمنوتیک متن مقدّس مشتغل‌اند که کاری نیکوست، اما برتر از فهم هم، کاری هست و آن نقد است و حوزویان تا از فهم نوازشگر به نقد چالشگر عبور نکنند، خدمت‌شان به دین کمال و سامان نخواهد یافت. طالبان علم که در چنان سپهری از نقد و جدل پرورش می یابند، هاضمه‌ای نیرومند برای فروخوردن خشم و تحمّل جفاها و «شبهه‌«ها خواهند داشت. جامعه بسته فقهی را به جامعه باز اخلاقی بدل کردن، پادزهر غالب خشونت‌هاست.

سوم: مسلمانان (و شرقیان) حق دارند مباهی و مبتهج باشند که از نعمت «ناتوانی»  و”دولت فقر”برخوردار بوده‌اند و لذا دستانی نیالوده دارند. بر دامن مسلمانان، نه لکّه استعمار نشسته است، نه یهودسوزی، نه انکیزیسیون، نه ساختن سلاح‌های اتمی و شیمیایی، نه پروردن بلشویسم و نازیسم و فاشیسم، نه جنگ‌های جهانی، نه ویتنام، نه الجزایر، نه …

نمی‌دانم اگر مسلمانان قدرتمندتر بودند چه می‌کردند، شاید از این بدتر می‌کردند و در تباهی بیشتر می‌غلتیدند. اما بختیارانه و خوشبختانه از نحوست قدرت جستند و این ناتوانی، ننگی برای آنان رقم نزد. گویا سعدی از زبان همه مسلمانان می‌گفت که:

چگونه شکر این نعمت گزارم

که زور مردم‌آزاری ندارم

حفظ این عصمت و بکارت تاریخی، فریضه امروزین ماست. اندرز من به امیران ایران همین بوده و هست که سلاح اتمی را نه به سبب تضییقات جهان‌خواران، بل به‌خاطر پاکدامنی سیاست، نخواهند و نسازند. بگذارند آیندگان بگویند که قومی می‌توانستند، اما نخواستند”آبروی فقر و قناعت ” را ببرندو زور مردم‌آزاری داشته باشند وچندان توانا شوند که توانایی عدل و انصاف را از کف بدهند. بگذارند سلاح‌سازی و سلاح‌فروشی از آنِ دیگران باشد. قدرت واقعی در کف مردم است و حکومتی که به عدل و انصاف مردم را راضی نگه می‌دارد، نیرومندترین سلاح‌ها را در اختیار دارد. به قول سعدی:

با رعیّت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین

زانکه شاهنشاه عدل را رعیّت لشکر است

امروز، بازرگانی جنگ‌افزارهای آدمیخوار و مهیب که بشریت را ناامن و بی‌زینهار کرده است، سودآورترین سوداگری غرب ست. نمی‌دانم  لیبرالیسم مدرن برای این خشونت‌پروری و خشونت‌گستری چه عذری می‌آورد، اما تمدّن اسلامی را که هیچ‌گاه سلاح‌پروری نکرده است، به ننگ این سودا آلودن، ملامتی اخلاقی و عقوبتی تاریخی در پی دارد. این ماکیاولیسم مسلّح، هرچه باشد الگوی خوبی برای آینده مسلمانان نیست. نگویید قدرت را می‌پذیریم و با فسادش می‌ستیزیم، «ای قصاب این گِرد ران با گردن است»؛‌ فکری دیگر باید کرد.

گویا سیاست غرب از دوران روشنگری به این طرف هرچه سکولارتر می‌شود،  خشن‌تر وضعیف کُش تر می‌شود. باده قدرت را به اندازه نمینوشد وپاس ضعیفان را نمیدارد. آیا بازگشت اخلاق دینی به صحنه، می‌تواند مهاری بر این خشونت‌پروری و ستیزه‌گری باشد؟

چهارم: پیتر برگر (Peter Berger) جامعه‌شناس اتریشی ـ آمریکایی، که روزگاری کتاب کلاسیک Sacred Canopy (1967) را نوشت، چندی بر آن بود که آینده جوامع به دست سکولاریزم خواهد افتاد. او سپس با مشاهده احوال جاری جهان و قوّت گرفتن دین و بازگشت نیرومندش به تاریخ، رأی خود را دیگر کرد و به زوال تاریخی سکولاریزم فتوا داد:

 The Desecularization of the World (1999)

این بازگشت دریغا که با ابراز هویّت، بیشتر عجین شده است تا با تولید معرفت.

دین سرچشمه سه چیز است: هویّت و معرفت و نجات. هم هویّتی ستبر و غرورآمیز به پیروان می‌دهد، هم معرفتی یقین‌آور به مبدأ و معاد، و هم وعده‌هایی شیرین در باب نجات و رستگاری واپسین. موازنه‌ای معقول میان هویّت و معرفت، شرط دلربایی و مقبولیت هر دیانت است. مسلمانان پس از تجربه قرن‌ها ناکامی و استعمار، اینک به فکر بنای مجدّد معرفت و عزّت خویشتن‌اند و در این طریق گام‌های بلند برداشته‌اند. مجدّدان و مصلحان دینی، دست‌کم یک قرن است که به بازاندیشی و بازسازی معرفت دینی مشغول‌اند و کامیابی‌هایی حاصل کرده‌اند، اما صدای فرخنده معرفت‌آموز آنان، در میان غوغای بلند هویّت‌اندیشان، کمتر به گوش‌ها می‌رسد: یکی غوغای سنّت و دیگری غوغای سلفی‌گری و ناب‌گرایی. از یک طرف، سنّت‌گرایان با تمسّک به دستاوردهای غربال ناشده تاریخ و تمدّن اسلامی، از رویارویی با اندیشه‌های جدید سرمی‌پیچند و به «آنچه خود داشت» قناعت می‌کنند و می‌کوشند تا «از بیگانه تمنّایی» نکنند و بر پای چوبین بی‌تمکین خود بایستند و «دین عجایز» پیشه کنند و مبتلا به بیماری «غربزدگی» نشوند، و از سوی دیگر ناب‌گرایان و سلفی‌اندیشان، در خیال محال بازگشت به «دیانت ناب نخستین» و «اسلام ناب محمّدی»اند و می‌خواهند جنینی را که هزار و چهارصد سال از زاده شدنش می‌گذرد و بلوغ و تکامل تاریخی یافته و هویّت و تشخّص حاصل کرده است، دوباره از زهدان تاریخ درآورند و آن بذر نخستین را که اینک درختی برومند و تنومند شده، از نو کشف کنند و دوباره در خاک تاریخ بیفشانند. «چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش؟» و همین محال‌اندیشی‌هاست که راه به خشونت می‌دهد. هویّتی که بر پایه معرفت ننشیند، و تنها و تنها به گذشته «پرافتخار» خود بیندیشد و با داغ انحطاط بر پیشانی، و زخم استعمار در پهلو، به عزم انتقام و سروری برخیزد، چاره‌ای ندارد جز اینکه خشونت ورزد و هویّت را به مصاف معرفت برد و پارگی معرفت را به سوزن هویّت رفو کند و گمان باطل ورزد که لافِ غرور و عزّت زدن و باد در آستین ژنده هویّت افکندن، به او قدرت هماوردی با علم و صنعت وسیاست مدرن را خواهد داد!

اینکه کسی بوده‌ایم و لذا اینک هم کسی هستیم، حجّت موجهی نیست، باید بکوشیم دوباره کسی بشویم. و این کوشش، نه از طریق کافرکشی و خلافت‌طلبی و امّت‌سازی (که همه مؤلفه‌های هویّت‌اند) به ثمر می‌رسد؛ بل با معرفت‌ورزی و اندیشه‌پروری و نقد و بازسازی فکر دینی و داد و ستد با پهلوانان فکر و فضیلت بشری پیش خواهد رفت. نه قناعت به آنچه داریم، نه بازگشت به آنچه بودیم و نه کشیدن سلاح وکشتن مردم بی گناه و بی پناه، هیچکدام جهانیان را قانع نخواهد کرد که ما کسی هستیم. هویّتی فربه در کنار معرفتی لاغر، تصویری  کوژ و مضحک از ما خواهد ساخت. با دو پای سالم و موزون می‌توان دوید و با دو بال سالم می‌توان پرید، اما با دو پای لنگ فقط می‌توان لنگید. مولانا فرمود:

چون که سرکه سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی کند

حالا که جاهلان و کژاندیشان به نام دین سرکه می‌ریزند و ترشی می‌کنند و خلقی را به عذاب می‌افکنند، نوبت و تکلیف عالمان است که شکر بیفشانند و عسل بریزند تا جهل جاهلان را خنثی کنند. عالم اسلام محتاج نواندیشان دلیری است که به مؤمنان بیاموزند، عشق کافی نیست، عقل هم لازم است. امر دین عظیم‌تر از آنست که فقط به عاشقان راستین سپرده شود، چه جای عاشقان دروغین!  عاقلان هم باید تکلیف خود را ادا کنند و عشق گرم مهاجم را با عقل سرد ملائم درآویزند و بیامیزند.

پنجم: تمدّن و فرهنگ اسلامی،در منحنی سیر خویش چهار دوران کلان را سپری کرده واینک در آغاز دورۀ پنجم است. این ادوار،با تسامح و تداخل، به نوبت چنین‌اند: دورۀ تاسیس و جهاد، دورۀ نظم و قانون، دورۀ هنر و فلسفه و عرفان، دورۀ ناکامی و انحطاط و سرانجام دورۀ بیداری.

دوران نخست، دوران تأسیس بود. اسلام در میان اعراب قبیله‌نشین تولد یافت که در جنگ و جدال دائم بودند و فقط چهار ماه «حرام» را برای توّقف جنگ‌ها و امنیت تجارت، برگزیده بودند که همان حرمت را هم گاه می‌شکستند و به نزاع و ستیز برمی‌خاستند (به گفته قرآن: یحلّونه عاماً‌ و یحرّمونه عاماً).تنازع دائم برسر بقاء به این قبائل آموخته بود که «حمله بهترین دفاع ست». پیامبر نیز به حکم  زیستن درحصار تهدیدات دائم،  از همین اصل پیروی می‌کرد و وقتی قدرت گرفت، علاوه بر دفاع، به حمله هم دست برد  تا از حملات محتمل در امان ماند و آیین نوپایش در هم نشکند. «جهاد»، مقتضا و مولود چنین جهانی بود. امّا رسول اکرم وقتی قدرت تامّه یافت،‌ رسم مهاجمت را برانداخت  و آئین اخوت را به جای آن نشاند . قرآن بر اعراب منّت می‌نهد که فراموش نکنیدکه  «اذ کنتم اعداءً فألّف بین قلوبکم… شما اعراب دشمن یکدیگر بودید،خدا دل‌های شما را با هم آشتی داد و اینک برادر یکدیگر شده‌اید. بر لبه گودال آتش بودید و او نجاتتان بخشید». بی‌جهت نبود که ابن خلدون می‌گفت: رسول اکرم دو معجزه بیشتر نداشت: یکی قرآن و دیگری آشتی افکندن میان قبائل عرب.

فتوحات مسلمانان پس از درگذشت پیامبر رنگی از جهاد نخستین و نشانی از حیات و همبستگی تازه اعراب و سازگار با مشی و مرام عموم جهانداران بود. هیچ سرزمینی در آن عصر از آنِ کسی نبود. هنوز دولت ـ ملّت از مادر تاریخ نزاده بود. شاهان و امپراتوران به هر جا لشکر می‌کشیدند و ظفر می‌یافتند، آنجا را از آنِ خود می‌کردند. مردم رعیّت پادشاه بودند،‌ نه شهروندان آزاد. سرزمین‌ها دست‌به‌دست می‌شد و مساحت کشورها به تبع هزیمت و ظفر شاهان، قبض و بسط می‌یافت. کشور مصر را که اعراب فتح کردند، قرن‌ها قبل کمبوجیه پادشاه ایران فتح کرده بود و عراق که قرن‌ها بعد ،از آنِ ترکان عثمانی شد قبلاً‌ از آنِ ایرانیان بود و قس ‌علیهذا. و البته در این فتوحات شرارت‌ها و شقاوت‌هایی می‌رفت که شهوت و غضب آدمیان در آن نقش عمده داشت. شاعری حکیم چون سعدی که در دل چنان دورانی می‌زیست، و غارت مغولان را به چشم دیده بود و هجوم محمود غزنوی به هند را هم در تواریخ خوانده بود، نه فتح و ظفر غازیان را مذمّت می‌کرد، نه مردمان را به شورش می‌خواند، بل همواره روی سخنش با پادشاهان بود که با رعیّت به عدالت رفتار کنند و آسایش و رضایت آنان را بخواهند که:

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

و خواب بلکه مرگ ظالمان را به دعا می‌خواست تا دمی کمتر ظلم کنند:

ظالمی را خفته دیدم نیمروز

گفتم این فتنه است خوابش برده بِه

آنکه خوابش بهتر از بیداری ا‌ست

آن چنان بد‌ زندگانی، مرده بِه

باری در این دوران تأسیس وماقبل ارتودوکسی که به تقریب یک قرن درازا یافت، و اوج آن در دوران عبدالملک مروان، سلطان  مقتدر اموی بود، مجاهدان دست برتر را داشتند و حرف اوّل را می‌زدند. آنان محافظان طفل نوپایی بودند که از همه سو در محاصره و تهدید بود و بیم هلاکتش می‌رفت. در صدرهمین دوران بود که قرآن مجاهدین را بر قاعدین برتری می‌بخشید و شهید برترین لقب و نشان افتخار هر مسلمان بود. حتی زهد و صبر و قناعت و … که بعدها از ارکان اخلاق اسلامی شدند، در دل همین فضای جنگی و چریکی  روییدند، و ادب این مقام بودند. یک  مجاهد حربه بر دوش، چگونه می‌توانست اهل رفاه و عشرت باشد و به ثروت و مکنت بیندیشد؟ درین دوران ماقبل ارتودوکسی‌ همه چیز سیّال بود از مرزهای جغرافیایی گرفته تا معنی کفر و ایمان، و حدود حلال و حرام، و مفهوم توحید وصفات و کلام باری و…

وقتی نوبت استقرار در رسید و مسلمانان از تهدید مهاجمان برآسودند و خانۀ امنی برای خود ساختند و صاحب ممالک تازه‌ای شدند و مدیریت اراضی مفتوحه به گردنشان افتاد،‌ اصحاب قلم رفته‌رفته جای اصحاب سیف را گرفتند (به تعبیر ابن‌خلدون) و فقیهان و محدّثان سر برآوردند و به تبیین قواعد کشورداری و تدوین احکام حلال و حرام، و حقوق و تکالیف و نحوه معیشت مؤمنانه پرداختند. در تناسب با روح عصر و مقتضای دوران، اینجا وآنجا روایاتی رواج یافت که گویا پیامبر فرموده‌اند که «مرکّب قلم دانشمندان از خون شهیدان برتر است» یا «از جهاد اصغر بازگشته‌ایم و به جهاد اکبر می‌رویم» و امثال آن. یعنی مجاهدان و شهیدان نقش تمدّن‌ساز خود را اینک به عالمان می‌سپردند تا هویّتی امنیّت‌یافته و جاافتاده را با معرفت و مدنیّت بیامیزند و جسم و جانش را فربه کنند. در قرون دوم و سوم وچهارم هجری است که فقیهان شأن برتر می‌یابند و تدوین کتب فقهی و حدیثی رونق می‌یابد و مُلک‌داری بر «احکام سلطانی» بنا می‌شود و مسلمانان با تکیه بر اقوال فقهی، معیشت دیندارانة خود را نظم و سامان می‌بخشند، و قانون به پریشانیها خاتمه می‌دهد. مدارس فقهی و کلامی پدید می‌آیند و فقیهان و متکلّمان بزرگ درمی‌رسند وارتودوکسی را استوار می‌کنند. ترجمه رسالات یونانی آغاز می‌شود و مسلمانان از دیگر ادیان و فرهنگ‌ها،‌ علم و فلسفه و سیاست می‌آموزند و ذخیره فرهنگی خود را غنی می‌کنند.

پس ازدوران‌های  جهاد و قانون ونظم بخشی جامعه مؤمنان  از درون و برون، آنگاه دوران سوم یعنی دوره طلایی فلسفه و عرفان و شعر و ادب و هنر درمی‌رسد که حاجات لطیف و ثانویه بشرند و آدمیان عادتاً در امن و فراغ به سراغ‌شان می‌روند. این دوران که پرورنده و پرورده فارابی و ابن‌سیناوناصرخسرو و فردوسی و غزّالی وسهروردی و خواجه نصیرطوسی و سعدی و مولوی و … است، کمابیش تا هجوم مغولان ادامه می‌یابد و پس از آنست که دوران ناکامی و انحطاط این تمدّن آغاز می‌شود و مسلمانان به «تعطیلات تاریخ» می‌روند و اینجا و آنجا جز تک ستاره هایی چون صدرالدین شیرازی در آسمان فرهنگ به چشم نمی آیند.

عبدالرحمن‌ ابن‌خلدون تونسی و شمس‌الدین‌محمّد حافظ‌شیرازی که هر دواز فرزندان قرن هشتم‌‌اند واز معاصران تیمورلنگ،در دوسوی عالم اسلامی این فروپاشی و سراشیبی را به نیکی دیده ودریافته بودند که یکی در فلسفه اجتماعی خود (در کتاب العبر و دیوان المبتداء و الخبر…) انحطاط دول و ملل را تئوریزه می‌کند و دیگری در اشعار آبدار خود از تباهی مزاج دهر سخن می‌گوید:

ز تندباد حوادث نمی‌توان دیدن

درین چمن که گلی بوده است یا سمنی

مزاج دهر تبه شد درین بلا حافظ

کجاست فکر حکیمی و رأی برهمنی

این تباهی مزاج دهر وفساد طبیعت تاریخ. که بخت باژگون مسلمین بود، کمابیش تا آستانه قرن چهاردهم هجری چون موریانه‌ای، پیشه و اندیشه آنان را از درون می‌خورد و از آن جز پوسته‌ای باقی ‌نمی‌گذارد. استعمار هم بدتر و شرورتراز چنگیز و تیمور از بیرون در‌‌می‌رسد و نیم‌جان باقیمانده آن را می‌ستاند و چنین است که خانه‌ای را که مجاهدان ساخته و از دشمن پیراسته بودند، و فقیهان به نظم، و عارفان به هنر آراسته بودند، فرومی‌ریزد، و مزرعۀ تمدّن را آب، و دهقان مصیبت‌زده را خواب فرا می‌گیرد.1

در قرن چهاردهم است که بیداران و بیدارگران در اکناف و اقطار عالم اسلام به ظهور می‌رسند و طالب رستاخیز مسلمانان می‌شوند. مسلمانان را می‌نگرند با هویّتی پاره‌پاره و معرفتی منجمد و سنگواره. کوشش‌ها از دو سو آغاز می‌شود تا هویّت و عزّت و حرمت را به آنان بازگردانند و معرفت‌شان را پاره‌دوزی کنند. بانگ احیاء خلافت و اتّحاد مسلمانان از یک سو، و بانگ نوخوانی و بازسازی شریعت و دیانت از سوی دیگر درهم می‌آمیزند تا آن بخت باژگون را باژگون کنند.

پس از بیدارگریهای کسانی چون سیّدجمال و محمدعبده و اقبال لاهوری که آمیزه ای از هویّت‌گرایی و معرفت‌پروری بود، اینک در عالم اسلام نومعتزلیانی به ظهور رسیده‌اند تا داد عقل را بستانند، و داد و ستد بیرون و درون عالم اسلام را سامانی مؤمنانه و عالمانه بخشند. هم‌راستا با این نومعتزلیان معرفت‌پرور، سلفی‌ها و ناب‌گرایان هم، به نمایش اقتدار مشغول‌ شده اند و می‌خواهند با نظامی‌گری و جهاد فی سبیل‌الله، رعب در دل دشمنان بیفکنند و خلافت اسلامی را احیاء کنند‌، و مرزهای دولت ـ ملّت ها رافروکوبند و تاریخ را در نوردند، و آب را از سرچشمه بردارند و اسلام را به روزهای نخستین بازگردانند، و هویّتی ستبر و ستیهنده برسازند تا حمله دشمنان را دفع کنند، و مکرشان را به خودشان بازگردانند. نهضت آیت الله خمینی هم، نهضتی هویّت‌پرور و جهاداندیش وماکسیمالیست  بود و میخواست بر همه چیز صورت دین بپوشاند و داعیۀ ناب‌گرایی در سر داشت، و تمدّن سازی را وجهه همّت خویش قرار داده بود. هرچه حرکت نومعتزلیان مصلِح، به مقتضای ماهیت امر، آهسته و گام‌به‌گام است، حرکت جهادیان، پرغوغا و چشم رباست، و جهانیان اینک جهادیان را می بینند و بس! و بر آتش این وسوسه دامن می‌زنند که گویا اسلام جز کین‌توزی و جنگ‌افروزی چیزی در انبان ندارد. فقاهتش هم در خدمت بدویّت است وبس.

تردید نباید کرد که سهم عظیمی ازخشونت‌گرایی جهادیان بازتاب امنیّت‌ستانی و خشونت‌پروری غربیان است، و اصلاح دینی نومعتزلیان وامدار دستاوردهای علمی و فلسفی و حقوقی و دینی مغرب زمینیان است. مدرنیته ما را هم به زهر خود آلوده است، هم به غذا و داروی خود نواخته است. اما هویّت‌اندیشان خواستار میانبُر زدن و یک شبه راه صد ساله پیمودن‌اند. گمان می‌کنند اقتدار نظامی و ویرانگری و رعب‌آفرینی، تمدّن سازند. و اگر مجاهدانی چند در عصر رسول اکرم و در کورۀ داغ وحی، جان تازه گرفتند و مشعل مسلمانی را با خود به جهان پیرامون بردند، امروز هم می‌توان همان الگو را تکرار کرد و با لافِ مسلمانی زدن و تیر و کمان به دست گرفتن، زبردستان را فرو کشید و فرودستان را فرادست نشاند. رجعت محال‌اندیشانه به گذشته و نادیدنِ تاریخ و نشناختنِ روزگار مدرن کار به دست همه داده است. اسلام ازنبوّتی و معرفتی وحیات تازه یی آغاز شد و سپس هویّتی فراخ و فراگیر بر آن نشست. از وقتی که چرخۀ معرفت از کار افتاد آن هویّت هم به پوسته‌ای پوک بدل شد. حیات دوبارۀ مسلمانان را معرفت‌اندیشان تأمین خواهند کرد، نه هویت‌اندیشانی که می‌خواهنددرجهانی که دولت –ملت ها به تمکین برجای خود نشسته اند وعلوم طبیعی و انسانی  رازهای طبیعت ودیانت را گشوده اند  وهویت ملی جارابر هویت دینی تنگ کرده است وحقوق بشر آئین مشترک همه اقوام و ملل شده است ،قشری بی‌مغز را جانی نو بخشند و پوستین وارونه بر تن اسلام بپوشانند. باید به دوران ماقبل ارتدوکسی بازگشت و همه چیز را از کفر و ایمان، و حلال و حرام، و وحی و نبوّت، و حق و تکلیف و فقه و کلام رااز نو سیّالیّت بخشید.

ششم: از مسلمانی و مسلمانان و نیک و بدشان گفتم، بیفزایم که مسلمانان هم انسان‌اند و چون دیگران اسیر شهوت و غضب و خواستار سود و ظفرند. نام مسلمانی کسی را بافضیلت  نمی‌کند. دیانت معیشت‌اندیش که قوت غالب عموم دینداران است، نیکان را نیک‌تر و بدان را بدتر می‌کند. مولانا فرمود:

زانکه از قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درونِ چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عَنود

چون تو را سودایِ سربالا نبود

طالب هرچیز ای یارِ          رشید

جز همان چیزی که میجوید ندید

سودای مقدّم بر دینداری، دینداری را جهت می‌بخشد:اگر در آن رحمت بجویی رحمت خواهی یافت و اگر خشونت بجویی خشونت خواهی یافت.همچنانکه با رسن میتوانی درچاه درآیی یا از چاه برآیی.درهنگامه خطر،دین تیغ میشود ودر هنگام رفاه ،میغ. مسلمانان جمعی نا همگونند ودین بر زبان کثیری از آنان لقلقه یی بیش نیست ( به تعبیر رسای امام حسین ع )2وکم نیستند کسانی که نه از اسلام و تاریخش اطلاع درستی دارند نه پای بند احکام شرع اند بل دیانتی آمیخته به جهل و خرافه دارند و در چنگال رهبر خواندگانی قدرت طلب و خشونت گرا اسیرند واستبداد درونی و دخالت های بیرونی آنانرا به طاقت آورده است. وقتی قومی احساس ناامنی و خطر و تحقیر و تبعیض کند، آشناترین سلاح را برای دفع خطر به دست می‌گیرد. و دین همان سلاح آشنای  اینگونه دینداران است. دیندارانِ سودایی را باید دارو کنند، دین شناسان از درون و نیکخواهان از برون.

فریضۀ روشنفکران مسلمان است که جایگاه درشتی و نرمی، و جهاد اصغر و اکبر را به دینداران بیاموزند و سودای شان را سلامت وسربالا بخشند و اجتهاد در اصول کنند، فقه را با اخلاق و حقوق بیامیزند و عَرَضیّات را از ذاتیات دین جدا کنند، و به بسط عدالت اقتصادی و سیاسی بپردازند. از آن سو، روشنفکران نامسلمان هم مسئولیتی سنگین دارند و بدون همیاری آنان کار روشنفکران دینی کمال نمی‌پذیرد. آنان هم باید با دولت‌های مقتدر خود درآویزند و از حقّ آزادی بیان بهرۀ نیکو جویند و به حکومت‌ها و هموطنان خود حالی کنند که خشونت آشکار و نهان در حقّ مسلمانان، خشونت‌های آشکار و نهان در پی می‌آورد و تخم تحقیر و تبعیض کاشتن، فساد و فتنه می‌پرورد، و ترشی و تلخی، ترشی و تلخی می‌زاید.

هیچ‌چیز ویرانگرتر از زخم زدن به غرور یک قوم نیست. مسلمانان آگاه امروز، خفتگان استعمارزدۀ قرون پیشین نیستند که از فقر صورت و معنای خویش هم خبر نداشتند. اینان اینک نیک می دانند که قومی هستند  بادستاوردهاو افتخاراتی درخشان و دست و دامنی نیالوده به استعمار و آدم سوزی ،و اسلامی هویّت بخش که می‌تواند چون لنگری در زلزله‌های تاریخ معاصر ثباتشان بخشد.این قوم شایسته حرمت اند وبدون آنان فرهنگ بزرگ بشری نقشی ناتمام خواهد داشت.سکولاریزم که روزگاری لاف از مدارا میزدوبه گمان اینکه روزگار دین به سر آمده است آنراتحمّل میکردوازسر تخفیف وترحّم به چیزی نمی گرفت اینک باید دست از ستیزه گری بردارد واین خفته بخود آمده را به رسمیّت بشناسدوبا سخره و هجو و خشونت آنرا به سوی خشونت نراندوبداند(و میداند)که چند بوته خار بی بر معرّف یک بوستان دماغ پرور نیستند .همه دانند که در صحبت گل خاری هست.اگر داعشیانی هستند که کژ می‌اندیشندوکژمیروند، دانشیانی هم هستند که پادزهر آن کژی هارا در داروخانۀ خوددارندومی‌خواهندو می‌توانندآن کژی هاراراست کنند.

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابُن که خزف می شکند بازارش

عبدالکریم سروش

بهمن ماه 1393

فوریه   2015

1.خطابه هایی در باب “منحنی تمدن اسلامی” و “علل ناکامی مسلمین” و”گفتمان مسلمانی معاصر” را در وبسایت مولّف این مقال می توانید بیابیدوبشنوید:www.drsoroush.com

2.انّ النّاس عبید الدنیا والدّین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرّت به معائشهم واذا مُحّصوا بالبلاء قلَّ الدّیّانون:آدمیان برده دنیایند ودین لقلقه یی ست بر زبانشان .تازندگیشان میچرخد آنرا هم میچرخانند وهمینکه پای امتحان پیش آید کمتر کسی در صحنه میماند.(تحف العقول-ابن شعبه حرانی)

 

اندر حکایت آزادی مطبوعات در ایران

 

روز عید غدیر،مقاله ای که در روزنامۀ «بهار» چاپ شد و همین مقاله در این روز،جنجالی به پا کرد و در نهایت موجب اعتذار روزنامه بهار و سرانجام توقیف آن شد.مقاله ای که تحت عنوان«امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟»در روزنامه بهار توسط دکتر سید علی اصغر غروی منتشر شد،موجب اعتراض رسانه ها و مطبوعات و گروه های افراطی مذهبی و شیعی در این ایام گردید که به توقیف این روزنامه انجامید.

تا آنجا که می دانم،جناب غروی،فرزند آیت الله غروی،انسانی فرهیخته،محترم و متدین است؛پدر مرحوم ایشان،آیت الله غروی هم انسانی معتدل و متواضع در صدور فتوا و احکام دینی و فقهی بود.آنچه در مقاله  دکتر غروی ذکر شده است،نفی امامت حضرت علی نبوده است و باید به دقت این مقاله را بررسی و تحلیل کرد.ابتدا در خصوص توقیف و موهن خواندن این مقاله و برخورد نیروهای قضایی با آن،سخنی بگویم.

متاسفانه،در کشور ما ایران،سالهاست که نگاهی امنیتی و بسته به فضای مطبوعات و رسانه ها می شود و همیشه این نگاه حکومت نسبت به جریان ها و رسانه ها،برای روزنامه نگاران و فعالین سیاسی و دینی که سخن آنها در نقد و مخالفت تمایلات و تفکرات جریان های نظام است،مشکلی پرورانده و آنها را از هر جهت محدود کرده است.قصۀ آزادی بیان سالهاست که از سوی نظام ایران،محدود شده است و اثری از آن در قلم نویسندگان و ناقدان نمی بینیم،در مقابل اما،سران نظام جمهوری اسلامی ایران،مدعی وجود آزادی در ایران هستند و ایران را آزادترین کشور در جهان می دانند؛البته معلوم نیست که غرض و مقصود آنها از آزادی،آزادی بیان و عمل و آزادی پس از بیان برای مردم است یا آزادی مطلق حکومت در برخورد با معترضان و منتقدان؟اگر آزادی از نوع اول یعنی آزادی برای مردم و منتقدان و مخالفان باشد،شواهد نشان می دهد چنین سخنی باطل و مردود است،اما اگر سخن از آزادی نوع دوم آن باشد،یعنی آزادی بی حد و مرز حکومت در برابر مخالفان و منتقدان،باری،چنین آزادی در کشور ما به صورت مطلق آن مشهود است.

سال گذشته نیز با بازداشت روزنامه نگاران همراه بودیم،در روز عید غدیر هم خبرها حاکی از برخورد زشت و حیوانی نیروهای امنیتی با دختران میر حسین موسوی بوده است؛امروز هم فقها و روحانیون افراطی و متحجر،با رویی تعصب آلود و منجمد و عبوس،که تحمل در شنیدن و خواندن سخن مخالف و منتقد را ندارند و مجال سخن را به آنها نمی دهند و همان گونه که در برابر ظلم و جنایت سکوت کردند و یا در رکاب ستمگران،به قساوت و پلیدی می پردازند،در برابر هر فعالیتی که جایگاه موهم آنها را تهدید می کند،و در برابر هر سخن آزادی،قیام کرده و در سرکوب آن می کوشند.

از روزنامۀ کیهان،رسانۀ افسانه سرای جریان افراطی،گرفته تا آملی لاریجانی،خواستار برخورد شدید با این مقاله و این نویسنده محترم شده اند و آن را توهین آمیز خواندند.در خصوص این مقاله بگویم که با لحنی محترمانه و علمی،به بررسی مسئله غدیر پرداخته است،آقای غروی در این مقاله،هیچ اهانتی نه به اسلام و نه به تشیع و نه به جایگاه حضرت علی کرده است،هیچ هتک حرمتی در کار نبود و نوشته فقط یک نقد محترمانه و علمی غدیر بود که نویسنده نه واقعۀ غدیر را رد کرد و نه امامت علی را.نویسنده در این مطلب،سخن از امامت معنوی حضرت علی کرد و امامت را معطوف به خلافت ندانست.در متن انتهایی این مقاله آمده است:«پس پیام غدیر از سوی رسول آزادی و رهایی و عدل، معرفی ولی و امام مردم است تا قیام قیامت، نه تعیین و نصب حاکم سیاسی برای مدتی کوتاه.»

این گونه برخورد با مقالات ناقدان و فرهیختگان،هرچند حامل خطا و اشتباه علمی و تاریخی هم باشد،نه بعید است و نه بدیع.روحانیون متحجر و افراطی ما،هنوز نیاموخته اند و نتوانسته اند خود را با این متد فکری سازگار کنند که اگر کسی در نقد آنها سخن گفت،اگر هم خطا و اشتباه کرد،بایستی با مستندات معقول و مقبول،پاسخی منطقی ارائه داد و آن دلایل و استدلالات را تشریح و تبیین کرد؛نه آنکه منتقد را به جرم نقد و مخالفت،موأخذه و محاکمه نمود و با افترا و اهانت های ناروا،قلم را از او سلب کرد و ایشان را از بیان مسئله ای که از تفکر او برآمده است،محدود کرد.

این نشانه آن دارد که در ایران،استبداد حاکم است و اعتقاد روحانیون و فقهای شیعه،سست است و عاری از دلیل و منطق که هراس سخن مخالف دارند و ناقدان و مخالفان را محدود می کنند.این سخن بسی اشتباه است که در ایران تنها سکولارها و بی دینها محدود شده اند،به اضافه آنها مسلمانانی که لب به انتقاد می گشایند هم سرکوب می شوند.

این فضای بسته و محدود ایران،نتیجه ای جز ممانعت از بحث و گفتگوی علمی و دیالوگ میان جریان ها و گروه های مختلف با تفکرات و عقاید گوناگون ندارد.چنین فضایی که اجازه نقد نمی دهد،اجازه نقد دین نمی دهد،برآیند آن اهانت ها و تهمت هایی است که اسلام ستیزان بر پیکر اسلام جاری می کنند و این مسئله سخت فقها را آزار می دهد؛وقتی راه انتقاد و بحث بر منتقدان دین بسته است،راه دیگری گشوده می شود که راهی جز اهانت و توهین و هجو نیست،وقتی این افراد که نسبت به دین شک و تردید دارند،نسبت به آن نقد دارند،وقتی وارد فضایی آزاد می شوند که نقد و هجو به دین رواست،هر اهانتی را به اسلام روا می دارند.

اینکه این مقاله محترمانه را اهانت و موهن خواندند،بدان جهت است که نیروهای امنیتی،خود را از انتقاد و نکوهش دیگران فارغ کنند،و اینکه مجوز هرگونه برخوردی را با نویسنده این نوشتار،صادر کنند.این سرشت سیاه این افراد است که می گویند انتقاد و مخالفت آزاد است،نقد و اعتراض رواست،اما اگر کسی لب به نقد گشود،اگر کسی لب به استدلال گشود،مقاله و سخن او را به مثابۀ اهانت به مقدسات،محدود و حذف می کنند و با هر رفتار قبیح و زشتی با او مقابله می کنند.

سران نظام با تمسک به این روش و شیوه،از ابتدای انقلاب با حذف ملی-مذهبی ها،روشنفکران دینی،فرهیختگان و اصلاحگران دینی،کارنامه ای سیاه برای نظام رقم زدند.با اهانت و افترا به آنان و فتوای حکم ارتداد و قتل برای آنها،این مسلک فقها و روحانیون متحجر و متعصب در مقابله با سروش ها و مهاجرانی ها و گنجی ها و غروی هاست.

در روزنامه ها و مطبوعات ما و رسانه های ما،بایستی فضایی آزاد پدید آید و هر کسی حق نقد و انتقاد را داشته باشد و آزادی بیان کسب شود نه سلب؛من نمی دانم،انتقاد سکولارها و بی دینها از مقدسات و احکام اسلامی،در مطبوعات چه مشکلی دارد که آملی لاریجانی به آن اعتراض دارد.هر کسی حق انتقاد در مطبوعات و رسانه ها را دارد،همین حق بیان مسائل و آزادی بیان،زمینه را برای بحث و دیالوگ علمی فراهم می کند؛اینکه یک فرد بی دین و سکولار،از پیامبر اسلام در رسانه انتقاد کند،بنده مشکلی در این مسئله نمی بینم و فکر می کنم باید این اتفاق رخ دهد و نمی توان انتقاد را،به عنوان اهانت در نظر گرفت.نباید آزادی بیان و آزادی را گزینشی در اختیار احزاب و گروه ها قرار داد،همه گروه ها با هر عقیده ای که دارند،حق اظهار نظر و آزادی بیان را دارند.هر کسی از منظری به حق می نگرد،در نظر اهل سنت،خیلی از افکار ما شیعیان که در جهان اسلام اقلیت هستیم،حقانیت ندارد و باطل است،آیا مطابق این نگرش،باید آزادی را از شیعیان در کشورهای سنی مذهب گرفت؟

اینکه در کشور شیعه ایران،در پایتخت آن یک مسجد برای اهل سنت وجود ندارد،وقتی مداحان و روحانیون افراطی شیعه در منابر هر اهانتی را بر مسلمانان اهل سنت روا می دانند،و حالا وقتی یک فرد مسلمان و متدین،یک مسئله مذهبی شیعیان را مورد بررسی قرار می دهد و او را مجازات می کنند،این تبعیض است و این نقض آزادی بیان است.همین مسئله شاید سبب عقده و کینه اقلیت های دینی در کشور و گروه های سکولار از نظام شود که این به نفع خود حکومت هم نیست.

این منش و مرام حضرت علی در حکومت بود:

«ضرورت حکومت سخن حقى است، که از آن اراده باطل شده! آرى درست است، فرمانى جز فرمان خدا نیست، ولى اینها مى گویند زمامدارى جز براى خدا نیست، در حالى که مردم به زمامدارى نیک یا بد، نیازمندند، تا مومنان در سایه حکومت، بکار خود مشغول و کافران هم بهره مند شوند، و مردم در استقرار حکومت، زندگى کنند، به وسیله حکومت بیت المال جمع آورى مى گردد و به کمک آن با دشمنان مى توان مبارزه کرد، جاده ها امن و امان، و حق ضعیفان از نیرومندان گرفته مى شود، نیکوکاران در رفاه و از دست بدکاران، در امان مى باشند.»(نهج البلاغه-خطبه 40)

حضرت علی می گوید در حکومت کافران هم بهره مند شوند،چه برسد به یک انسان متدین و مسلمانی چون سید علی اصغر غروی،این مرام حضرت علی است.بنده اهانت واضح به حضرت علی را، از ظلمی که در لباس دین به مردم شود و ستمی که با نام ولایت علی بر دگراندیشان شود، بدتر و قبیح تر نمی دانم.

بیان آزاد هر اندیشه ای رواست و منافاتی با اصول دین هم ندارد.از طرفی اما،چنین برخوردهایی در دولت اعتدال،از سوی نیروهای تند امنیتی،برای ایجاد یاس در میان حامیان دکتر روحانی است که می کوشند پیامی برسانند که گویی چیزی تغییر نکرده است و اصلاحاتی در جامعه به وجود نیامده است.وقتی تعدادی از زندانیان سیاسی آزاد شدند و زمزمه آزادی و برطرف کردن حصر میرحسین موسوی و مهدی کروبی به گوش رسید،نیروهای امنیتی هم وقتی متوجه این تغییرات شدند،محدودیت ها را نیز بیشتر و بیشتر کردند.

__________________________________

مقاله»امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی؟«

نقدی به مقاله “امام؛ پیشوای سیاسی یا الگوی ایمانی”

ماه رمضان،اکراه و آزادی های فردی

ماه رمضان آمد و بازهم بساط روزه و افطار و سحر،در جمع مسلمانان پهن شد.رمضان،ماهی نیکو و زیبا و فرخنده برای مسلمانان و معتقدان به دین اسلام که لب و دهان باید بست و زبان را از سخن کذب و دشنام و تندی و غیبت فارغ کرد؛گویی در این ماه خدا آدمیان و بندگان خود را فرا می خواند،گویی باید مسافرتی کوتاه پیمود و به جلوه نورانی خدا،در فراز آسمان ها نگریست و وجود خدای را با تمام وجود درک کرد و خویشتن را از هر گناه و خطا پاک و زلال کرد و با جامه ای سفید در چهره خدا نگریست تا باشد در تمام ایام سال،زبان ما جز به صداقت و جز نیکی و سخن حق نگشاید.در چنین ماهی بود که در تیرگی شب و در نومیدی صحرای گرم عربستان،نسیمی دمید و نوری بر چهرۀ پیامبر گرامی اسلام افروخت و این قرآن عظیم الشأن بر پیامبر نازل شد.

ماه مبارک رمضان که ماهی نیکو و فرخنده است،آنچنان که زیبا و آسمانی است،می تواند زشت و قبیح نیز باشد و می تواند این ماه،برای عده ای پیام آور جبر و زور و رنج باشد.قرار نیست در این ماه،دگر اندیشان و مخالفان و پیروان دیگر ادیان،از لذت و نشاط و کارهای روزمره خود محروم شوند و در گوشۀ شهر محدود باشند که البته ماه مبارک رمضان،ماه نشاط و شادمانی است و اگر گروهی از مردم در این ماه،زیر سایۀ ذلت و رنج و جبر-فارغ از هر دین و تفکر-باشند این ماه آسمانی و نورانی نخواهد بود.برخی مسلمانان با طعن و تندی بر روزه خواران و یا آنان که روزه نگرفته اند،می تازند و آنان را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهند که پسندیده و نیکو نیست.در ایران،در سال گذشته،نظام با روزه خواری در ملأعام شدیدا برخورد می کرد و به تازگی مجازات و حد حکومت برای روزه خواران در ملأعام،حبس و شلاق است. 1

متاسفانه اجرای چنین احکام بی پایه و بی اساس که توجیه عقلانی و اخلاقی ندارد و از منظر دینی و اسلامی نیز معقول نیست،در حاکمیت دینی ایران بسیار رواج یافته است و برخورد و شیوه نظام با این مسائل عجولانه،غیر منطقی و غیر اخلاقی بوده است.اجرای این احکام در یک نظام دینی مدعی مجری احکام اسلامی در کشور،چهرۀ خدشه دار و مخدوش و غیر مقبولی را از اسلام و درک دینی نمایان می کند و اسلام را بر خلاف حقیقت آن،یک دین جبری و موروثی معرفی می کند.

در ماه رمضان،آنچنان که در آیات قرآن اشاره شده است،روزه بر مسلمانان واجب گردید و این روزه یک تکلیف الهی بر بندگانی است که پذیرای اسلام بوده اند.

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»  2

اي اهل ايمان، بر شما هم روزه واجب گرديد چنانکه امم گذشته را فرض شده بود، و اين دستور براي آن است که پاک و پرهيزکار شويد.

«أَيَّامًا مَعْدُودَاتٍ ۚ  فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۚ  وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ  ۖ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ ۚ  وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ  ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»  3

روزهايي به شماره معيّن روزه داريد (تمام ماه رمضان)، و هر کسي از شما مريض باشد يا مسافر، به شماره آن از روزهاي غير ماه رمضان روزه دارد، و کساني که روزه را به زحمت توانند داشت عوض هر روز فدا دهند آن قدر که فقير گرسنه‌اي سير شود، و هر کس بر نيکي بيفزايد آن براي او بهتر است. و (بي‌تعلّل) روزه داشتن براي شما بهتر خواهد بود اگر (فوايد آن را) بدانيد.

«شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ ۚ  فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ  ۖ وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۗ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلَىٰ مَا هَدَاكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»  4

ماه رمضان ماهي است که قرآن در آن نازل شده براي هدايت بشر و براي راهنمايي و امتياز حق از باطل، پس هر که دريابد ماه رمضان را بايد آن را روزه بدارد، و هر که ناخوش يا در سفر باشد (به شماره آنچه روزه خورده است) از ماهاي ديگر روزه دارد، که خداوند براي شما حکم را آسان خواسته و تکليف را مشکل نگرفته، و خواسته تا اينکه عدد روزه را تکميل کرده و خدا را به عظمت ياد کنيد که شما را هدايت فرمود، باشد که (از اين نعمت بزرگ) سپاسگزار شويد.

آنچه در آیات فوق مشاهده کردیم،تکلیف الهی که بر مسلمانان نهاده شده است و آن روزه در ماه رمضان است.اما در این آیات،اشاره ای به روزه خواران نشده است،در آیات دیگر قرآن که روزه داران را مورد تحسین قرار می دهد،سخن از روزه خواران و حد آنان ندارد،البته روزه داری،یک تکلیف برای مسلمانان است و بر آن دسته از مسلمانانی که توانایی روزه گرفتن را دارند،مقرر گردیده است این ماه را روزه بدارند.اما به این موضوع مهم در آیات قرآن باید نگریست که حدود و ثغور تکلیف الهی در آیات قرآن-و این دو آیه انتهایی که به روزه گرفتن در ماه رمضان اشاره شده است-حد توانایی،قدرت بدنی و تحمل آدمی است.در آیات قرآن اشاره می شود که در صورت عدم توانایی بدن برای روزه داری،اجباری در روزه گرفتن او نیست و البته در قبال آنها،باید به مسائلی عمل کند.در صورت بیماری و سفر که در هر دو صورت روزه داری سخت و مشکل است،فرد از روزه داری در آن روز منع می شود و البته به تعداد آن ایام که روزه خواری کرده است،باید روزه بدارد و اگر توانایی لازم را نداشت،کفاره بپردازد تا شکم یک گرسنه و یک فقیر را سیر کند،پس در کنار این موضوع،مسئلۀ کمک به فقرا نیز مطرح است.اما آنچه در این آیات به آن اشاره شده است،این است که« خداوند براي شما حکم را آسان خواسته و تکليف را مشکل نگرفته»و همین موضوع در آخرین آیه سوره بقره اشاره شده است:

«لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا ۚ  لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ ۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا ۚ  رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنَا ۚ  رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ  ۖ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا ۚ  أَنْتَ مَوْلَانَا فَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ» 5

خدا هيچ کس را تکليف نکند مگر به قدر توانايي او، نيکيهاي هر کس به سود او و بديهايش نيز به زيان خود اوست. پروردگارا، ما را بر آنچه به فراموشي يا به خطا کرده‌ايم مؤاخذه مکن. بار پروردگارا، تکليف گران و طاقت فرسا که بر پيشينيان ما نهاده‌اي بر ما مگذار. پروردگارا، بار تکليفي فوق طاقت ما بر دوش ما منه، و بيامرز و ببخش گناه ما را، و بر ما رحمت فرما، تنها آقاي ما و ياور ما تويي، پس ما را بر گروه کافران ياري فرما.

و دکتر بهشتی نیز به این مسئله اشاره می کند:

« تفسير آخرين آيه سوره بقره مطرح است خدا بر عهده هيچ كس تكليفي نمي نهد مگر در حدود توانايی اش آنچه به سود هر انسانی است». 6

بنابراین،روزه داری در ماه رمضان،یک تکلیف الهی است که بر مسلمانان نهاده شده است و حدود تکلیف الهی،بر پایه توانایی فرد است.البته این را باید افزود که وقتی می توان به تکلیف الهی تمکین کرد و از آن متابعت کرد که حقانیت اسلام و حقیقت دین برای ما آشکار و روشن شود؛یعنی،با آگاهی تکلیف الهی را پذیرفت و توان دفاع از آن را داشت.نمی توان با آسودگی خاطر و فراغ بالی چنین استنباط کرد که«مگر می شود آنچه خدا نازل کرده است،نا معقول و غیر مقبول باشد؟»و در زمانۀ ما و در این هنگامۀ شک و تردید،نباید آسوده بود و بایستی در پی حقیقت دین و حقانیت اسلام بود و آن را از منظر عقلانی و اخلاقی و فلسفی  ثابت کرد و بر اساس یک احساس درونی نمی توان خدا را درک کرد.حقیقت جویی و در پی حقانیت بودن،آسوده نیست و البته زمان می خواهد و جهد و کوشش باید کرد،تفکر و تعقل باید کرد،مطالعه و تحقیق باید کرد و با کسب دین آگاهانه،در تبعیت از تکلیف الهی قدم برداشت؛وگرنه این دین،به یک مذهب موروثی و تحمیلی مبدل می شود که مجری آن،از اجرای تکالیف بی خبر است.با دین آگاهانه،تمکین به تکالیف الهی،آگاهانه می شود.

روزه داری از برای هراس و وحشت از عذاب الهی و آتش جهنم،و رغبت به سوی بهشت و تمایل برای نعمت های بهشتی،در واقع آب در هاون کوبیدن است و یک جبر و اکراه درونی به ما می گوید که روزه بداریم و در آن آگاهی و عشق الهی نقش و سهمی ندارد.

اما از این مسائل که بگذریم،به برخورد دستگاه های قضائی نظام با روزه خواران در ملأعام می رسیم که حد و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته شده است،ابتدا باید گفت که تمام روزه خواران در ملأعام با یک دلیل یکسان،روزه خواری نمی کنند،یک فرد ممکن است در این گرمای تابستان،واجد یک خوراک و نوشیدنی باشد و فارغ از غرض و سوءظن،آن نوشیدنی و آن غذا را میل می کند اما فردی ممکن است با قصد و غرض و سوءظن،در برابر روزه داران روزه خواری کند؛در کل،روزه خواری در ملأعام نمی تواند به عنوان یک جرم شناخته شود که برای آن هم مجازات سنگین در نظر گرفته شود.افرادی که به مجازات روزه خواران در ملأعام رضایت دارند،استدلال و ادله ای دارند و آنان روزه خواری در ملأعام را چنین تلقی می کنند که توهین به شهروندان روزه دار و فرهنگ،عرف و هنجار جامعۀ مذهبی ایران است.

این مسئله که روزه خواری و آشامیدن در ملأعام اهانت به روزه داران است،نمی تواند توجیه خوبی باشد؛روحانیون مردم را به سوی روزه داری سوق می دهند و از صبر و استقامت در این ماه می گویند و وعدۀ بهشت به این صبر و استقامت می دهند و در کل روزه داری،نوعی صبر و استقامت است،یک مسلمان روزه دار،اگر درک درستی را از اسلام و آیین آن داشته باشد،نباید با مشاهدۀ روزه خواری یک فرد ترغیب و تحریک شود و صبر و استقامت او باید به حدی باشد که با روزه خواری در ملأعام،مشکل چندانی نداشته باشد.

اما مسئلۀ دیگری که بیان می شود،نقض عرف و هنجار جامعۀ ایران است.ابتدا بایستی روشن کرد که در ایران،هرچند اکثریت مسلمانند،اما در بین آنها،دگر اندیشان و سکولارها و پیروان دیگر ادیان وجود دارند و آنان نیز دارای حقوق شهروندی هستند که البته در حکومت ایران بسیاری از حقوق آنان نقض شده است،باید حقوق فردی افراد در نظر گرفته شود و حقوق آنان نیز محترم شمرده شود.در اینجا چند مسئله وجود دارد و اینکه افرادی که معتقد به دین اسلام نیستند،فارغ از آنکه چه تفکرات و عقایدی دارند،این عرف و فرهنگ را به عنوان هنجار بپذیرند و به احترام روزه داران،از نوشیدن و خوردن در ملأعام ممانعت کنند و اگر این افراد از این هنجار تخطی کردند،مجازات خواهند شد و حدی برای آنان تعیین می شود.

این سخن حضرت علی که می فرماید«آنچه که برای خود نمی پسندی، برای دیگران مپسند» 7 که باید به آن توجه ویژه ای داشت.اگر عرف و فرهنگ جامعه ای،در تضاد با افکار و شخصیت ما قرار گرفت،قابل احترام است اما نمی توان آن را به عنوان هنجار پذیرفت.اما اینکه کدام عرف و فرهنگ اخلاق مدار است و کدام اخلاق مدار نیست،یک بحث جدا می خواهد و واجد یک گفتگو و دیالوگ میان طرفین است؛چراکه هر فردی،از دریچه ای به اتفاقات پیرامون خود می نگرد و از منظر اخلاقی از عقاید خود دفاع می کند و تفکرات خود را اخلاقی می پندارد.یک مسلمان،دینداری را اخلاق مدار تلقی می کند و یک بی دین،دینداری را فاقد اخلاق می پندارد و بی دینی را اخلاقی می داند و اینکه سخن کدام حق است،نیاز به گفتگو و بسط دلایل و تشریح استدلالات هر دو طرف دارد.ما فرض بر آن بگیریم که یک مسلمان،وارد یک مجلس و یک جمع می شود که نوشیدن شراب در میان آنها،عرف و فرهنگ آنهاست و اگر بر خلاف عرف آنها حرکت کند،توهین محسوب می شود و مجازات خواهد شد،آن جمع می پندارد که نوشیدن شراب و میل نمودن آن اخلاقی و مفید است اما فرد مسلمان محدودیت هایی دارد و عقاید و تفکرات دینی او،این اجازه را نمی دهد که همچون جمع،از آن شراب بنوشد و نمی تواند آن را به عنوان هنجار بپذیرد،تا چه حد پسندیده است که آن مجلس او را مجازات کند؟!و این است که می توان سخن حضرت علی را درک کرد.تمام پیامبران،وقتی وارد جامعه شدند،آن جوامع یک عرف و یک فرهنگ و یک هنجار متفاوت با ادیان الهی داشتند و پیامبران در کنار تبلیغ به توحید،با دین شرک مبارزه و مجادله می کردند،در زمان پیامبر گرامی اسلام،شرک عرف جامعۀ عربستان بود و از منظر آنان این شرک،هیچ عیب و ایرادی نداشت و چون یک دین تعصب آلود عربستان را فراگرفته بود،وقتی پیامبر هم تبلیغ دین توحید کرد،با او شدیدا مبارزه کردند.

این مسائل هر یک ریشه هایی از درون دارد.بی اعتناء بودن نسبت به حقوق دگر اندیشان و نقض حقوق مخالفان مذهبی و سکولارها در نظام سیاسی ایران و استبداد دینی در کشور،ریشۀ این مسائل است.نظام سیاسی ایران حتی حقوق مسلمانانی که نسبت به سیاست نظام نقد و مخالفت دارند را نیز نقض می کند و از طرفی استبداد دینی،این نوع برخوردها و مجازات ها را تکلیف الهی خود می داند.

این نوع نگرش و این درک از دین،از اسلام و از خدا، لکه ای تیره بر اسلام و دین و خدا می نهد و خصومت و عداوت را در کشور علیه اسلام می گستراند.

__________________________________________________________________________________________________

1-حبس و شلاق مجازات روزه خواری در ملأعام

2-آیه 183 سوره بقره

3-آیه 184 سوره بقره

4-آیه 185 سوره بقره

5-آیه 286 سوره بقره

6-دکتر سید محمد حسینی بهشتی- نقش آزادی در تربیت کودکان،ص 29

7-نهج البلاغه، نامه 31